رمان
#پارت۵😍
ارشیا:مشغول کارم بودم ک در زده شد
_بیا تو
ترنم:ارشیا خان میشه ساعت ۲ب من مرخصی بدید باید برم جایی
_نمیشه
ترنم:اما ارشیا خان...
_ترنم خانم گفتم نمیشه
بی حرف زد بیرون.منم ب کارام ادامه دادم.عصر بود از اتاق زدم بیرون.با صحنه ایی روبه رو شدم ک روح روانمو تحریک میکرد
دختره احمق خودکارو روی گردنش حرکت میداد،از این کار متنفر بودم.
روبه روش ایستادم
_نکن
باترس زل زده بود بهم هنوز خودکار روی گردنش بود اما حرکتش نمیداد.دوباره داد زدم:مگه نمیگم نکن
با ترس گفت:چیکار نکنم من ک کاری نکردم
نزدیکش شدم طوری ک نوک بینی هامون ب هم میخورد با تعجب نگام میکرد ی لحظه یادم رفت ک چرا بهش نزدیک شدم.با ی حرکت خودکارو از دستش گرفتم و گفتم:
_اینو هیچوقتِ هیچوقت جلوی من ب گردنت نزن
سرشو انداخت پایین صورتش سرخ شده بود.از حالت صورتش خندم گرف اما خندمو خوردم بی توجه زدم بیرون شاید واقعا دختر خوبی بود اما من نباید ب خوبیش فکر کنم درسته چیزی ندیدم اما اون ی دختر بود هم جنس اون زن ک زندگیمو خراب کرد. ب ماشینم تکیه دادم.دیدم ک از در شرکت امد بیرون و درحالی و شالشو روی سرش درست میکرد سمت ماشین پِرشیا سفید شد.
هه!منو باش ب خوب بودنش فک میکردم نگو اینم از اوناش بود.
****************************************************
ترنم:سوار ماشین حامد شدم،سلام و احوال پرسی کردم.
قرار بود بریم برای بهترین دوستم لباس عروس انتخاب کنیم خیلی خوشحال بود ازاینکه ریحانه داره با عشقش ازدواج میکنه ریحانه از ۱۵سالگی دوستم بود شاید بیشتر از ی دوست اگه اون میخندید میخندیدم اگه گریه میکردم اونم گریه میکرد.
ب پاساژ رسیدیم،و پیاده شدم ک یهو خودشو توی بغلم پرت کرد
ریحانه:وایییی ترنم اگه چندساعت پیش میومدی الان حامدو نمیفرستادم دنبالت.
دیونه خل شده بود
_بخدا خواستم بیام اما اون چلغوز بزمجه اجازه نداد
ریحانه:الهی دورت بگردم اما خدایی این چلغوز زیادیی جذاب نیس؟
همراه حرفش چشمک زد ک گفتم:
_جذابیتش بخوره تو فرق سرش اخلاق نداره مث برج زهرمار میمونه
_حالا بیخیال بریم ببین لباس چی میپسندی
مثلا رفتیم ی لباس عروس انتخاب کنیم ۳ساعت کامل توی بازار و مزون ها میچرخیدیم ک بعد ۱۰۰۰تا لباس پرو کردن بلخره ی لباس پسندید
حامد:وای خانومم تلف شدم بخدا ۳ساعته دارم راه میرم خستم شد اخه خانومم چرا اینقد سخت پسندی تو
ریحانه ب بازوی حامد زدو گفت:
ریحانه:اقا حامد ادم ی بار عروسی میکنه باید کل لباسارو پرو کنم قشنگشو بگیرم انتظار نداری ک فردا طلاقت بدم واسه اون شوهرم لباس قشنگ تر بپوششمممم🤨
دوتایی زدیم زیر خنده دختره ی خل رفتیم رستوران ک شام بخوریم.
ریحانه ک رفته بود سرویس بهداشتی دستاشو بشوره منو حامدم نشستیم سر میز،
یهو چشمم ب پسری قدبلند و هیکلی افتاد سرمو بلند کردم ک دیدم ارشیا با حرص داره نگامون میکنه ی نگاهی ب حامد کردمو و دوباره نگاهمو ب ارشیا دادم با قدمای محکم ب سمت ما امد
با حامد دست داد وسلام کرد
وا!اینو همو از کجا میشناسن
ارشیا:پس حامد جان نامزد شما منشی منه؟
امدم حرف بزنم ک ریحانه گفت:ن اقای محترم من نامزد حامدم و ترنم دوست منه
ارشیا ک با خاک یکسان شده بود لبخند کجی زد و با حامد خدافظی کردو رفت.
بعد شام منو رسوندن خونه.کلیدارو توی در چرخوندم و وارد شدم.طاها خواب بود پتو رو روش کشیدم و ب اتاقم رفتم.
****************************************************
امروز ک تعطیل بود.باید با طاها میرفتیم بیمارستان.اماده شدیم و رفتیم.توی سالن بیمارستان چشمم ب ارشیا افتاد ک با ی پرستار حرف میزد با ی لبخند سلامی دادم ک طبق معمول اخم کرد
همراه طاها وارداتاق ستی اسکن شدیم فقط خدا خدا میکردم دکتر حرف امیدوار کننه بزنه بعد تمام شدن کار بیرون رفتم رو به دکتر گفتم:اقای دکتر حال داداشم چطوره؟
_دکتر:خانم شکوهی تومور توی سر طاها باعث شده لخته خون بزرگی توی سرش اینجاد بشه ک متاسفانه عمل نمیشه و طبق ازمایشات داداش شما کمتر از یکماه دیگه زنده نیست.
شک بزرگ بود یعنی چی ک داداشم، داداشم تنها کسم تا کمتر یکماه دیگه نیست.غیر ممکنه.باشکی ک وارد شده بود چشام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.
ارشیا:مشغول کارم بودم ک در زده شد
_بیا تو
ترنم:ارشیا خان میشه ساعت ۲ب من مرخصی بدید باید برم جایی
_نمیشه
ترنم:اما ارشیا خان...
_ترنم خانم گفتم نمیشه
بی حرف زد بیرون.منم ب کارام ادامه دادم.عصر بود از اتاق زدم بیرون.با صحنه ایی روبه رو شدم ک روح روانمو تحریک میکرد
دختره احمق خودکارو روی گردنش حرکت میداد،از این کار متنفر بودم.
روبه روش ایستادم
_نکن
باترس زل زده بود بهم هنوز خودکار روی گردنش بود اما حرکتش نمیداد.دوباره داد زدم:مگه نمیگم نکن
با ترس گفت:چیکار نکنم من ک کاری نکردم
نزدیکش شدم طوری ک نوک بینی هامون ب هم میخورد با تعجب نگام میکرد ی لحظه یادم رفت ک چرا بهش نزدیک شدم.با ی حرکت خودکارو از دستش گرفتم و گفتم:
_اینو هیچوقتِ هیچوقت جلوی من ب گردنت نزن
سرشو انداخت پایین صورتش سرخ شده بود.از حالت صورتش خندم گرف اما خندمو خوردم بی توجه زدم بیرون شاید واقعا دختر خوبی بود اما من نباید ب خوبیش فکر کنم درسته چیزی ندیدم اما اون ی دختر بود هم جنس اون زن ک زندگیمو خراب کرد. ب ماشینم تکیه دادم.دیدم ک از در شرکت امد بیرون و درحالی و شالشو روی سرش درست میکرد سمت ماشین پِرشیا سفید شد.
هه!منو باش ب خوب بودنش فک میکردم نگو اینم از اوناش بود.
****************************************************
ترنم:سوار ماشین حامد شدم،سلام و احوال پرسی کردم.
قرار بود بریم برای بهترین دوستم لباس عروس انتخاب کنیم خیلی خوشحال بود ازاینکه ریحانه داره با عشقش ازدواج میکنه ریحانه از ۱۵سالگی دوستم بود شاید بیشتر از ی دوست اگه اون میخندید میخندیدم اگه گریه میکردم اونم گریه میکرد.
ب پاساژ رسیدیم،و پیاده شدم ک یهو خودشو توی بغلم پرت کرد
ریحانه:وایییی ترنم اگه چندساعت پیش میومدی الان حامدو نمیفرستادم دنبالت.
دیونه خل شده بود
_بخدا خواستم بیام اما اون چلغوز بزمجه اجازه نداد
ریحانه:الهی دورت بگردم اما خدایی این چلغوز زیادیی جذاب نیس؟
همراه حرفش چشمک زد ک گفتم:
_جذابیتش بخوره تو فرق سرش اخلاق نداره مث برج زهرمار میمونه
_حالا بیخیال بریم ببین لباس چی میپسندی
مثلا رفتیم ی لباس عروس انتخاب کنیم ۳ساعت کامل توی بازار و مزون ها میچرخیدیم ک بعد ۱۰۰۰تا لباس پرو کردن بلخره ی لباس پسندید
حامد:وای خانومم تلف شدم بخدا ۳ساعته دارم راه میرم خستم شد اخه خانومم چرا اینقد سخت پسندی تو
ریحانه ب بازوی حامد زدو گفت:
ریحانه:اقا حامد ادم ی بار عروسی میکنه باید کل لباسارو پرو کنم قشنگشو بگیرم انتظار نداری ک فردا طلاقت بدم واسه اون شوهرم لباس قشنگ تر بپوششمممم🤨
دوتایی زدیم زیر خنده دختره ی خل رفتیم رستوران ک شام بخوریم.
ریحانه ک رفته بود سرویس بهداشتی دستاشو بشوره منو حامدم نشستیم سر میز،
یهو چشمم ب پسری قدبلند و هیکلی افتاد سرمو بلند کردم ک دیدم ارشیا با حرص داره نگامون میکنه ی نگاهی ب حامد کردمو و دوباره نگاهمو ب ارشیا دادم با قدمای محکم ب سمت ما امد
با حامد دست داد وسلام کرد
وا!اینو همو از کجا میشناسن
ارشیا:پس حامد جان نامزد شما منشی منه؟
امدم حرف بزنم ک ریحانه گفت:ن اقای محترم من نامزد حامدم و ترنم دوست منه
ارشیا ک با خاک یکسان شده بود لبخند کجی زد و با حامد خدافظی کردو رفت.
بعد شام منو رسوندن خونه.کلیدارو توی در چرخوندم و وارد شدم.طاها خواب بود پتو رو روش کشیدم و ب اتاقم رفتم.
****************************************************
امروز ک تعطیل بود.باید با طاها میرفتیم بیمارستان.اماده شدیم و رفتیم.توی سالن بیمارستان چشمم ب ارشیا افتاد ک با ی پرستار حرف میزد با ی لبخند سلامی دادم ک طبق معمول اخم کرد
همراه طاها وارداتاق ستی اسکن شدیم فقط خدا خدا میکردم دکتر حرف امیدوار کننه بزنه بعد تمام شدن کار بیرون رفتم رو به دکتر گفتم:اقای دکتر حال داداشم چطوره؟
_دکتر:خانم شکوهی تومور توی سر طاها باعث شده لخته خون بزرگی توی سرش اینجاد بشه ک متاسفانه عمل نمیشه و طبق ازمایشات داداش شما کمتر از یکماه دیگه زنده نیست.
شک بزرگ بود یعنی چی ک داداشم، داداشم تنها کسم تا کمتر یکماه دیگه نیست.غیر ممکنه.باشکی ک وارد شده بود چشام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.
- ۳۵.۴k
- ۲۳ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط