سقوط درخشان یک دیوانه
سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۳۱
سانیار
دکتر اومد. دکتر رادمهر بود فک کنم . با بابام خیلی صمیمیه .
مروارید تا دیدش، خودش رو چسبوند به من و صورتش رو کرد تو سینهام. انگشتاش رو مشت کرده بود و یقهام رو گرفته بود.
دکتر تعظیمی به من کرد و کامل وارد اتاق شد .
لبخند زد و گفت: سلام خانم کوچولو. من دکتر رادمهرم. فقط یه چکآپ سادهست، نترس.
مروارید تکون نخورد. فقط بیشتر خودش رو فشرد به من.
آروم دستم رو گذاشتم رو کمرش و گفتم: مروارید؟ دکتر اومده فقط یه نگاهت کنه. من کنارتم، قول دادم دیگه نه؟
مروارید سرش رو تکون داد ولی از جاش تکون نخورد.
دکتر صندلی رو کشید جلو و نشست. کیفش رو باز کرد و یه چیزایی در آورد. بعد با صدای آروم گفت: خب، مروارید جان. میخوای اول با هم حرف بزنیم؟ بعد معاینه؟
مروارید یه ذره سرش رو برگردوند. از گوشه چشم به دکتر نگاه کرد.
دکتر گفت: من چند تا سوال میپرسم. تو هر جوابی دوست داشتی بده. باشه؟
مروارید ساکت موند.
دکتر: اسمت چیه؟
مروارید یه نگاه به من انداخت. من سر تکون دادم که یعنی جواب بده.
مروارید آروم گفت: مروارید.
دکتر لبخند زد: چه اسم قشنگی. مروارید جان، چند سالته؟
مروارید انگشتاش رو نگاه کرد. بعد گفت: شونزه.
دکتر: آفرین. خب مروارید، میدونی چرا اومدم؟
مروارید شونه بالا انداخت.
دکتر: من میخوام کمکت کنم حالت بهتر بشه. بعضی وقتا آدما چیزایی تو سرشون دارن که اذیتشون میکنه. من دکتر اون چیزام.
مروارید یه لحظه فکر کرد. بعد گفت: تو… تو تو سر منو باز میکنی؟
من یهو خندهام گرفت ولی جلوی خودم رو گرفتم.
دکتر هم لبخند زد: نه عزیزم. اصلا. فقط با هم حرف میزنیم. شاید چند تا سوال بپرسم. شاید یه چیزایی نشونت بدم. همین.
مروارید که انگار کمی آروم شده بود، از بغل من فاصله گرفت ولی دستم رو ول نکرد.
دکتر: خب مروارید، میتونی به من بگی چه چیزایی خوشحالت میکنه؟
مروارید بدون مکث گفت: سانی.
من یهو جا خوردم.
دکتر نگاهی به من انداخت و لبخند زد. بعد گفت: سانی کیه؟
مروارید با انگشت به من اشاره کرد.
دکتر: آهان. شاهزاده. خب شاهزاده براتون چیکار میکنه؟
متوجه تغییر لحنش شدم . معلوم بود راحت نیس وقتی بحث راجع بالامقام ها باشه …
مروارید یه لحظه فکر کرد. بعد با همون لحن بامزهاش گفت: سانی… سانی منو… منو… میخندونه. سانی منو… بغل میکنه. سانی… سانی به من… غذا میده.
دکتر سرش رو تکون داد و یه چیزی تو دفترش نوشت.
بعد پرسید: چیز دیگهای هم هست که خوشحالت کنه؟
معلوم بود می خواست بحث رو از سمت من خارج کنه .
مروارید: نقاشی.
دکتر که موفق شده بود بحث رو تغییر بده سریع گفت: چه خوب. چی میکشی؟
مروارید: پری. روح. عروسک. اسکلت.
دکتر یه کم مکث کرد. بعد گفت: اسکلت؟ چه جالبه. میتونی برام بکشی؟
مروارید سرش رو تکون داد. من سریع از رو میز یه کاغذ و مداد برداشتم و بهش دادم.
دفعه قبل که فقط خط خطی دیدم بکشه .
مروارید کاغذ رو گذاشت رو میز و شروع کرد به کشیدن. خط خطیهای عجیب. ولی این دفعه یه چیزی شبیه آدم بود. با دندون و استخون.
دکتر با دقت نگاه کرد. بعد گفت: خیلی خوب کشیدی. مروارید جان، این اسکلت… چه حسی بهش داری؟
مروارید بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت: میخنده.
دکتر: میخنده؟
مروارید: آره. اسکلت… اسکلت همیشه میخنده. ولی… ولی آدما نمیخندن.
دکتر یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت: آدما برات نمیخندن؟
مروارید شونه بالا انداخت. مدادش رو گذاشت زمین.
دکتر: مروارید، میتونی به من بگی آخرین باری که یکی از خانوادت باهات خندیده کِی بوده؟
مروارید یه لحظه فکر کرد. بعد گفت: آلیس.
دکتر: آلیس کیه؟
مروارید: آلیس… آلیس دوست منه. آلیس… آلیس منو… میخندونه.
دکتر نگاهی مضطرب و سوالی به من انداخت. من آروم گفتم: خدمهاش بود. الان نیست.
دکتر معذب سرش رو تکون داد و دوباره یه چیزی نوشت.
تو هایلایت ها پارت کاملش هس
پارت ۳۱
سانیار
دکتر اومد. دکتر رادمهر بود فک کنم . با بابام خیلی صمیمیه .
مروارید تا دیدش، خودش رو چسبوند به من و صورتش رو کرد تو سینهام. انگشتاش رو مشت کرده بود و یقهام رو گرفته بود.
دکتر تعظیمی به من کرد و کامل وارد اتاق شد .
لبخند زد و گفت: سلام خانم کوچولو. من دکتر رادمهرم. فقط یه چکآپ سادهست، نترس.
مروارید تکون نخورد. فقط بیشتر خودش رو فشرد به من.
آروم دستم رو گذاشتم رو کمرش و گفتم: مروارید؟ دکتر اومده فقط یه نگاهت کنه. من کنارتم، قول دادم دیگه نه؟
مروارید سرش رو تکون داد ولی از جاش تکون نخورد.
دکتر صندلی رو کشید جلو و نشست. کیفش رو باز کرد و یه چیزایی در آورد. بعد با صدای آروم گفت: خب، مروارید جان. میخوای اول با هم حرف بزنیم؟ بعد معاینه؟
مروارید یه ذره سرش رو برگردوند. از گوشه چشم به دکتر نگاه کرد.
دکتر گفت: من چند تا سوال میپرسم. تو هر جوابی دوست داشتی بده. باشه؟
مروارید ساکت موند.
دکتر: اسمت چیه؟
مروارید یه نگاه به من انداخت. من سر تکون دادم که یعنی جواب بده.
مروارید آروم گفت: مروارید.
دکتر لبخند زد: چه اسم قشنگی. مروارید جان، چند سالته؟
مروارید انگشتاش رو نگاه کرد. بعد گفت: شونزه.
دکتر: آفرین. خب مروارید، میدونی چرا اومدم؟
مروارید شونه بالا انداخت.
دکتر: من میخوام کمکت کنم حالت بهتر بشه. بعضی وقتا آدما چیزایی تو سرشون دارن که اذیتشون میکنه. من دکتر اون چیزام.
مروارید یه لحظه فکر کرد. بعد گفت: تو… تو تو سر منو باز میکنی؟
من یهو خندهام گرفت ولی جلوی خودم رو گرفتم.
دکتر هم لبخند زد: نه عزیزم. اصلا. فقط با هم حرف میزنیم. شاید چند تا سوال بپرسم. شاید یه چیزایی نشونت بدم. همین.
مروارید که انگار کمی آروم شده بود، از بغل من فاصله گرفت ولی دستم رو ول نکرد.
دکتر: خب مروارید، میتونی به من بگی چه چیزایی خوشحالت میکنه؟
مروارید بدون مکث گفت: سانی.
من یهو جا خوردم.
دکتر نگاهی به من انداخت و لبخند زد. بعد گفت: سانی کیه؟
مروارید با انگشت به من اشاره کرد.
دکتر: آهان. شاهزاده. خب شاهزاده براتون چیکار میکنه؟
متوجه تغییر لحنش شدم . معلوم بود راحت نیس وقتی بحث راجع بالامقام ها باشه …
مروارید یه لحظه فکر کرد. بعد با همون لحن بامزهاش گفت: سانی… سانی منو… منو… میخندونه. سانی منو… بغل میکنه. سانی… سانی به من… غذا میده.
دکتر سرش رو تکون داد و یه چیزی تو دفترش نوشت.
بعد پرسید: چیز دیگهای هم هست که خوشحالت کنه؟
معلوم بود می خواست بحث رو از سمت من خارج کنه .
مروارید: نقاشی.
دکتر که موفق شده بود بحث رو تغییر بده سریع گفت: چه خوب. چی میکشی؟
مروارید: پری. روح. عروسک. اسکلت.
دکتر یه کم مکث کرد. بعد گفت: اسکلت؟ چه جالبه. میتونی برام بکشی؟
مروارید سرش رو تکون داد. من سریع از رو میز یه کاغذ و مداد برداشتم و بهش دادم.
دفعه قبل که فقط خط خطی دیدم بکشه .
مروارید کاغذ رو گذاشت رو میز و شروع کرد به کشیدن. خط خطیهای عجیب. ولی این دفعه یه چیزی شبیه آدم بود. با دندون و استخون.
دکتر با دقت نگاه کرد. بعد گفت: خیلی خوب کشیدی. مروارید جان، این اسکلت… چه حسی بهش داری؟
مروارید بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت: میخنده.
دکتر: میخنده؟
مروارید: آره. اسکلت… اسکلت همیشه میخنده. ولی… ولی آدما نمیخندن.
دکتر یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت: آدما برات نمیخندن؟
مروارید شونه بالا انداخت. مدادش رو گذاشت زمین.
دکتر: مروارید، میتونی به من بگی آخرین باری که یکی از خانوادت باهات خندیده کِی بوده؟
مروارید یه لحظه فکر کرد. بعد گفت: آلیس.
دکتر: آلیس کیه؟
مروارید: آلیس… آلیس دوست منه. آلیس… آلیس منو… میخندونه.
دکتر نگاهی مضطرب و سوالی به من انداخت. من آروم گفتم: خدمهاش بود. الان نیست.
دکتر معذب سرش رو تکون داد و دوباره یه چیزی نوشت.
تو هایلایت ها پارت کاملش هس
- ۱۷۸
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط