{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتم طرف آشپزخونه بشقاب رو گذاشته بود روی میز، با دستمال

رفتم طرف آشپزخونه بشقاب رو گذاشته بود روی میز، با دستمال تمیز پوشونده بود حتی وقتی عصبانی بود، حتی وقتی نگران بود، این کارها رو میکرد. این چیزها بود که من و دیوونه میکرد.

+نمیدونم چی بگم... واقعاً حواسم نبود.

_ (برگشت، به میز تکیه داد، دستهاش لبه میز) حواسم نبود. سه کلمه. من سه ساعت بیدار موندم، به گوشیم زل زدم، به این فکر کردم که نکنه... (مکث کرد) نکنه چیزی شده.

+نمیدونم چی بگم....واقعا حواسم نبود

_ (اومد جلو) من بهت نگفتم نرو. گفتم برو، خوش بگذرون. ولی یه شرط داشت.

+...

_ (ایستاد مقابلم، فاصله کمتر از یه نفس): شرط رو یادته دیگه؟

+: که... که بهت خبر بدم

_ (سرش رو کج کرد، مثل کسی که داره یه چیزی رو وزن میکنه) نه شرط این نبود...قرار شد هروقت از زیر قانون در بری تنبیه بشی

+(از شدت ترس و استرس یهو ضربان قلبم تند زد)ولی...ولی گفتم که حواسم نبود

_(پسر هیچی نگفت و پوزخند صدا داری زد)

+ ( زانو زدم دستم رو بردم طرفش، ولی اون عقب نکشید، فقط نگاه کرد)لطفا همین یه بار رو ببخش

_آه بیبی نترس زیاد بهت سخت نمیگیرم (مقابلت زانوزد انگشتش رو گذاشت زیر چونه‌م و صورتم رو بالا آورد) اگه دختر خوبی باشی و به حرف من گوش کنی هیچوقت سخت نمیگیرم(صداش پایین اومد، خش‌دار شد) ولی از این به بعد، من تصمیم میگیرم کی بری، کی بیای، کی... (مکث کرد، چشماش برق زد) کی با من حرف بزنی.

سکوت شد. یخ‌های تو لیوانش تیک خورد. صدای تیک‌تاک ساعت دیواری از اتاق پذیرایی میومد. من به ساعت نگاه کردم، بعد به اون. اون به من نگاه می‌کرد، ثابت، مثل کسی که جواب یه سؤال مهم رو انتظار داره.

+ ولی... ولی گفتم که حواسم نبود.

پسر هیچی نگفت و پوزخند صداداری زد. همون پوزخندی که مثل دستی بود که آروم روی شونه‌ت می‌شینه و می‌گه «دیدم».

نفس تو گلوم گیر کرد. دستم رو که هنوز طرفش بود، آروم گرفت و گذاشت روی سینه‌ش. قلبش تند می‌زد، مثل مشتی که از تهِ دیوار می‌کوبه.
- حس می‌کنی؟ این منم که سه ساعت منتظر موندم. این منم که وقتی تو نیستی، این‌طوری می‌شم. تو فکر می‌کنی من از عصبانیتم خوشم میاد؟

+ من... من نمی‌دونستم.

- می‌دونم نمی‌دونستی. برای همین هم هنوز داری نفس می‌کشی.

لبخند زد، ولی این بار نه اون لبخند خطرناک. یه لبخند خسته، واقعی، مثل کسی که بعد از یه شب طولانی بالاخره چیزی رو که می‌خواست تو دستش گرفته.

- پاشو.

بلند شدم. اون هم بلند شد، ولی به جای اینکه عقب بره، دستش رو گذاشت پشت کمرم و من رو به خودش نزدیک کرد، طوری که دیگه فاصله‌ای نمونده بود.

- حالا بهم بگو. از فردا، اگه بخوای جایی بری، اول چی کار می‌کنی؟

+ به... بهت می‌گم.

- دقیقاً چی می‌گی؟

+ می‌گم... می‌گم کجا می‌خوام برم، با کی، و کی برمی‌گردم.

- و اگه من بگم نه؟

یه لحظه مکث کردم. اون منتظر موند، با همون نگاه ثابت.

+ ...نمی‌رم.

- خوبه. (آروم دستش از پشت کمرم انداخت پایین)خیلی خوبه
ادامه دارد...
اگه دوست داشته باشین میتونم پارت بعد رو +18 بنویسم
دیدگاه ها (۰)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

پارت ۳۴

عنوان: به عنوانِ دوست پسرت (یوتا اوکوتسو)وقتی با هم راه می‌ر...

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

تکپارتی تهیونگ

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p56جیمین از جاش بلند شد. قدم‌هاش آهسته بو...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۲ چند ساعت بعد، لیا تقریباً همه‌چیز رو...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹بعد دستش رو برداشت و آ...

دید پنهان انفجار اشکار

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط