جنگل نفرین شده پارت ۱۵

تهیونگ دست شارلوت را گرفت.

«باید بریم.»

شارلوت پشت سرش دوید.

«کجا؟»

«خونه.»

«خونه‌ی تو؟»

«آره.»

چند قدم بیشتر نرفته بودند که صدای سم اسب‌ها شنیده شد.

تهیونگ ایستاد.

نگاهش را برگرداند.

چند سرباز وارد بازار شدند.

شارلوت آرام گفت:

«اونا برای ما اومدن؟»

تهیونگ جواب نداد.

فقط دستش را گرفت.

«بیا.»

هر دو وارد یک کوچه‌ی باریک شدند.

بعد از چند پیچ...

تهیونگ در یک انبار قدیمی را باز کرد.

«بیا داخل.»

شارلوت وارد شد.

تهیونگ هم پشت سرش آمد.

در را آرام بست.

صدای سربازها از بیرون شنیده می‌شد.

«اینجا رو بگردید!»

شارلوت نفسش را حبس کرد.

کنار دیوار نشست.

تهیونگ هم روبه‌رویش نشست.

چند لحظه هیچ‌کدام حرف نزدند.

بعد شارلوت آرام به کنارش آمد.

«تهیونگ...»

«هوم؟»

«خیلی نزدیک نشستم؟»

تهیونگ نگاهش کرد.

«نه.»

شارلوت کمی نزدیک‌تر نشست.

تهیونگ برای لحظه‌ای به صورتش نگاه کرد.

موهای طلایی شارلوت روی شانه‌هایش ریخته بود.

چند تار مو جلوی صورتش افتاده بود.

تهیونگ ناخودآگاه دستش را بالا برد.

یک تار مو را کنار زد.

شارلوت پلک زد.

«چیکار می‌کنی؟»

تهیونگ چیزی نگفت.

دستش هنوز لابه‌لای موهایش بود.

آرام موهایش را مرتب کرد.

شارلوت اخم کوچکی کرد.

«موهامو بهم نریز.»

تهیونگ لبخند خیلی کوچکی زد.

«خودش ریخته بود.»

«نه.»

«چرا.»

«نه!»

تهیونگ دوباره یک تار مو را جابه‌جا کرد.

شارلوت با اخم به دستش نگاه کرد.

«تهیونگ!»

«چیه؟»

«ولش کن.»

تهیونگ دستش را پایین آورد.

شارلوت چند ثانیه ساکت ماند.

بعد آرام گفت:

«دوباره دست زدی.»

تهیونگ خندید.

«حواسم نبود.»

شارلوت گونه‌هایش کمی سرخ شد.

«دروغ میگی.»

تهیونگ نگاهش کرد.

این بار چیزی نگفت.

فقط لبخند زد.

و همان لحظه...

یک حقیقت ساده را فهمید.

او دیگر شارلوت را شکار نمی‌دید.

دیگر به این فکر نمی‌کرد که چطور تحویلش بدهد.

یا چطور مأموریتش را تمام کند.

فقط می‌خواست سالم بماند.

کنارش بماند.

شارلوت ناگهان گفت:

«راستی تهیونگ.»

«هوم؟»

«تو می‌خواستی منو شکار کنی؟»

لبخند تهیونگ محو شد.

شارلوت ادامه داد:

«پادشاه گفت شکار.»

تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«آره.»

شارلوت چیزی نگفت.

تهیونگ ادامه داد:

«ما برای شکار وارد اون جنگل شدیم.»

نگاهش را بالا آورد.

چشم‌هایش روی شارلوت ثابت ماند.

«ولی فکر کنم...»

مکث کرد.

لبخند خیلی آرامی روی لبش نشست.

«یه نفر قلب منو شکار کرد.»

شارلوت کاملاً ساکت شد.

چشم‌هایش گرد شد.

«...چی؟»

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط نگاهش کرد.

تق.

تق.

صدای در آمد.

هر دو به سمت صدا برگشتند.

شارلوت آرام گفت:

«تهیونگ...»

تق.

تق.

صدای در دوباره بلند شد.

و این بار...

صدای یک مرد از پشت در آمد:

«تهیونگ؟»

از پارت های قبل خیلی کم حمایت شد🥲 لطفا تا جایی که میتونید حمایت کنید . وگرنه بعد این پارت عاف میزنم . واقعا خودم از این کار خوشم نمیاد ولی میخوام شرط بذارم برای این پارت
لطفا لطفا . ببینید واقعا شرط ها رو کم گذاشتم که برسونید. چون دل خودمم پیش این فیک مونده🥲
دوستون دارم . ماچ به کلتون😐💋ماچ


۷ تا لایک و ۳ تا کامنت ۲ تا بازنشر .
دیدگاه ها (۲۱)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

فیک تهکوک وارث زار

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۴ روز بارانی بود.تهیونگ وارد کارگاه شد....

پارت دوم راز خون

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

.....پارت ششم....

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

🖤 پارت ۴۵ | «خواهر»— «لانا، وایسا!»صدای کوک پشت سرش آمد.اما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط