#بوسه_ای_از_شراب_شکلات
#بوسه_ای_از_شراب_شکلات
#part2
+کاشکی کلا امروز نیاد واقعا حوصله اون مرتیکه کچل رو ندارم
_واییی ارهه دقیقااا
همون لحظه یکی از بچها اومد گف ک استاد نمیاد با ذوق ب جونگکوک کردم
جائو: کوک ی دقیقه بیا کارت دارم
کوک رفت پیش جائو منم گوشیمو از تو کیفم دراوردم و سرگرم گوشی شدم
~کوک از هیون شنیدم ک ات خواستگار داره خیلی هم گیره
+خواستگار چ کوفت و چه صیقه ایه
~اروم باش
&اره اره ی خاستگاری داره مدیر عامل ی شرکت بزرگه
کوک
یه لحظه با شنیدن این حرف حس کردم خون ب مغزم نمیرسه چطور ممکن بود ات فقط برای من بود ن هیچ کس دیگ
&پسر عمشه خیلی هم گیرع
کوک
باشنیدن حرفای پسرا از درون داغون شده بودم تصور اینک برای ات خواستگار اومده من تا حد جنون روانی
باحال و روز داغون برگشتم پیش ات
_سرگرم گوشی بودم ک متوجه شدم کوکی اومده نشسته کنارم سرمو گذاشتم رو شونه اش
از کیوت بودنش واقعا لذت بردم تا اینکه استادمون اومد
+وای الان باید این پیرخرفت بیاد واقعا؟
اصن حوصله استادو نداشتم بخاطر همین خودمو زدم ب مریضی
+توی یک صدم ثانیه مریض شدی ات هوم؟در گوشش گفتم
_بخدا حوصله استادو ندارم توهم خودتو بزن ب مریضی
گفتم
+من ی چیزی ب اسم وجدان دارم دختر جون
نباید میزاشتم بفهمه میدونم خواستگار داره پس باید خودمو شاد نشون میدادم منتظر بودم خودش بیاد بهم بگه
هیچی نگفتم سرمو گذاشتم رو میز و موقعی ک زنگ خورد و رفتیم از کلاس بیرون
_وایی اخیشش کلاس تموم شدددد
+بلاخره ازاد شدیم
_واییی ارهه
_خب الان چیکار کنیمم
+ات ماشینو اوردم میرسونمت
_باوشه بریم
زنگ اخر بود دانشجوها مثل روانی های داخل تیمارستان داد و بیداد میکردن تا برن بیرون ب معنای واقعی مدیر پشمام ریخته بود
بلاخره رفتیم سوار ماشین شدیم ک دیدم مامانم پیام داد و گف شب تهیونگ و خانوادش میخان بازم بیان قیافمو ریختم بهم گوشیو پرت کردم رو داشبورد
+ارام چته خودتو ولش داشبوردمو داغون کردی..
•••
#part2
+کاشکی کلا امروز نیاد واقعا حوصله اون مرتیکه کچل رو ندارم
_واییی ارهه دقیقااا
همون لحظه یکی از بچها اومد گف ک استاد نمیاد با ذوق ب جونگکوک کردم
جائو: کوک ی دقیقه بیا کارت دارم
کوک رفت پیش جائو منم گوشیمو از تو کیفم دراوردم و سرگرم گوشی شدم
~کوک از هیون شنیدم ک ات خواستگار داره خیلی هم گیره
+خواستگار چ کوفت و چه صیقه ایه
~اروم باش
&اره اره ی خاستگاری داره مدیر عامل ی شرکت بزرگه
کوک
یه لحظه با شنیدن این حرف حس کردم خون ب مغزم نمیرسه چطور ممکن بود ات فقط برای من بود ن هیچ کس دیگ
&پسر عمشه خیلی هم گیرع
کوک
باشنیدن حرفای پسرا از درون داغون شده بودم تصور اینک برای ات خواستگار اومده من تا حد جنون روانی
باحال و روز داغون برگشتم پیش ات
_سرگرم گوشی بودم ک متوجه شدم کوکی اومده نشسته کنارم سرمو گذاشتم رو شونه اش
از کیوت بودنش واقعا لذت بردم تا اینکه استادمون اومد
+وای الان باید این پیرخرفت بیاد واقعا؟
اصن حوصله استادو نداشتم بخاطر همین خودمو زدم ب مریضی
+توی یک صدم ثانیه مریض شدی ات هوم؟در گوشش گفتم
_بخدا حوصله استادو ندارم توهم خودتو بزن ب مریضی
گفتم
+من ی چیزی ب اسم وجدان دارم دختر جون
نباید میزاشتم بفهمه میدونم خواستگار داره پس باید خودمو شاد نشون میدادم منتظر بودم خودش بیاد بهم بگه
هیچی نگفتم سرمو گذاشتم رو میز و موقعی ک زنگ خورد و رفتیم از کلاس بیرون
_وایی اخیشش کلاس تموم شدددد
+بلاخره ازاد شدیم
_واییی ارهه
_خب الان چیکار کنیمم
+ات ماشینو اوردم میرسونمت
_باوشه بریم
زنگ اخر بود دانشجوها مثل روانی های داخل تیمارستان داد و بیداد میکردن تا برن بیرون ب معنای واقعی مدیر پشمام ریخته بود
بلاخره رفتیم سوار ماشین شدیم ک دیدم مامانم پیام داد و گف شب تهیونگ و خانوادش میخان بازم بیان قیافمو ریختم بهم گوشیو پرت کردم رو داشبورد
+ارام چته خودتو ولش داشبوردمو داغون کردی..
•••
- ۴۴
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط