The sound of bells part 1

روزی روزگاری وقتی جنگ خونین ولدمورت به پایان رسید همه چیز تغییر کرد. چشم های همه به هری پاتر، پسر برگزیده بود که اکنون جزو قدرتمند ترین و شجاع ترین گریفیندوری بود. چشم های درخشانی که به انتظار کار بزرگ دیگه ای از او بودند. بعد فارق تحصیلی او همه چیز تغییر کرد. بعد ازدواج با جینی ویزلی و به دنیا اوردن James Sirius Potter, Albus Severus Potter, و Lily Luna Potter انها زندگی شاد ارام و ساکت را تجربه میکردن. در زمانی که جیمز پاتر، پسر ارشد خانواده نامه هاگوارتز اش رسید ناگهان هری شروع به داد و فریاد کرد.
_من نمیگذارم به اون مدرسه کوفتی بری!
جیمز از شوک دهانش باز مونده بود.
_بابا من دو سال کامله که منتظرم!
دعوای سنگینی میانشون شروع شد و همون لحظه جینی در خانه را باز نمود و وقتی دید هری یقه جیمز رو گرفته نون های برشته و درشت باگت از دستش افتاد. جینی دوید طرف هری.
_هری چیکار میکنی!؟
هری به جینی پریشان نگاه کرد و گفت:
_نامه هاگوارتزاش اومده! من نمیتونم بزارم بره
جینی نفس عمیقی کشید و با ارامش شونه هری رو گرفت.
_هری ما قبلا درمورد این موضوع صحبت کرده بودیم
جیمز بین اونها شوکه بود، چی شده بود؟
_مامان چی رو به من نگفتید؟
جینی دست جیمز رو گرفت و به طرف اتاق جیمز و لیلی رفت و رو تخت جیمز نشستن، اتاق دو بخش کاملا جدا بود یک تیکه ابی کهکشانی و بخش دیگر بنفش و سفید و پر از گل های لیلیوم.
_ببین جیمز... یک اتفاقی تو هاگوارتز افتاده درواقع.. قراره بیوفته
جیمز اخم کرد.
_چی شده بهم بگو مامان
جینی دست جیمز را گرفت.
_متئو ریدل... برادر ولدمورت، زنده اس
جیمز که چشمانش به اندازه کاسه ی سوپ خوری James Sirius Potter, Albus Severus Potter, and Lily Luna Potter گذاشت.
_و من و پدرت قکر کردیم تو و خواهر برادرات تا زمانی که اوضاع ارام بشه به اون مدرسه نری ولی من مخالفت کردم، شماها میتونید از پس خودتون بربیاید
جیمز شکه شده بود باورش نمیشد. متئو ریدل برادر خطرناک ترین جادوگر، چگونه میخواسند دوام بیارند. پسر مو قهوه ای به مادرش با چشمان ابی اش نگاه انداخت، چگونه از او، پسر یازده ساله انتظار دارند از پس اینها بر بیاد. جیمز سیریوس پاتر وسایلش را جمع کرد، او چند وقتی بود که در مهمانی های دوستانه پدر و مادر اش که با هرمیون گرینجر و رون ویزلی، دایی و زن دایی اش بود رفت و امد داشت و با بچه های انها دوست شده بود ولی او از همه بزرگ تر بود پس همه انتظار داشتند که او در مدرسه تنها بماند.
روز سرنوشت ساز فرا رسید، پدرش تمام وسایل او را برای نقل مکان به هاگوارتز اماده کرده بود. کتاب ها، ردا ی اولیه و... فقط چوب دستی او مانده بود. صبح زود با مادرش به سمت کوچه ی دیاگون راه افتادند. وارد مغازه Ollivanders شدند، مرد پیر وقتی جیمز و جینی را دید چشمانش برق زد، سریع به طرف در امد و گفت:
_خانم ویزلی، جیمز پاتر خوش امدید، بزارید حدس بزنم چوب برای این کوچولو؟
جینی خندید دستش را روی موهای جیمز کشید و گفت:
_اره، بهترینش رو بده
Ollivander سری تکان داد. و گفت
_خانم ویزلی به خودش بستی داره من تاثیری ندارم
و olivander خندید، چشماش به جیمز بود و بهش اشاره کرد که وارد بشه. جیمز جلو رفت مغازه کوچیک و پر از جعبه های مستطیلی و شلوغ. olivander به جیمز یک چوبدستی داد ولی تا جیمز دستش گرفت چوب دستی از دستش به بیرون پرتاب شد، olivander اهی کشید و جعبه بعدی را اورد، چوب دستی ای با قدی کشیده به اندازه بیست و چهار سانت و یک دایره در انتهایش، جیمز وقتی چوب دستی را در دستش گرفت چوب دستی نوری درخشان از خودش ساخت. Ollivander لبخندی زد و چوب دستی را به جیمز تحویل داد.
شرط نداریم تا سه پارت
دیدگاه ها (۲)

حرف شخصیت های هری پاتر:)#دامبلدور #گریفیندور #اسلیترین #ریون...

کدوم عضو از هافلپاف رو بیشتر دوست داری؟من:سدریک#دامبلدور #گر...

حق تو دراکو رو دوست داری یا نهمن : خیلی #دامبلدور #گریفیندور...

✲ فَراٰموشَت نَخواٰهَم کَرد تا جان دَر بَدَن داٰرَم اگر دیدی...

✲ " پسری که هیچ انتخابی نداشت... "👇👇👇✍️ : دریکو مالفوی از نظ...

عنوان سناریو: بازی جاسوس

رمان : يك قدم تا توپارت ۵:علامت ها: ا.ت:+متیو:_ریگولاس:*دامب...

فصل بیست‌وهشتم: این دیگه کیه؟!شب، وقتی مهمون‌ها رفتن، آرون ت...

ترس در میان عشق پارت ¹عمارت بزرگ بزرگ جعون با چراغ هایی تزئی...

وقتی دیر میای خونه (part2)رفتم طرف آشپزخونه بشقاب رو گذاشته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط