### پارت هفتم: «سایه‌ی روی میزِ کار»

### پارت هفتم: «سایه‌ی روی میزِ کار»

صبحِ روز بعد، نورِ کم‌رنگِ خورشید از لابه‌لای پرده‌های مخملِ سیاه به درون اتاق نفوذ کرده بود. تینا با لباس‌هایی راحتی اما شیک، درِ اتاق را باز کرد و قدم در راهروی بزرگِ عمارت گذاشت. سکوتِ سنگینی همه‌جا را فرا گرفته بود. درِ اتاقِ تهیونگ نیمه‌باز بود؛ وسوسه‌ی کشف کردن، خصلتِ ذاتیِ یک قماربازِ قهار بود که نمی‌توانست جلویش را بگیرد. با قدم‌های بی‌صدا جلو رفت و سرک کشید.

اتاقِ کارِ تهیونگ، مجموعه‌ای از کتابخانه‌های چوبیِ کهنه، پرونده‌های محرمانه و یک میزِ کارِ بزرگِ ماهگونی بود. تهیونگ پشت میز نشسته بود، کتِ رسمی‌اش را درآورده بود و پیراهنِ سفیدِ آستین‌بلندش با آستین‌های تا شده، جذابیتِ تیره‌اش را دوچندان کرده بود. او در حالِ بررسیِ اسنادی بود که گویی سرنوشتِ یک امپراتوری را رقم می‌زد.

تینا تکیه‌اش را به چهارچوبِ در داد، دست به سینه شد و با لبخندی موذیانه گفت:
- «صبح بخیر، جنابِ گادفادر! رسمِ مهمان‌نوازی توی دنیای شما اینه که مهمون‌تون رو تا ظهر گرسنه نگه دارید یا آشپزخونه‌ی این قلعه‌ی ارواح رو باید خودم پیدا کنم؟»

تهیونگ حتی سرش را بلند نکرد. با همان صدای بم و بی‌حسش زمزمه کرد:
- «توی عمارتِ من، فضولی کردن تاوان داره، تینا. آشپزخونه انتهای راهروی طبقه‌ی پایینه. وگرنه... می‌تونی همین‌جا بمونی تا طعمِ گرسنگیِ واقعی رو بچشی.»

تینا چشمکی زد و با گستاخی پاسخ داد:
- «من از گرسنگی نمی‌ترسم، تهیونگ... من عادت دارم همه‌چیز رو مالِ خودم کنم، حتی غذای توی بشقابِ تو رو!»

تهیونگ سرش را بالا آورد. نگاهِ نافذ و رنگی‌اش به تینا دوخته شد. حسِ بویایی‌اش دوباره رایحه‌ی تندِ لجبازی و شجاعت را استشمام کرد؛ چیزی که سال‌ها در آن عمارتِ سرد حس نکرده بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۲

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۱۸: ضیافتِ سایه‌ها و سکوتِ س...

پارت ۳: اتاقِ کنترلماشینِ مشکی بی‌صدا روی سنگ‌فرش‌هایِ حیاطِ...

شاهکاری به نام دروغ

پارت ۴۵تهیونگ با قدم‌هایِ سنگین و نفس‌هایِ حبس‌شده، وارد اتا...

پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۸۸ویو راوی نورا با ...

part 57& داداش نمیخواین بگین کجا میریم؟تهیونگ« بیا کوچولو»ته...

Part "70"☆ویو راوی☆هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هان...

قسمت ۸ فردا صبح، وقتی جونگ‌کوک با سردرد از خواب بیدار شد و ر...

«رایحه پنهان»موهاش هنوز به‌هم‌ریخته بود و از حالت خواب‌آلود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط