پارت سوم Sweet sin

پارت سوم

Sweet Sin | گناه شیرین

نور کم‌رنگ صبح از لای پرده‌های نازک خوابگاه به داخل اتاق می‌تابید.

تهیونگ با صدای زنگ گوشی‌اش چشم باز کرد. چند لحظه طول کشید تا بفهمه کجاست. بدنش هنوز از اتفاقات شب گذشته خسته بود و دلش نمی‌خواست از تخت بیرون بیاد.

اما کلاس داشت.

با بی‌حوصلگی پتو رو کنار زد و نشست. موهاش نامرتب روی پیشانی‌اش ریخته بودن. نگاهی به کت مشکی روی صندلی انداخت.

همون کتِ پسره .

لب‌هاش کمی جمع شدن. هنوز نمی‌دونست چرا اون پسر بهش کمک کرده بود؛ حتی نمی‌دونست اسمش چیست.

بعد از شستن صورتش، لباس‌های ساده‌ای پوشید. یک بلوز کرم‌رنگ با شلوار مشکی گشاد و کفش‌های قدیمی‌اش. دفترچه کوچیکش رو داخل کیف گذاشت و قبل از بیرون رفتن، کت رو مرتب روی صندلی آویزان کرد.

شاید بعداً میتونست اون رو پس بده.

---

دانشگاه شلوغ بود.

دانشجوها با خنده و حرف‌زدن از کنار هم می‌گذشتن. بعضی‌ها با دوستانشان درباره کلاس‌ها صحبت می‌کردند و بعضی دیگر عجله داشتند که به ساختمان اصلی برسند.

تهیونگ سرش رو پایین انداخته بود و سعی می‌کرد توجه کسی رو جلب نکنه.

اما انگار قرار نبود صبح آرامی داشته باشد.

«اِ... نگاه کنین کی اومده!»

صدای سوهو از پشت سرش بلند شد.

تهیونگ قدم‌هاش را آهسته کرد.

«پاپی کوچولو! دیشب خوب خوابیدی؟»

دو نفر از دوستان سوهو خندیدن.

تهیونگ بدون اینکه برگرده، مسیرش رو ادامه داد.

«هی، با توام!»

سوهو جلو اومد و راهش رو بست.

«کجا میری؟»

تهیونگ دفترچه‌اش را از کیف بیرون آورد و سریع نوشت:

«لطفاً بذارین برم. کلاس دارم.»

سوهو نوشته را خواند و با خنده دفترچه را از دستش گرفت.

«کلاس؟ مگه تو هم درس می‌خونی؟ نمی‌دونستم لال ها میتونن درس بخونن.»

دفترچه را به یکی از دوستاش داد.

«ببینیم این کوچولوی بیچاره چی نوشته.»

تهیونگ دستش رو جلو برد تا دفترچه‌اش را پس بگیرد، اما سوهو آن را بالاتر برد.

«صبر کن، هنوز تموم نشده.»

یکی از پسرها دفترچه رو سمت یکی دیگه پرت کرد ، همینجوری دست به دست میکردن که یهو سوهو سطل زباله رو برداشت و روی تهیونگ خالی کرد .
چشماش کامل بسته شدن و بعد اشکاش سرازیر شدن، بوی اشغال میداد .

صدای خنده‌هاشون در راهرو پیچید.

تهیونگ برای چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد.

تکه‌های کاغذ و زباله روی لباس روشنش افتاده بودند. سرش پایین بود و دست‌هاش به‌شدت می‌لرزیدن.

سوهو با تمسخر گفت:

«وای، چرا گریه می‌کنی؟ ما که فقط شوخی کردیم کیتن !»

تهیونگ دفترچه‌اش را از دست یکی از اون‌ها گرفت و با عجله از بینشون رد شد.

چند نفر از دانشجوها نگاهش کردن.

اما هیچ‌کس چیزی نگفت.

هیچ‌کس جلو نیامد.

تهیونگ وارد سرویس بهداشتی شد و در رو بست. کیفش رو روی زمین گذاشت و با دست‌های لرزون، زباله‌ها را از روی لباسش کنار زد.

چشم‌هاش دوباره پر از اشک شدند.

چرا همیشه من؟

به آینه نگاه کرد.

موهایش به‌هم ریخته بود و صورتش رنگ پریده به نظر می‌رسید. لب‌هایش لرزیدند.
دیدگاه ها (۰)

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۵درِ کلاس بسته شد.جیمین هنوز به تهیو...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

سناریو

پارت ۳۹

قلدر مدرسه¹ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

THE BLACK CONTRACTقرارداد سیاهP.03 | مردی که مرده بودساعت ۱۰...

دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

چندپارتی تهیونگ

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

ادامه پارت ۷جیمین قدمی جلو آمد. «تو پدرمون رو کشتی.»اتاق ساک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط