{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ترس در میان عشق

ترس در میان عشق

پارت ¹

عمارت بزرگ بزرگ جعون با چراغ هایی تزئین شده بود ،

همه منتظر بودند ستاره به جونگ کوک خبر خوش رو بده

تمام خانواده ها دور چند تا میز گرد مانند سر پا ایستاده بودند و با هم گرم صحبت بودند

که چشم همه شان به پله ها خیره ماند ، ستاره با اون درخشندگی همیشگی اش از پله ها پایین می آمد

و لبخندی روی لب هایش نقش بسته بود ، از اینکه قرار بود امشب زندگی اش کامل تغییر می‌کرد

ولی واقعا نمی‌دانست واقعا به خوبی تمام می‌شد یا ...

از پله ها پایین آمد و به سمت تهیونگ ( برادرش ) رفت و بغلش کرد

تهیونگ با دستش موهای ابریشمی ستاره را نوازش کرد و با دستش به بقیه اشاره کرد تا بره و سلامی کند

ستاره با همه مشغول صحبت بود که دروازه های بزرگ عمارت جعون باز شد و قامتی که نمایان شده بود غریبه ای آشنا بود ...

غریبه ای که ۱۰ سال پیش به خارج رفته بود و الان برگشته بود

اون هیون بود ( پسر خاله ی ستاره ) که با دیدن ستاره برقی در چشمانش ظاهر شد

آن دو از بچگی با هم بزرگ شده بودند ولی هیون برای ادامه ی تحصیلش به خارج رفته بود ...

هیون با سرعتی که معلوم بود دلتنگی را ذخیره کرده بود به سمت ستاره رفت و در آغوشش کشید ...

ستاره اشک در چشمانش جمع شده بود و محکم هیون رو بغل می‌کرد

همه با دیدن این صحنه تبسمی کردند ، که هیون ستاره را به یکی از میز ها هدایت کرد و با هم گرم صحبت شده بودند

که هیون به صورت دوستانه دستش را پشت کمر ستاره داد و کمی نزدیک او بود

در همین حال دروازه ها دوباره باز شد و اینبار چهره ی سرد همیشگی جونگ کوک خودنمایی کرد

جونگ کوک با دیدن صحنه چشمش فقط آن دستی را می‌دید که دور کمر زنش بود ...

با عصبانیت چند قدم برداشت که تهیونگ با دیدن چهره و رفتار جونگ کوک زود خودش را به او رساند و گفت

( خوش اومدی جونگ کوک ولی امشب کار اشتباهی نکن و این مهمونی رو خراب نکن وگرنه توانش رو بد پس میدی )

جونگ کوک سرش را کمی خم کرد و گفت

( اون مرد دستش رو گذاشته روی زن من تو از من نمیتونی همچین انتظاری داشته باشی )

و با دستش کمی تهیونگ را کنار زد و بدون توجه به حرف تهیونگ قدم های بلند و محکمی برمی‌داشت

و وقتی رسید با لحنی سرد و خشن رو به هیون کرد و گفت

( همین الان دستت را بردار )

هیون تعجبی کرد و گفت

( باشه باشه آروم باش مرد حسابی دختر خالمه فقط )

و بعد دستش را پایین آورد و لیوان شرابش را در دست گرفت که جونگ کوک با لحن تمسخر آمیز گفت

( دختر خاله ؟ پس من چرا نمیشناسمت ها )

کمی تن صدایش بالا رفت و رگ های گردنش معلوم میشدم که ستاره قدمی به جلو برداشت و گفت

( کوک ... لطفا خرابش نکن امشب رو اون فقط پسر خالمه )

جونگ کوک که دیگه نمی‌توانست خودش را کنترل کند به حرف ستاره

توجهی نکرد و سیلی محکمی به صورت مظلوم ستاره زد و باعث شد ستاره قدمی عقب برود و سرش کمی کج شود و چشمانش پر از اشک شود ولی اون راز

کوچک هر لحظه بیشتر می‌کرد درد جسمی اش را که ...

(حمایت فراموش نشه )
( پارت بعد به زودی )
( قلمی از بانو مانولیا )
دیدگاه ها (۲)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

فیک تهکوک وارث زار

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

پارت ۱ | اولین روز کاریساعت هشت صبح بود.شرکت «JK Group» مثل ...

Heir of Light and Darknesspart : 5جونگ‌کوک اون قسمت و میمکید...

P. 5𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. ...

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط