{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤

Part : eighteen

ویوی جونگ کوک :

احساسات‌مختلف انقدر درونم موج میزد که نمیتونستم از هم تشخیصشون بدم . ترس بود ؟ احساس معذب بودن بود ؟ یا فقط شادی بود ؟ این چیزی بود که من نمی‌دونستم ...
تهیونگ هم همون موقع تیشرت طوسیو شلوارک مشکیشو درآورد. انقدر احساس معذب بودن میکردم که حتی نتونستم یه نگاه ساده هم بندازم ...
تهیونگ سرمو بین دوتا دستاش گرفت و تو چشام خیره شده :
+هعی جونگ کوکی واسه چی خجالت میکشی ؟ چیزی برای خجالت کشیدن وجود نداره که بانی کوچولوی من !☺️(تسبیح من کجاست 🤣)
فقط دلم میخواست باور کنم حتی اگه یک ذره هم حقیقت نداشت :
_با...باشه ...
فقط همین امشب ، ولی دیگه باید بعدش عاقل باشم و به عواقبش فکر کنم ...
تهیونگ وانو با آب ولرم پر کرد و توی وان نشست و دست منو گرفت و به سمت خودش کشید و منم سرمو چسبوندم به سینشو به بدن تنومندش تکیه کردم ...
تهیونگ دستاشو دورم پیچید و منو به خودش فشرد . دیگه صدای ضربان قلبشو می‌شنیدیم، آهنگی که قلب منم براش می‌تپید ...
فقط یه لحظه به سمت صورتش برگشتم و به چشماش زل زدم ولی تهیونگ سریع تر عمل کرد و صورتمو قاب گرفت و لباشو رو لبام کوبوند...
انقدر سریع و خشن بود که نتونستم حتی همراهی کنم ... تهیونگ مک های محکم میزد و زبونش با شتاب توی دهنم میچرخید ، انقدر محکم مک میزد که خون توی لبام جمع شد و بعد مثل یک رودخانه خروشان شد ‌. خون ، دوباره خون ...
همین کلمه بود که دوباره باعث شد به یاد بیارم که چقدر ضعیف بودم که نتونسته بودم از خودمم محافظت کنم ، و حالا که به چشمای تهیونگ نگاه میکردم اونو می‌دیدم...
قطره های سرکش اشکام بی اختیار از چشمام جاری میشدن و روی دستای تهیونگ میچکیدن...
اشک هام انقدر سوزان بودن که پوست صورتم رو می‌سوزوند و مطمئنم که تهیونگ هم متوجهش شده بود ...
+خرگوشم چرا داری گریه میکنی ؟(قیافه نگران )
_من ... من ...
+توروخدا بگو جونگ کوک دق مرگم کردی ...
دیگه گلوم نتونست جلوی این بغضو بگیره و اجازه داد رها شه . گریه ام از هق هق به گریه و زاری تبدیل شد و چشمام مثل ابر بهار باریدن ...
تهیونگو محکم تو بغل گرفتم و تهیونگ هم منو محکم و فشرد و با دستش گونه ام رو نوازش کرد :
+ماه خوشگلم ، توروخدا بگو چی شده من تحملشو ندارم که صورت خوشگلتو گریون ببینم .
_تهیونگ ، تهیونگ من میترسم ... 😭
+از چی می‌ترسی نفسم ، من به تو هرگز آسیب نمیزنم ...
_اون ... اون ... این کا... کارو باهام ... کرد ...
+کی ؟ چی کار کرده ؟ بگو تا خودم برم ... 🤬🤬🤬
_ لی ... لی منو ...
+اون چی کار کرده جونگ کوکم ، خواهش میکنم بگو ...
_ تهیونگ ، اون ... اون به من ... من آسیب زد ... دیگه تحملشو نداشتم ... هر روز ... هر ... هر شب ...
+جونگ کوک قشنگم ، چرا زودتر بهم نگفتی دورت بگردم ، اگه اون لی آشغال زنده بود خودم میدونستم باید چی کارش کنم ...
سرمو تو شونه ی تهیونگ فرو بردم و هق هق کردم ...
تهیونگ سرمو بین دستاش گرفت و زمزمه کرد :
+به من نگاه کن ماه من ، به نظرت من به تو آسیب میزنم ، مگه من از سنگم که بخوام بهت دست درازی کنم یا دلتو بشکونم ؟
_تهیونگ ... من ... من خیلی میترسم ... توروخدا ازم دور نشو ... من خیلی تنهام ... من خیلی می‌ترسم ...
+نترس سنجاقک کوچولو ، من هیچ وقت ترکت نمیکنم ، من هیچ وقت بهت آسیب نمیزنم خوشگلم ، هر موقع که تو بخوای لمست میکنم و حتی اگه نخوای از دور نگاهت میکنم ...
حرفای تهیونگ مثل آهنگی بود که انگار سال هاست قلبم منتظر شنیدنش بود ...

شرط پارت بعدی :

۱۵ تا لایک ❤️
۵۰ تا کامنت 🗨
دیدگاه ها (۱۲)

𝗣𝗮𝗿𝘁𝟰-من میخوام همسره آیندم لیا باشه +چی ¥هوی جونگ کوک میفهم...

رمان تهیونگ

پارت ۶

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

پارت۲جونگ‌کوک هر روز با خونسردی ازم درباره‌ی جیمین سؤال می‌ک...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط