دانشگاه مرگ پارت هفتم
و موانع پشت در میذارن هیولا چند بار میزنه به در ..و بعدش ..میره
ناله ای از جانب پسرک بلند میشه، به ساق پاش نگاه میکنم بدجور زخمیها.. بازوی مین سو هم زخم شده
تازه متوجه جیغ های دخترای اطرافمون میشم جونگ هیون ترسیده ..چشم هاش از پشت عینکش برق میزنه از چیزی به نام ترس
"پاشو خودت رو جمع کن خیر سرت رئیسی "
بلند میشم خودم رو تکون میدم نفس عمیق میکشم و سعی میکنم مغزم رو روشن کنم به حرف میام شوک بزرگی بهم آورد شده :《لطفا دکترا به زخم این پسر رسیدگی کنن ..همین طور زخم مین سو 》
مین سو:《زخم من جدی نیست 》
بلند میشه ،بازوی چپش رو محکم میگیره و میره تو اشپز خونه چند تا از دانشجو ها به پسرک کمک میکنن روی یکی از میز ها درازش میکنن و مشغول پانسمان پاش میشن به جونگ هیون میگم:《سریع تر یه فکری به حال ناهار بکن ،حواست باشه اون مقدار از مواد غذایی برای یه ماهه》
《خیلی خب》
میرم سمت وسایل پزشکی یه پاند ،گاز استریل و بتادین و چسب و پنبه ور میدارم، مین سو رو پیدا نمیکنم میرم سمت اشپز خونه نگاه میکنم زیر کابینت موهای بوری به روشنی خورشید میبینم سرش پایینه خنده ی تو گلویی میکنم و وارد اشپز خونه میشم
💚ویو مین سو نمیتونم بوی گردنش رو فراموش کنم نمیتونم حس پوست گردنش روی لبم رو فراموش کنم هنوز رد بالم لبم روی گردنشه،روم نمیشه بهش نگاه کنم،تا این سن از لمس شدن بدم میومد ولی اون، بهم حس امنیت میده موهای مشکیش که وقتی اومد کمکم وریخت رو صورتش منو از خود بیخود میکنه ،من از این هیولا میترسم ،ولی از اینکه دوباره خاطراتم دژاوو میشه بیشتر میترسم به گوشه ی اشپزخونه پناه اوردم خون از بازوم داره میاد و هودیم رو خیس میکنه ولی فعلا باید مغزم رو اروم کنم ،کسی کنارم میشینه ،سرم رو بلند میکنم .جونگکوکه ،اروم با یه سری وسایل توی دستش چشمم به گردنش میخوره دقیقا روی خال روی گردنش رد بالم لبم هست
صداش رو تشخیص میدم:《لباست رو در بیار》
《چیکار کنم ؟》
《کره ای حرف زدم ،گفتم لباست رو دربیار 》
《چرا؟》
《چون اگر نگاه کنی داره از بازوت خون میاد و ریخته کف اشپزخونه 》
نگاهی به پایین بازوم کردم راست میگفت واقعا همین طور بود
زیر هودیم یه تاب پوشیدم پس مشکلی نیست هودیم رو درمیارم ،تا میکنم و میذارم رو کابینت اروم بازوم رو میگیره یه لحظه فکر کنم کک و مک هام با سرخی گونه ام قاطی شد
لمسم کرده میخواد زخمم رو درمان کنه
به بازوم نگاه میکنم زخمم عمیق نیست ولی بدجور جر خورده انگشت هاش گرما دارن و به پوست سفیدم برخورد کرده میگم:《خودم میتونم پانسمان کنم 》
《فقط یه دقه ساکت باش و نگاه کن ..باشه ؟قول میدم اروم انجامش بدم 》
اعتماد میکنم و بازوم رو شل میکنم ,عضلات برجسته ی بازوم توی انگشتشه موهاش به پوستم برخورد میکنه برعکس برادرش موهاش رو بلند کرده ،موهاش حالت دارن داره با بتادین زخمم رو تمیز میکنه ،بادقت تمام،اخم غلیظی کرده ،بامزه اس
با دست دیگه ام خم میشم و موهای جلو صورتش رو میدم پشت گوشش سرش رو بلند میکنه ،چشم های تیله ایش تعجب کردن لحظه ای هول میشم، شاید پشیمون 《فقط موهات میخورد به بازوم ..مور مور میشدم 》
دروغ گفتم نباید لو میرفتم. سرش رو میندازه پایین و لب میزنه :《یه سوال ازت دارم》
گاز استریل رو اروم میزنه به دستم .اروم ولی بازم تا عمق وجودم میسوزه《بپرس》
《تو چطور زندگی کردی ؟ منظورم اینکه که ..خب گفتی مادرت قاچاقچی بوده ..میشه بگی چطور زندگی کردی؟قول میدم به کسی نگم 》
کلماتش رو تو مغزم مرور میکنم عین نوت موسیقی تو سرم مرتبشون میکنم و درآخر به جمله ای میرسم که حتی خودمن بهش شک دارم"بهش بگو"
《مادرم کره ای بوده ،قاچاقچی کالا های غذایی نمیدونم پدرم کیه،فقط میدونم ملیت آمریکایی داره نه اسمی نه نشونه ای .پدرو مادرم اصلا ازدواج نکردن ،من از ی رابطه ی نامشروع به وجود میام مادرم میخواسته صقدم کنه ولی خب پشیمون میشه، تا سیزده سالگی از این شهر مرزی به اون شهر مرزی فکر میکردم ته بدبختیه ولی خب بدتر شد ،یه شب مامانم از قمار برگشته بود شاید دو یا سه صبح
باخته بود به جای هرچیز دیگه ای روی من شرط بسته بود ،روبه روی یه مرد که صاحب کلاب بود به زور منو بردن به شهر سئول از صبح تا شب کار میکردم ولی من فقط سیزده سالم بود ..(صدام میلرزه) یه..یه شب رفتم سر یه اتاق وی ای پی..تا بتونم شیشه ها رو جمع کنم وارد اتاق شدم ،..چند نفر هم رو میبوسیدن..ترسیدم ولی اگر اون جا رو جمع نمیکردم رئیس با کمربند میوفتاد به جونم ،چشم دوختم به زمین و سریع شیشه هارو جمع کردم که یهو یکی دستم رو گرفت یه مرد ..نزدیک سی سال بود ازش خواستم ولم کنه.ولی کشیدم و افتادم روش سفت گرفته بودم با بند لباسم درگیر بود گریه میکردم سیگار..تو دهنش رو روی ترقوه ام خاموش کرد.تا اخرین صدای توی گلوم رو جیغ کشیدم ..(شروع کردم لرزیدن چشم هام خیس شده )》
ناله ای از جانب پسرک بلند میشه، به ساق پاش نگاه میکنم بدجور زخمیها.. بازوی مین سو هم زخم شده
تازه متوجه جیغ های دخترای اطرافمون میشم جونگ هیون ترسیده ..چشم هاش از پشت عینکش برق میزنه از چیزی به نام ترس
"پاشو خودت رو جمع کن خیر سرت رئیسی "
بلند میشم خودم رو تکون میدم نفس عمیق میکشم و سعی میکنم مغزم رو روشن کنم به حرف میام شوک بزرگی بهم آورد شده :《لطفا دکترا به زخم این پسر رسیدگی کنن ..همین طور زخم مین سو 》
مین سو:《زخم من جدی نیست 》
بلند میشه ،بازوی چپش رو محکم میگیره و میره تو اشپز خونه چند تا از دانشجو ها به پسرک کمک میکنن روی یکی از میز ها درازش میکنن و مشغول پانسمان پاش میشن به جونگ هیون میگم:《سریع تر یه فکری به حال ناهار بکن ،حواست باشه اون مقدار از مواد غذایی برای یه ماهه》
《خیلی خب》
میرم سمت وسایل پزشکی یه پاند ،گاز استریل و بتادین و چسب و پنبه ور میدارم، مین سو رو پیدا نمیکنم میرم سمت اشپز خونه نگاه میکنم زیر کابینت موهای بوری به روشنی خورشید میبینم سرش پایینه خنده ی تو گلویی میکنم و وارد اشپز خونه میشم
💚ویو مین سو نمیتونم بوی گردنش رو فراموش کنم نمیتونم حس پوست گردنش روی لبم رو فراموش کنم هنوز رد بالم لبم روی گردنشه،روم نمیشه بهش نگاه کنم،تا این سن از لمس شدن بدم میومد ولی اون، بهم حس امنیت میده موهای مشکیش که وقتی اومد کمکم وریخت رو صورتش منو از خود بیخود میکنه ،من از این هیولا میترسم ،ولی از اینکه دوباره خاطراتم دژاوو میشه بیشتر میترسم به گوشه ی اشپزخونه پناه اوردم خون از بازوم داره میاد و هودیم رو خیس میکنه ولی فعلا باید مغزم رو اروم کنم ،کسی کنارم میشینه ،سرم رو بلند میکنم .جونگکوکه ،اروم با یه سری وسایل توی دستش چشمم به گردنش میخوره دقیقا روی خال روی گردنش رد بالم لبم هست
صداش رو تشخیص میدم:《لباست رو در بیار》
《چیکار کنم ؟》
《کره ای حرف زدم ،گفتم لباست رو دربیار 》
《چرا؟》
《چون اگر نگاه کنی داره از بازوت خون میاد و ریخته کف اشپزخونه 》
نگاهی به پایین بازوم کردم راست میگفت واقعا همین طور بود
زیر هودیم یه تاب پوشیدم پس مشکلی نیست هودیم رو درمیارم ،تا میکنم و میذارم رو کابینت اروم بازوم رو میگیره یه لحظه فکر کنم کک و مک هام با سرخی گونه ام قاطی شد
لمسم کرده میخواد زخمم رو درمان کنه
به بازوم نگاه میکنم زخمم عمیق نیست ولی بدجور جر خورده انگشت هاش گرما دارن و به پوست سفیدم برخورد کرده میگم:《خودم میتونم پانسمان کنم 》
《فقط یه دقه ساکت باش و نگاه کن ..باشه ؟قول میدم اروم انجامش بدم 》
اعتماد میکنم و بازوم رو شل میکنم ,عضلات برجسته ی بازوم توی انگشتشه موهاش به پوستم برخورد میکنه برعکس برادرش موهاش رو بلند کرده ،موهاش حالت دارن داره با بتادین زخمم رو تمیز میکنه ،بادقت تمام،اخم غلیظی کرده ،بامزه اس
با دست دیگه ام خم میشم و موهای جلو صورتش رو میدم پشت گوشش سرش رو بلند میکنه ،چشم های تیله ایش تعجب کردن لحظه ای هول میشم، شاید پشیمون 《فقط موهات میخورد به بازوم ..مور مور میشدم 》
دروغ گفتم نباید لو میرفتم. سرش رو میندازه پایین و لب میزنه :《یه سوال ازت دارم》
گاز استریل رو اروم میزنه به دستم .اروم ولی بازم تا عمق وجودم میسوزه《بپرس》
《تو چطور زندگی کردی ؟ منظورم اینکه که ..خب گفتی مادرت قاچاقچی بوده ..میشه بگی چطور زندگی کردی؟قول میدم به کسی نگم 》
کلماتش رو تو مغزم مرور میکنم عین نوت موسیقی تو سرم مرتبشون میکنم و درآخر به جمله ای میرسم که حتی خودمن بهش شک دارم"بهش بگو"
《مادرم کره ای بوده ،قاچاقچی کالا های غذایی نمیدونم پدرم کیه،فقط میدونم ملیت آمریکایی داره نه اسمی نه نشونه ای .پدرو مادرم اصلا ازدواج نکردن ،من از ی رابطه ی نامشروع به وجود میام مادرم میخواسته صقدم کنه ولی خب پشیمون میشه، تا سیزده سالگی از این شهر مرزی به اون شهر مرزی فکر میکردم ته بدبختیه ولی خب بدتر شد ،یه شب مامانم از قمار برگشته بود شاید دو یا سه صبح
باخته بود به جای هرچیز دیگه ای روی من شرط بسته بود ،روبه روی یه مرد که صاحب کلاب بود به زور منو بردن به شهر سئول از صبح تا شب کار میکردم ولی من فقط سیزده سالم بود ..(صدام میلرزه) یه..یه شب رفتم سر یه اتاق وی ای پی..تا بتونم شیشه ها رو جمع کنم وارد اتاق شدم ،..چند نفر هم رو میبوسیدن..ترسیدم ولی اگر اون جا رو جمع نمیکردم رئیس با کمربند میوفتاد به جونم ،چشم دوختم به زمین و سریع شیشه هارو جمع کردم که یهو یکی دستم رو گرفت یه مرد ..نزدیک سی سال بود ازش خواستم ولم کنه.ولی کشیدم و افتادم روش سفت گرفته بودم با بند لباسم درگیر بود گریه میکردم سیگار..تو دهنش رو روی ترقوه ام خاموش کرد.تا اخرین صدای توی گلوم رو جیغ کشیدم ..(شروع کردم لرزیدن چشم هام خیس شده )》
- ۷.۲k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط