𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔
+ولم کن
-عزیزم هیش
+من عزیزتونیستم دستتو وردار
*لیا
+.....بله
*بعداز اینکه خوردی پاشو برولباستوعوض کن امروز بایدبرین برای لباسو حلقه ازدواج
+(ی بغض سگی گرفته بودم)
چشم من میرم آماده شم بلندشدم رفتم سمت اتاقم لباس پوشیدم میخواستم برم پایین که یکی درزد
+بله
∆لیادخترم
+مامانم درحدی ازش ناراحت بودم دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم
+من دخترت نیستم خداحافظ
∆لیا عزیزم من
(دروبست)
∆ببخشیددخترم معذرت میخوام مجبوربودم
.........
-اماده ای
+اوهوم اره بریم
-بشین باشه
-چه لباسی میخوای
+نمیدونم فقط یک چیزی بگیریم بریم
-هوم
..................
یک ساعت بعدش دیگه رسیدیم به پاساژ واسمون درو بازکردن رفتیم داخل اولین مغازه یک لباس عروس که دیدیم رفتیم تو هعی لباس عروس میپوشیدم میومدم بیرون اونم هعی میگفت نه نه نه که آخر یکیو پسندیدرفتیم واسه ی اون لباس بگیریم
-اونی که پشته ویترین مغازه هستو میخوام
«چشم
+اومدم یه چیزی بگم که گفت
-همین خوبه میخرمش
+خود خواه
-چی
+هیچی رفتیم الماس فروشی همونجا ی انگشتردیدم با یاقوت کبود خیلی ظریف خوشگل بود گفتم
+جونگ کوک
-بله
+میشه اینوبخریم؟
-هوم خوشگله اره میخریم
انگشترو دراوردن پوشیدم اونم ی انگشتره ساده انتخاب کردو رفتیم کیسه های خرید دسته بادیگاردها بود داشتن میرفتن که جونگ کوک کمرموگرفت
+چیکارمیکنی
-از خریداخوشت اومد
+ااره میشه ولم کنیی
-اوم
+آروم دستشو اورد پایین کشید روی باسنم که ی سیلی بهش زدم تازه فهمیده بودم چیکارکردم دستمو گذاشتم روی دهنم با چشمای قرمز داشت نگام میکرد همه هم برگشته بودن داشتن نگامو میکردم چیزی نگفتم تندتند رفتم نشستم توی ماشینی که بادیگاردا بود
+میشه لطفاً برین
/چشم
حرکت کردن رفتن سمته عمارت
وقتی رسیدم رفتم تو همه گفتن جونگ کوک کجاست فقط گفتم نمیدونم داشتم از پله ها میرفتم بالا که جونگ کوک اومدو گفت
-عروسی میشه همین پس
فردا قلبم تندتندزد داشت چی میگفت
*چی شده چرا اینقدر زود
-همین که گفتم عروسی میشه پس فردا
سریع همه چیزو آماده کنین
پایان
+ولم کن
-عزیزم هیش
+من عزیزتونیستم دستتو وردار
*لیا
+.....بله
*بعداز اینکه خوردی پاشو برولباستوعوض کن امروز بایدبرین برای لباسو حلقه ازدواج
+(ی بغض سگی گرفته بودم)
چشم من میرم آماده شم بلندشدم رفتم سمت اتاقم لباس پوشیدم میخواستم برم پایین که یکی درزد
+بله
∆لیادخترم
+مامانم درحدی ازش ناراحت بودم دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم
+من دخترت نیستم خداحافظ
∆لیا عزیزم من
(دروبست)
∆ببخشیددخترم معذرت میخوام مجبوربودم
.........
-اماده ای
+اوهوم اره بریم
-بشین باشه
-چه لباسی میخوای
+نمیدونم فقط یک چیزی بگیریم بریم
-هوم
..................
یک ساعت بعدش دیگه رسیدیم به پاساژ واسمون درو بازکردن رفتیم داخل اولین مغازه یک لباس عروس که دیدیم رفتیم تو هعی لباس عروس میپوشیدم میومدم بیرون اونم هعی میگفت نه نه نه که آخر یکیو پسندیدرفتیم واسه ی اون لباس بگیریم
-اونی که پشته ویترین مغازه هستو میخوام
«چشم
+اومدم یه چیزی بگم که گفت
-همین خوبه میخرمش
+خود خواه
-چی
+هیچی رفتیم الماس فروشی همونجا ی انگشتردیدم با یاقوت کبود خیلی ظریف خوشگل بود گفتم
+جونگ کوک
-بله
+میشه اینوبخریم؟
-هوم خوشگله اره میخریم
انگشترو دراوردن پوشیدم اونم ی انگشتره ساده انتخاب کردو رفتیم کیسه های خرید دسته بادیگاردها بود داشتن میرفتن که جونگ کوک کمرموگرفت
+چیکارمیکنی
-از خریداخوشت اومد
+ااره میشه ولم کنیی
-اوم
+آروم دستشو اورد پایین کشید روی باسنم که ی سیلی بهش زدم تازه فهمیده بودم چیکارکردم دستمو گذاشتم روی دهنم با چشمای قرمز داشت نگام میکرد همه هم برگشته بودن داشتن نگامو میکردم چیزی نگفتم تندتند رفتم نشستم توی ماشینی که بادیگاردا بود
+میشه لطفاً برین
/چشم
حرکت کردن رفتن سمته عمارت
وقتی رسیدم رفتم تو همه گفتن جونگ کوک کجاست فقط گفتم نمیدونم داشتم از پله ها میرفتم بالا که جونگ کوک اومدو گفت
-عروسی میشه همین پس
فردا قلبم تندتندزد داشت چی میگفت
*چی شده چرا اینقدر زود
-همین که گفتم عروسی میشه پس فردا
سریع همه چیزو آماده کنین
پایان
- ۱۴۲
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط