عشقی حقیقی
چند هفته بعد
دامیان از اتاق انیا رفته بود کسی دامیان رو کار داشت درهمین حال انیا کم کم چشماش رو باز کرد حالش بد بود و سرش درد میکرد دامیان هم که داشت با اون مرد صحبت میکرد یهو دید چند تا دکتر به سمت اتاق انیا حجوم بردند دامیان استرس گرفت و سریع رفت و پشت و دره اتاق انیا رو با استرس نگاه کرد و چیزی رو دید که باورش نشد دید چشمای انیا باز شده و دکترا دارن معاینه ش میکنن دامیان با دیدن این صحنه ذوق کرد و از ته دل گفت خداروشکر
چند دقیقه بعد دکترا اومدن بیرون دامیان سریع رفت پیش دکتر انیا گفت :دکتر چیشد حالش خوبه
دکتر :خداروشکر حالشون خوبه یه چندروزی کنار ما میمونن تا از سلامتشون مطمئن بشیم ولی همینجوری که قبلا گفتم ممکنه از ۱۰۰٪ ۱ ٪ از حافضشو از دست داده باشه ولی نگران نباشید همتونو یادشه که ممکنه این ۱٪ هم خوب بشه و کلا حافظه اش برگرده
دامیان ذوق مرگ شد و گفت :دکتر میتونم ببینمش
دکتر خندید و گفت :اروم باشید بله میتونید ببینتش
دامیان با سرعت رفت سمت اتاق انیا میخواست در و باز کنه که یکم خجالت کشید بلخره چند روزی از انیا دور بوده یکم خجالتی شده ولی تمام جرعتش و جمع کرد و در و باز کرد دید انیا به سقف خیره شده و داره اشک میریزه دامیان سریع رفت سمتش و با نگرانی پرسید :انیا چیزی شده چرا گریه میکنی
انیا که میتونست کامل صحبت کنه گفت :ببخشد دامیان ...ه.....هق....همش .....هق .......زور.....هق......بود......هق .......م......من......هق.....نمیخواستم ........هق.....باهاش .......هق........ازدواج ......هق.......کنم
دامیان :اشکال نداره قربونت بشم همچیز تموم شد تو الان دیگه فقط مال منی
انیا خودشو جمع و جور کرد و گفت :میشه دوباره بغلت و با من شریک بشی دلم خیلی میخواد بغلم میکنی
دامیان یکم شوکه شد ولی ذوق کرد وگفت :چرا که نه
دامیان انیا رو مهکم بغل کردن و بغض دامیان هم شکست و هردم تو بغل هم تا تونستن اشک ریختن
اینم پارت عسلی های من 🩷💜❤️
دیگه به نظر خودم چنددددد روزه پارت ندادم گفتم امروز رو پارت بدم🩷❤️💜🤭
دامیان از اتاق انیا رفته بود کسی دامیان رو کار داشت درهمین حال انیا کم کم چشماش رو باز کرد حالش بد بود و سرش درد میکرد دامیان هم که داشت با اون مرد صحبت میکرد یهو دید چند تا دکتر به سمت اتاق انیا حجوم بردند دامیان استرس گرفت و سریع رفت و پشت و دره اتاق انیا رو با استرس نگاه کرد و چیزی رو دید که باورش نشد دید چشمای انیا باز شده و دکترا دارن معاینه ش میکنن دامیان با دیدن این صحنه ذوق کرد و از ته دل گفت خداروشکر
چند دقیقه بعد دکترا اومدن بیرون دامیان سریع رفت پیش دکتر انیا گفت :دکتر چیشد حالش خوبه
دکتر :خداروشکر حالشون خوبه یه چندروزی کنار ما میمونن تا از سلامتشون مطمئن بشیم ولی همینجوری که قبلا گفتم ممکنه از ۱۰۰٪ ۱ ٪ از حافضشو از دست داده باشه ولی نگران نباشید همتونو یادشه که ممکنه این ۱٪ هم خوب بشه و کلا حافظه اش برگرده
دامیان ذوق مرگ شد و گفت :دکتر میتونم ببینمش
دکتر خندید و گفت :اروم باشید بله میتونید ببینتش
دامیان با سرعت رفت سمت اتاق انیا میخواست در و باز کنه که یکم خجالت کشید بلخره چند روزی از انیا دور بوده یکم خجالتی شده ولی تمام جرعتش و جمع کرد و در و باز کرد دید انیا به سقف خیره شده و داره اشک میریزه دامیان سریع رفت سمتش و با نگرانی پرسید :انیا چیزی شده چرا گریه میکنی
انیا که میتونست کامل صحبت کنه گفت :ببخشد دامیان ...ه.....هق....همش .....هق .......زور.....هق......بود......هق .......م......من......هق.....نمیخواستم ........هق.....باهاش .......هق........ازدواج ......هق.......کنم
دامیان :اشکال نداره قربونت بشم همچیز تموم شد تو الان دیگه فقط مال منی
انیا خودشو جمع و جور کرد و گفت :میشه دوباره بغلت و با من شریک بشی دلم خیلی میخواد بغلم میکنی
دامیان یکم شوکه شد ولی ذوق کرد وگفت :چرا که نه
دامیان انیا رو مهکم بغل کردن و بغض دامیان هم شکست و هردم تو بغل هم تا تونستن اشک ریختن
اینم پارت عسلی های من 🩷💜❤️
دیگه به نظر خودم چنددددد روزه پارت ندادم گفتم امروز رو پارت بدم🩷❤️💜🤭
- ۱۷۰
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط