رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت ششم
رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت ششم
آن شب، کوک چند بار کاغذ را از جیب کتش بیرون آورد.
هر بار نگاهش کرد.
هر بار دوباره تا زد و گذاشتش سر جایش.
آخر سر کلافه شد و آن را روی میز گذاشت.
«واقعاً چرا اینو به من داد؟»
صدای نایک از پشت سرش آمد.
«چی رو؟»
کوک سریع برگشت.
«هیچی!»
نایک به کاغذ روی میز نگاه کرد.
بعد به کوک.
«این هیچی نیست.»
کوک کاغذ را برداشت.
«یه نقاشیه.»
«میبینم.»
«پس چرا میپرسی؟»
نایک خندید.
«چون مال تو نیست.»
کوک چند لحظه ساکت ماند.
«تهیونگ کشیدش.»
لبخند نایک کمی محوتر شد.
«تهیونگ؟»
«آره.»
«برای چی؟»
«نمیدونم.»
نایک چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
کوک کلافه شد.
«چی؟»
«هیچی.»
«تو هم داری همون کارو میکنی.»
«چه کاری؟»
«همون "هیچی" گفتن.»
نایک خندید و از اتاق بیرون رفت.
کوک دوباره به کاغذ نگاه کرد.
گوشهٔ نقاشی، یک جمله با خطی مرتب نوشته شده بود.
«بعضی چیزها وقتی کشیده میشوند، بیشتر از وقتی گفته میشوند، واقعیاند.»
کوک برای چند ثانیه نفسش را حبس کرد.
او مطمئن بود آن جمله آنجا نبوده.
اما قبل از اینکه بتواند بیشتر فکر کند، صدای محکم برخورد چیزی با در ورودی عمارت آمد.
کوک سرش را بلند کرد.
صدای قدمهای سریع در راهرو پیچید.
بعد صدای یکی از خدمتکارها:
«ژنرال!»
نایک از اتاق بیرون آمد.
«چی شده؟»
مرد جوان پاکتی مهرومومشده را جلو آورد.
«این همین الان رسید.»
نایک پاکت را گرفت.
نگاهش روی مهر قرمز آن ثابت ماند.
برای اولین بار آن شب، لبخند از صورتش کاملاً محو شد.
کوک از بالای پلهها نگاهش میکرد.
«نایک؟»
نایک سرش را بلند کرد.
چند ثانیه فقط به برادرش نگاه کرد.
بعد پاکت را داخل جیب کتش گذاشت.
«برو بخواب، کوک.»
کوک اخم کرد.
«چی توشه؟»
«چیزی نیست.»
«ولی صورتت...»
«گفتم چیزی نیست.»
لحن نایک آرام بود.
اما این بار، آرام بودنش بیشتر از همیشه ترسناک به نظر میرسید.
کوک پایین آمد.
«نایک.»
نایک دستش را روی شانهٔ او گذاشت.
«به من اعتماد داری؟»
کوک بدون مکث گفت:
«آره.»
«پس امشب چیزی نپرس.»
کوک به چشمهای برادرش خیره شد.
بعد خیلی آرام سر تکان داد.
«باشه.»
نایک رفت.
کوک همانجا ماند.
اما چیزی که نایک نمیدانست این بود که چند دقیقه بعد، وقتی همه خوابیده بودند، کوک صدای باز شدن در کتابخانه را شنید.
و بعد...
صدای تهیونگ را.
«من هم اون نامه رو دیدم.»
کوک پشت در خشک شد.
صدای نایک آمد:
«پس میدونی چرا اینجایی.»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
«بله.»
«و میدونی این موضوع نباید به کوک برسه.»
سکوت.
بعد صدای تهیونگ، خیلی آرام:
«اگر خودش بفهمه چی؟»
نایک جواب نداد.
کوک دستش را روی دهانش گذاشت.
نامه چه بود؟
چرا تهیونگ از آن خبر داشت؟
و مهمتر از همه...
چرا اسم خودش وسط این ماجرا بود؟
کوک یک قدم عقب رفت.
تختهٔ قدیمی زیر پایش صدا کرد.
سکوت داخل کتابخانه افتاد.
نایک گفت:
«کوک؟»
کوک نفسش را حبس کرد.
دستگیرهٔ در آرام پایین رفت.
و درست قبل از اینکه در باز شود...
صدای زنگ ساعت بزرگ عمارت بلند شد.
کوک دوید.
اما یک چیز را نمیدانست.
آن شب، فقط یک نفر متوجه حضورش پشت در نشده بود.
تهیونگ هم صدای قدمهایش را شنیده بود.
و حالا...
او هم میدانست کوک چیزی شنیده است.
ادامه دارد....
╭───────────────╮
برای پارت هفتم، هشتم و نهم:
۳۰ لایک ♡
۱۲ بازنشر ↗
۲۰ کامنت 💬
اگه اینا پر بشه، پارت بعدی میاد...
╰───────────────╯
و فقط اینو بدونید:
پارت بعدی، اولین چیزی رو که کوک دربارهٔ اون نامه میفهمه، قراره خیلی چیزها رو عوض کنه.
حیح🎀
بایی💖🤏🏻🦢
آن شب، کوک چند بار کاغذ را از جیب کتش بیرون آورد.
هر بار نگاهش کرد.
هر بار دوباره تا زد و گذاشتش سر جایش.
آخر سر کلافه شد و آن را روی میز گذاشت.
«واقعاً چرا اینو به من داد؟»
صدای نایک از پشت سرش آمد.
«چی رو؟»
کوک سریع برگشت.
«هیچی!»
نایک به کاغذ روی میز نگاه کرد.
بعد به کوک.
«این هیچی نیست.»
کوک کاغذ را برداشت.
«یه نقاشیه.»
«میبینم.»
«پس چرا میپرسی؟»
نایک خندید.
«چون مال تو نیست.»
کوک چند لحظه ساکت ماند.
«تهیونگ کشیدش.»
لبخند نایک کمی محوتر شد.
«تهیونگ؟»
«آره.»
«برای چی؟»
«نمیدونم.»
نایک چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
کوک کلافه شد.
«چی؟»
«هیچی.»
«تو هم داری همون کارو میکنی.»
«چه کاری؟»
«همون "هیچی" گفتن.»
نایک خندید و از اتاق بیرون رفت.
کوک دوباره به کاغذ نگاه کرد.
گوشهٔ نقاشی، یک جمله با خطی مرتب نوشته شده بود.
«بعضی چیزها وقتی کشیده میشوند، بیشتر از وقتی گفته میشوند، واقعیاند.»
کوک برای چند ثانیه نفسش را حبس کرد.
او مطمئن بود آن جمله آنجا نبوده.
اما قبل از اینکه بتواند بیشتر فکر کند، صدای محکم برخورد چیزی با در ورودی عمارت آمد.
کوک سرش را بلند کرد.
صدای قدمهای سریع در راهرو پیچید.
بعد صدای یکی از خدمتکارها:
«ژنرال!»
نایک از اتاق بیرون آمد.
«چی شده؟»
مرد جوان پاکتی مهرومومشده را جلو آورد.
«این همین الان رسید.»
نایک پاکت را گرفت.
نگاهش روی مهر قرمز آن ثابت ماند.
برای اولین بار آن شب، لبخند از صورتش کاملاً محو شد.
کوک از بالای پلهها نگاهش میکرد.
«نایک؟»
نایک سرش را بلند کرد.
چند ثانیه فقط به برادرش نگاه کرد.
بعد پاکت را داخل جیب کتش گذاشت.
«برو بخواب، کوک.»
کوک اخم کرد.
«چی توشه؟»
«چیزی نیست.»
«ولی صورتت...»
«گفتم چیزی نیست.»
لحن نایک آرام بود.
اما این بار، آرام بودنش بیشتر از همیشه ترسناک به نظر میرسید.
کوک پایین آمد.
«نایک.»
نایک دستش را روی شانهٔ او گذاشت.
«به من اعتماد داری؟»
کوک بدون مکث گفت:
«آره.»
«پس امشب چیزی نپرس.»
کوک به چشمهای برادرش خیره شد.
بعد خیلی آرام سر تکان داد.
«باشه.»
نایک رفت.
کوک همانجا ماند.
اما چیزی که نایک نمیدانست این بود که چند دقیقه بعد، وقتی همه خوابیده بودند، کوک صدای باز شدن در کتابخانه را شنید.
و بعد...
صدای تهیونگ را.
«من هم اون نامه رو دیدم.»
کوک پشت در خشک شد.
صدای نایک آمد:
«پس میدونی چرا اینجایی.»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
«بله.»
«و میدونی این موضوع نباید به کوک برسه.»
سکوت.
بعد صدای تهیونگ، خیلی آرام:
«اگر خودش بفهمه چی؟»
نایک جواب نداد.
کوک دستش را روی دهانش گذاشت.
نامه چه بود؟
چرا تهیونگ از آن خبر داشت؟
و مهمتر از همه...
چرا اسم خودش وسط این ماجرا بود؟
کوک یک قدم عقب رفت.
تختهٔ قدیمی زیر پایش صدا کرد.
سکوت داخل کتابخانه افتاد.
نایک گفت:
«کوک؟»
کوک نفسش را حبس کرد.
دستگیرهٔ در آرام پایین رفت.
و درست قبل از اینکه در باز شود...
صدای زنگ ساعت بزرگ عمارت بلند شد.
کوک دوید.
اما یک چیز را نمیدانست.
آن شب، فقط یک نفر متوجه حضورش پشت در نشده بود.
تهیونگ هم صدای قدمهایش را شنیده بود.
و حالا...
او هم میدانست کوک چیزی شنیده است.
ادامه دارد....
╭───────────────╮
برای پارت هفتم، هشتم و نهم:
۳۰ لایک ♡
۱۲ بازنشر ↗
۲۰ کامنت 💬
اگه اینا پر بشه، پارت بعدی میاد...
╰───────────────╯
و فقط اینو بدونید:
پارت بعدی، اولین چیزی رو که کوک دربارهٔ اون نامه میفهمه، قراره خیلی چیزها رو عوض کنه.
حیح🎀
بایی💖🤏🏻🦢
- ۲۱.۴k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط