از میان زباله ها پارت ۵
از میان زباله ها پارت ۵
شیر آب رو بست و دستاشو بسمت شهروز دراز کرد تا لباس مخصوص رو تنش کنه شهروز لبخندی زد و تو پوشیدن لباس به نامزدش که داشت از استرس مثل بید میلرزید کمک کرد و سعی کرد با لبخند و لحن آرومش بهش قوت قلب بده:
چرا انقدر استرس داری؟همه چیز خوب پیش میره من مطمئنم تو بهترین دانشجوی من و این بیمارستانی پس استرس نداشته باش و برو سر عملت
تینا لبخندی زد و چشماشو باز و بسته کرد و بعد از پوشیدن دستکش و ماسک و کلاه راهی اتاق عمل شد ی عمل باز خیلی سخت که بیمار حین عمل دوبار ایست قلبی کرد و تینا تونسته بود اونو بدون کمک استاد از مرگ نجات بده تو طول عمل تقریبا همه چیز دست خودش بود و دکتر کاظمی فقط نظارت میکرد و گاهی هم چیزایی میگفت تا تینا بتونه راحت تر کارشو انجام بده بعد از عمل هردو از اتاق خارج شدن و دکتر کاظمی بسمت اتاق ریاست رفت و از خواهرزاده اش دکتر حکمت خواست تا تینا رو به دفترش راهنمایی کنه دلش میخواست این دانشجوی با استعداد رو که فقط از پشت ماسک دیده بودش از نزدیک ببینه و بشناسه این دختر آینده ی روشنی داشت و دکتر کاظمی مطمئن بود که میتونه بزرگترین جراح کشور بشه و دلش میخواست بهش کمک کنه تا این آینده شکل بگیره تو همین فکرا بود که در باز شد و تینا وارد اتاق شد دکتر که تا اون لحظه سرش پایین بود سر بلند کرد و به روبرو خیره شد و با دیدن دختری که روبروش ایستاده بود قلبش ایستاد و نفسش به شماره افتاد این همه شباهت غیر ممکن بود این همه شباهت از یک غریبه،غریبه ای که اسمش رو هم نشنیده بود سرش گیج رفت و چشماش بسته شد و جلوی پای تینا روی زمین افتاد تینا جیغ بلندی کشید و دکتر حکمتو خبر کرد و همراه هم دکتر کاظمی رو به بخش رسوندن و بعد از گرفتن نوار قلب و چندتا ازمایش بستریش کردن #رمان_از_میان_زباله_ها
شیر آب رو بست و دستاشو بسمت شهروز دراز کرد تا لباس مخصوص رو تنش کنه شهروز لبخندی زد و تو پوشیدن لباس به نامزدش که داشت از استرس مثل بید میلرزید کمک کرد و سعی کرد با لبخند و لحن آرومش بهش قوت قلب بده:
چرا انقدر استرس داری؟همه چیز خوب پیش میره من مطمئنم تو بهترین دانشجوی من و این بیمارستانی پس استرس نداشته باش و برو سر عملت
تینا لبخندی زد و چشماشو باز و بسته کرد و بعد از پوشیدن دستکش و ماسک و کلاه راهی اتاق عمل شد ی عمل باز خیلی سخت که بیمار حین عمل دوبار ایست قلبی کرد و تینا تونسته بود اونو بدون کمک استاد از مرگ نجات بده تو طول عمل تقریبا همه چیز دست خودش بود و دکتر کاظمی فقط نظارت میکرد و گاهی هم چیزایی میگفت تا تینا بتونه راحت تر کارشو انجام بده بعد از عمل هردو از اتاق خارج شدن و دکتر کاظمی بسمت اتاق ریاست رفت و از خواهرزاده اش دکتر حکمت خواست تا تینا رو به دفترش راهنمایی کنه دلش میخواست این دانشجوی با استعداد رو که فقط از پشت ماسک دیده بودش از نزدیک ببینه و بشناسه این دختر آینده ی روشنی داشت و دکتر کاظمی مطمئن بود که میتونه بزرگترین جراح کشور بشه و دلش میخواست بهش کمک کنه تا این آینده شکل بگیره تو همین فکرا بود که در باز شد و تینا وارد اتاق شد دکتر که تا اون لحظه سرش پایین بود سر بلند کرد و به روبرو خیره شد و با دیدن دختری که روبروش ایستاده بود قلبش ایستاد و نفسش به شماره افتاد این همه شباهت غیر ممکن بود این همه شباهت از یک غریبه،غریبه ای که اسمش رو هم نشنیده بود سرش گیج رفت و چشماش بسته شد و جلوی پای تینا روی زمین افتاد تینا جیغ بلندی کشید و دکتر حکمتو خبر کرد و همراه هم دکتر کاظمی رو به بخش رسوندن و بعد از گرفتن نوار قلب و چندتا ازمایش بستریش کردن #رمان_از_میان_زباله_ها
- ۶.۵k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط