{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

TOW BROKEN THINGS

P10
_
زنگ کلاس بعدی شروع شده بود.

صدای گچ روی تخته، ورق خوردن کتاب‌ها و توضیح یکنواخت معلم فضای کلاس را پر کرده بود. بیشتر دانش‌آموزها یا یادداشت می‌نوشتند یا خسته به ساعت نگاه می‌کردند. اما تهیونگ تقریباً هیچ‌کدام از این‌ها را نمی‌شنید.

او در ردیف آخر نشسته بود. دفترچه‌ی کوچک کالیستا روی میز باز بود، اما طوری که کسی نتواند داخلش را ببیند. قلمش آرام روی کاغذ حرکت می‌کرد.

او اول قصد داشت فقط دفتر را برگرداند.
اما بعد از خواندنش… حس کرد نمی‌تواند آن را همین‌طور ببندد و تحویل بدهد.

برای همین، صفحه‌ی آخر را باز کرد. جایی درست زیر آخرین خاطره‌ی کالیستا.

و شروع کرد نوشتن. «نمی‌دونستم این دفترچه رو پیدا می‌کنم. راستش… حتی نباید می‌خوندمش. ولی وقتی اسم تو رو روی جلد دیدم، نتونستم فقط ببندمش.»

تهیونگ چند ثانیه مکث کرد. نگاهش به جلو کلاس رفت، اما تمرکزش هنوز روی کلمات بود. دوباره نوشت. «تو توی این دفتر از هفت سالگیت نوشتی.
از چیزهای کوچیکی که دوست داشتی.
از چیزهایی که ناراحتت می‌کرد. عجیبه…
چون وقتی بهت نگاه می‌کنم، هیچ‌کدوم از این‌ها معلوم نیست.»

قلمش لحظه‌ای ایستاد. صدای معلم در پس‌زمینه ادامه داشت، اما برای تهیونگ انگار دور شده بود.

او دوباره نوشت: «همه فکر می‌کنن تو فقط یه دختر آروم و خجالتی هستی. ولی نیستی. تو فقط یاد گرفتی چیزهایی که بقیه بلند می‌گن…
آروم نگه داری.»

تهیونگ کمی عقب رفت و نوشته را نگاه کرد. بعد جمله‌ی دیگری اضافه کرد. «و یه چیز دیگه. اون جمله‌ای که نوشتی…
که فکر می‌کنی من خود واقعیتو دیدم.»

لبه‌ی لبش خیلی کم بالا رفت. «درست حدس زدی.»

چند ثانیه قلمش روی کاغذ ماند. بعد آخرین جمله را نوشت: «دفترت رو برمی‌گردونم. نگران نباش، چیزهای مهمش هنوز مال خودته. ولی یه اعتراف هم دارم. از وقتی وارد اون کلاس شدی… من هم نتونستم به چیز دیگه‌ای فکر کنم. — تهیونگ»

او قلم را زمین گذاشت. صفحه را آرام بست. چند لحظه فقط به جلد دفترچه نگاه کرد، انگار هنوز مطمئن نبود کار درستی کرده یا نه. بعد آهسته آن را داخل کیفش گذاشت.

زنگ کلاس چند دقیقه‌ی دیگر تمام می‌شد. و برای اولین بار از شروع سال تحصیلی، تهیونگ واقعاً منتظر پایان یک کلاس بود.

چون قرار بود بعد از آن…
دفترچه را به صاحبش برگرداند.
دیدگاه ها (۴)

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁶﴿ویو راوی﴾دو روز گذشت.دو روزی که ات و ...

پارت 6 ویو آتدو روز از مسابقه گذشته بود.آت بالاخره احساس می...

«دشمنِ نیمکت بغلی»زنگ مدرسه تازه خورده بود که رها با عجله وا...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۰ات دستش را روی جلد دفترچه گذاشت...

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۵درِ کلاس بسته شد.جیمین هنوز به تهیو...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

تک پارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده تهیونگ بزرگ ترین رئس...

پنج پارتی✨{استاد جدید}پارت اولصبح دوشنبه بود.ات با عجله وارد...

🖤 پارت ۱۹ | «کسی پشت دیوار است»کوک چراغ‌قوه گوشی را روشن کرد...

🌿🏵پارت بیست و هشتم[فصل اول]راز پروژه💧🌡صبح بعد از ارائه...کلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط