{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

$-The Fairy's - Monster's wrong love-$

$-The Fairy's - Monster's wrong love-$

👒Part 3 👒

آن روز فرا رسید، بی آنکه به کسی بگوید، بی آنکه کسی بفهمد.
پری دخت باز هم مثل همیشه پشت پیانو نشسته بود؛ پیانویی که با خط طلایی رویش نوشته شده بود "برای دختر کوچولو بابا"، آن پیانو برای پری دخت یادآور تمام محبت ها و لطف های اهورا بود، اهورا مانند پدر نداشته و ندیده پری دخت به او عشق می ورزید، نیاز های رو را بر طرف می کرد و از او محافظت می کرد.

همانطور غرق در افکار خود بود که زنگ در به صدا در آمد؛ اهورا برگشته بود، با کلی خوراکی، لوازمات آرایشی و بهداشتی و یک دست کت و دامن زیبا برای دختر کوچولوش!

بعد از شام اهورا از پری دخت درخواست کرد که به اتاق کار اش برود تا خبری به او بدهد.
پری دخت عم شاد و خندان پشت میز کار اهورا نشسته بود و بی صبرانه منتظر خبر جدید بود.
اهورا دست پری دخت رو گرفته بود و در حین سخن گفتن دست او را نوازش می کرد.

اهورا= دختر قشنگم! امروز با یک دانشمند به نام جین-وو آشنا شدم و تصمیم گرفتیم برای خلق یک دستگاه کنترل ذهن با هم همکاری کنیم، فردا قراره به آزمایشگاه اش برم تا باهم سر حق و حقوق و میزان سود توافق کنیم اما چون از خونه دوره می خوام تو رو هم ببرم، فقط قول بده اونجا کنجکاویت رو کنترل کنی تا کار دست خودتت ندی!
(دستش رو روی گونه پری دخت گذاشت و گونه اش رو نوازش کرد)
اهورا= می دونم دختر خوبی ای ، اما باید بهم قول بدی!

پری دخت= مثلاً داره 19 سالم میشه اما تو هنوز مثل بچه 12 ساله باهام حرف میزنی، و اینکه باشه قول می دم خودم رو کنترل کنم، ولی به این معنی نیست که تو آزمایشگاه نگردم.
(اهورا گونه پری دخت رو آروم بوسید.)
اهورا= تو هر چقدر هم بزرگ شی بازم دختر کوچولوم باقی میمونی، حالا هم بدو برو بخواب فردا باید زود بلند شی.
(اهورا دوباره پیشونی پری دخت رو بوسید.)

پری دخت به اتاق خودش رفت و روی تخت دراز کشید اما نتوانست هیجان رفتن به یه جای حدید رو از ذهن اش بیرون کند؛ از زمانی که پیش اهورا رفته بود اهورا اغلب او را در خانه نگه می داشت و هرگز اجازه نمی داد پری دخت تنها بیرون برود، همیشه برای تفریح و آرامش خودش شخصا با پری دخت به جنگل می رفت؛ گویی داشت از یک الماس مراقبت می کرد، گویی داشت از گلی که تمام زندگی اش را حمل می کرد مراقبت می کرد.

صبح پری دخت با شور و هیجان عجیبی بلند شد؛ گویی کسی یا چیزی در آن آزمایشگاه او را فرا می خواند، اما در انتهای این هیجان یک دل شوره ای هم بود، گویی زمزمه می کرد که در دل این هیجان ترس، غم ای وجود خواهد داشت.

با ما در این داستان رمز آلود همراه باشید.👒
دیدگاه ها (۰)

زیبای من با تو می شود دستهای خوشبختی را گرفت از پله های شب ب...

dark life = 39

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط