🖤 معشوقهی مخفی
🖤 معشوقهی مخفی
𓆩 پارت بیستویکم 𓆪
ات چند ثانیه به پاکت خیره ماند.
آرام آن را برداشت و باز کرد.
داخلش یک کاغذ بود.
فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«به جیمین اعتماد نکن.»
ات ماتش برد.
ـ «چی...؟»
صدای قدمهایی از پایین شنیده شد.
ات سریع کاغذ را داخل جیبش گذاشت.
در همان لحظه جیمین وارد اتاق شد.
ـ «ات؟»
ات خودش را عادی نشان داد.
ـ «چی شد؟»
جیمین به او نگاه کرد.
ـ «هیچی. کسی پشت در نبود.»
ات لبخند کوچکی زد.
ـ «خوبه.»
اما جیمین متوجه نگاه نگرانش شد.
ـ «ات... چیزی شده؟»
ات چند لحظه مکث کرد.
ـ «نه.»
جیمین نزدیکتر آمد.
ـ «مطمئنی؟»
ات به چشمهایش نگاه کرد.
این بار برای اولینبار...
به جیمین شک کرد.
🖤🥀
𓆩 پارت بیستویکم 𓆪
ات چند ثانیه به پاکت خیره ماند.
آرام آن را برداشت و باز کرد.
داخلش یک کاغذ بود.
فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«به جیمین اعتماد نکن.»
ات ماتش برد.
ـ «چی...؟»
صدای قدمهایی از پایین شنیده شد.
ات سریع کاغذ را داخل جیبش گذاشت.
در همان لحظه جیمین وارد اتاق شد.
ـ «ات؟»
ات خودش را عادی نشان داد.
ـ «چی شد؟»
جیمین به او نگاه کرد.
ـ «هیچی. کسی پشت در نبود.»
ات لبخند کوچکی زد.
ـ «خوبه.»
اما جیمین متوجه نگاه نگرانش شد.
ـ «ات... چیزی شده؟»
ات چند لحظه مکث کرد.
ـ «نه.»
جیمین نزدیکتر آمد.
ـ «مطمئنی؟»
ات به چشمهایش نگاه کرد.
این بار برای اولینبار...
به جیمین شک کرد.
🖤🥀
- ۲۳۲
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط