رمان عشق بی مقدمه
رمان عشق بی مقدمه
ولی برای اینکه...ارتینو اذیت کنم..گفتم
-نه من اصلا ماهی دوس ندارم
-عه پس سحر اشتباه کرده ....آهان..فک کنم هنوز قسمته شام خوری بازه برو ..خودت هرچد میخوای بخور...
گفتم
-نه دیگه نمیرم همینو میخورم...
-باشه
خیلی کم خوابیدم..کمتر از ۳۰دقیقه فک کنم...
چه زود رفتن ....
هنوز خوابم نیومد...اثرش بخاطر دارو و امپولاس
..چون داروی خواب اور داره
با بچه ها قرار شد بریم جُنگ شبانه...
من فقط با سحر حرف میزدم تو مسیر راهه سالن...
تا رسیدیم...وارد سالن شدیم...خیلی شلوغ بود...
جنگ ساعت ۱۲شروع میشد تا ۴صبح...
بلیطارو گرفتم...
من اصلا شانس نداشتم....واقعا اعصابم خورد بود...افتاده بودم بین دوتا پسر...
سامیارو ارتان...
قبل اینکه وارد سالن تماشا بشین...
یه پسره غریبه اومد جلو وایساد...گفت
-چه دختره خوشگلی...
اخم کردم بهش
-شمارتو میدی؟
اخمم بیشتر شد
-عه اخم نکن ...چین وچروکت معلوم نیشه ها...
-آقا لطفا مزاحم نشو
یهو سامیار اومدجلو
-چیکار داری با این خانوم ؟...چرا مزاحمش میشی عوضی؟..
-بیشین بینیم باع...شما کی باشی؟؟چی کارشی؟؟..اصن به توچه؟
-خفه شو لاشی..همه کارشم مشکل داری؟؟همین الان دمتو بزار رو کولتو برو..
..
خوشمان آمد...
چشمم افتاد به آرتین داشت با تعجبه زیاد..سامیارو نگاه میکرد...
پسره تند رفت...
سامیار اومد جلوتر...
-اذیتت نکرد که؟
-نه بابا..
یهو محکم بغلم کرد..یه حسه خاصی تو بغل کردنش بود
-خداروشکر
به خودم اومدمو زود ...خودمو کشیدم کنار...
بدو بدو از سالن خارج شدم...حالم بد بود میخواستم هوا بخورمـ..
یهو اشکم ریخت...خدایااا چرا من اینجوری شدم..پس اون مهتابه قبلی کو ...چرا نمیتونم دیگه قوی پاشم..
چرا زود اشکم میریزه...چرا نمیتونم خودمو کنترل کنم
...
ینی انقدر بی توان شده بودم که...یه پسر بهم نزدیک شه......
چرا وقتی یه پسر بهم دست میزنه گریم میفته...
نباید دیگه بزارم حتی یه پسر باهام حرف بزنه..پرو شدن دیگه..
ولی دسته خودمم نبود
یهو سامیار اومد طرفم
-مهتاب توروخدا...گریه کردی؟؟من هواسم نبود معذرت میخوام..
بدون هیچ حرفی اومدم برم اونور که...یهو دستمو گرفت..
با جدیت دستمو از دستکش کشیدم بیرون..
با اخم رفتم تو سالن..
ارتین اومد طرفم
-چرا گریه کردی؟
-به توچه؟
-روانی
یهو سحر اومد طرفم...الهی بمیرم حالت بده نه؟الان میریم اون تو انقدر بخندیم که رو دل کنی..
سلین اومد جلوتر
-ای بمیری انگار دوتاشون عاشقت شدنا...
-چی میگی تو دیوونه؟..
-خب چرا سامیار بغلت کورد..
لبمو گاز گرفتم..نباید میزاشتم سامیار هر غلطی دوس داره بکنه..
وارد سالنه تماشا شدیم ...بلیطارو دادیم نشستیم روی صندلی...
..من از هیچی شانس نیاوردم..
آرتین افتاده بین منو سلین...
چرا من باید قیافه نحسشو تحمل کنم؟؟
...چرا من انقدر ازش بدم میاد؟؟..میخواست مسخرم نکنه..والا
.....
دیگه آخرای جُنگ بود...انقدر خندیده بودم داشتم میمردم...
پاشدم برم از سالن بیرون آب بخورم...
با چه صحنه ای مواجه شدم....وای خدا...
درست می بینم؟...
گلوم خشک شد...
...
سلین سرشو گذاشته بود روی شونه ی آرتین..و خوابیده بود...چقدر قشنگ بود..
وایییی آرتین بیدار بودو داشت نمایشو نگاه میکرد..
چرا من گلوم سوخت؟...چرا چشام شد اندازه گردو؟؟...
سعی کردم محل ندمو برم....
سلین چرا اینجوری شده...ینی آرتین و سلین...
...خب خوشبخت شن..
عه زود دارم داستان میبافما...شاید چیزی نیس اصن..اصن به منچه
دیگه خسته شده بودم...میخواسم برم هتل..
ساعت۳بود..از سالن خارج شدم...
وای خیلی تاریک بود..
به خودم روحیه میدادم
عه بابا مهتاب تو که نترس بودی...چیزی نمیشه..فقط زود برو سمته هتل..
خیلی گیج بودم ...خوابم میومد..هیچی نمیفهمیدم..
...وای خدا صد متر پریدم بالا...سکته کردم..
یهو یکی از پشت دستشو گذاشت روی شونم...داشتم سکته میکردم..
بدنم شل شد..دیگه نمیتونسم راه برم از ترس..
وای خدا سامیار بود..
با جیغ گفتم
-هوففف هوفففف سامیار ...خیلی...روانی هسیا...نمیگی سکته میکنم..
غش غش خندیدو گفت
-خو معذرت خانومه ترسو..
یه نگاهه چپ چپی کردم...خودش رفت عقب..ادامه داد
-کجا میری این وقته شب هان؟...نمیگی کسی اذیتت میکنه...باید وایمیسادی با بقیه بری..
یه دختره تنها اخه...
-به توچه...دوس نداشتم وایسم...دوست داشتم خودم تک برم..منو اذیت میکردن فوقش چیزی از تو که کم نمیشد..
لحنم خیلی بد بود...فهمیدم...شاید از عصبانیته توی سالن بود..
یه سوزش خیلی بدی..توی صورتم احساس شد..سیلی زد بهم؟؟؟...وای سیلی زد...
-خفه شو دختر ...چه طرز حرف زدنه..چرا بی ادب شدی...توهمه چیزه...مـ...
اینجا که رسید دستی کشید توی موهاش..انگار عصبی شده بود..
دیگههه داشت فشاره زیادی بهم میومد..
بغضم ترکید...چنان تند دوویدم که...نتونست خودشو بهم برسونه..وارد در هتل شدم..
روی موبلای لاوی نشستم...فقط اشک میوم
ولی برای اینکه...ارتینو اذیت کنم..گفتم
-نه من اصلا ماهی دوس ندارم
-عه پس سحر اشتباه کرده ....آهان..فک کنم هنوز قسمته شام خوری بازه برو ..خودت هرچد میخوای بخور...
گفتم
-نه دیگه نمیرم همینو میخورم...
-باشه
خیلی کم خوابیدم..کمتر از ۳۰دقیقه فک کنم...
چه زود رفتن ....
هنوز خوابم نیومد...اثرش بخاطر دارو و امپولاس
..چون داروی خواب اور داره
با بچه ها قرار شد بریم جُنگ شبانه...
من فقط با سحر حرف میزدم تو مسیر راهه سالن...
تا رسیدیم...وارد سالن شدیم...خیلی شلوغ بود...
جنگ ساعت ۱۲شروع میشد تا ۴صبح...
بلیطارو گرفتم...
من اصلا شانس نداشتم....واقعا اعصابم خورد بود...افتاده بودم بین دوتا پسر...
سامیارو ارتان...
قبل اینکه وارد سالن تماشا بشین...
یه پسره غریبه اومد جلو وایساد...گفت
-چه دختره خوشگلی...
اخم کردم بهش
-شمارتو میدی؟
اخمم بیشتر شد
-عه اخم نکن ...چین وچروکت معلوم نیشه ها...
-آقا لطفا مزاحم نشو
یهو سامیار اومدجلو
-چیکار داری با این خانوم ؟...چرا مزاحمش میشی عوضی؟..
-بیشین بینیم باع...شما کی باشی؟؟چی کارشی؟؟..اصن به توچه؟
-خفه شو لاشی..همه کارشم مشکل داری؟؟همین الان دمتو بزار رو کولتو برو..
..
خوشمان آمد...
چشمم افتاد به آرتین داشت با تعجبه زیاد..سامیارو نگاه میکرد...
پسره تند رفت...
سامیار اومد جلوتر...
-اذیتت نکرد که؟
-نه بابا..
یهو محکم بغلم کرد..یه حسه خاصی تو بغل کردنش بود
-خداروشکر
به خودم اومدمو زود ...خودمو کشیدم کنار...
بدو بدو از سالن خارج شدم...حالم بد بود میخواستم هوا بخورمـ..
یهو اشکم ریخت...خدایااا چرا من اینجوری شدم..پس اون مهتابه قبلی کو ...چرا نمیتونم دیگه قوی پاشم..
چرا زود اشکم میریزه...چرا نمیتونم خودمو کنترل کنم
...
ینی انقدر بی توان شده بودم که...یه پسر بهم نزدیک شه......
چرا وقتی یه پسر بهم دست میزنه گریم میفته...
نباید دیگه بزارم حتی یه پسر باهام حرف بزنه..پرو شدن دیگه..
ولی دسته خودمم نبود
یهو سامیار اومد طرفم
-مهتاب توروخدا...گریه کردی؟؟من هواسم نبود معذرت میخوام..
بدون هیچ حرفی اومدم برم اونور که...یهو دستمو گرفت..
با جدیت دستمو از دستکش کشیدم بیرون..
با اخم رفتم تو سالن..
ارتین اومد طرفم
-چرا گریه کردی؟
-به توچه؟
-روانی
یهو سحر اومد طرفم...الهی بمیرم حالت بده نه؟الان میریم اون تو انقدر بخندیم که رو دل کنی..
سلین اومد جلوتر
-ای بمیری انگار دوتاشون عاشقت شدنا...
-چی میگی تو دیوونه؟..
-خب چرا سامیار بغلت کورد..
لبمو گاز گرفتم..نباید میزاشتم سامیار هر غلطی دوس داره بکنه..
وارد سالنه تماشا شدیم ...بلیطارو دادیم نشستیم روی صندلی...
..من از هیچی شانس نیاوردم..
آرتین افتاده بین منو سلین...
چرا من باید قیافه نحسشو تحمل کنم؟؟
...چرا من انقدر ازش بدم میاد؟؟..میخواست مسخرم نکنه..والا
.....
دیگه آخرای جُنگ بود...انقدر خندیده بودم داشتم میمردم...
پاشدم برم از سالن بیرون آب بخورم...
با چه صحنه ای مواجه شدم....وای خدا...
درست می بینم؟...
گلوم خشک شد...
...
سلین سرشو گذاشته بود روی شونه ی آرتین..و خوابیده بود...چقدر قشنگ بود..
وایییی آرتین بیدار بودو داشت نمایشو نگاه میکرد..
چرا من گلوم سوخت؟...چرا چشام شد اندازه گردو؟؟...
سعی کردم محل ندمو برم....
سلین چرا اینجوری شده...ینی آرتین و سلین...
...خب خوشبخت شن..
عه زود دارم داستان میبافما...شاید چیزی نیس اصن..اصن به منچه
دیگه خسته شده بودم...میخواسم برم هتل..
ساعت۳بود..از سالن خارج شدم...
وای خیلی تاریک بود..
به خودم روحیه میدادم
عه بابا مهتاب تو که نترس بودی...چیزی نمیشه..فقط زود برو سمته هتل..
خیلی گیج بودم ...خوابم میومد..هیچی نمیفهمیدم..
...وای خدا صد متر پریدم بالا...سکته کردم..
یهو یکی از پشت دستشو گذاشت روی شونم...داشتم سکته میکردم..
بدنم شل شد..دیگه نمیتونسم راه برم از ترس..
وای خدا سامیار بود..
با جیغ گفتم
-هوففف هوفففف سامیار ...خیلی...روانی هسیا...نمیگی سکته میکنم..
غش غش خندیدو گفت
-خو معذرت خانومه ترسو..
یه نگاهه چپ چپی کردم...خودش رفت عقب..ادامه داد
-کجا میری این وقته شب هان؟...نمیگی کسی اذیتت میکنه...باید وایمیسادی با بقیه بری..
یه دختره تنها اخه...
-به توچه...دوس نداشتم وایسم...دوست داشتم خودم تک برم..منو اذیت میکردن فوقش چیزی از تو که کم نمیشد..
لحنم خیلی بد بود...فهمیدم...شاید از عصبانیته توی سالن بود..
یه سوزش خیلی بدی..توی صورتم احساس شد..سیلی زد بهم؟؟؟...وای سیلی زد...
-خفه شو دختر ...چه طرز حرف زدنه..چرا بی ادب شدی...توهمه چیزه...مـ...
اینجا که رسید دستی کشید توی موهاش..انگار عصبی شده بود..
دیگههه داشت فشاره زیادی بهم میومد..
بغضم ترکید...چنان تند دوویدم که...نتونست خودشو بهم برسونه..وارد در هتل شدم..
روی موبلای لاوی نشستم...فقط اشک میوم
- ۱۴.۸k
- ۲۹ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط