بابایی من

𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ¹⁴
بعد از خوردن اخرین لقمهٔ غذاش رو به جسیکا برگشت، دوتا دستاشو مشت کرد و گذاشت رو میز، با لحن ارومی گفت:
_فردا شب قراره بریم خونهٔ یکی از دوستای من.
سرشو اورد بالا و گوشهٔ لبش سسی شده بود، با کنجکاوی نگاهش کرد.
+برای چی؟
_دلیل خاصی نداره..همینطوری میریم و میخوام که تورو هم کم کم بهشون معرفی کنم.
+جونگ کوک هم هست؟
خم شد روی میز، دستشو دراز کرد و با انگشت شصتش گوشهٔ لب او را پاک کرد و عقب کشید.
_قرار نیست همرو به اسمشون صدا بزنی حتی پیش من. اون ازت بزرگتره و بهتره بهش بگی عمو جونگ کوک
+داری شوخی میکنی دیگه؟ یه جوری میگی انگار من پنج سالمه ... دیگه قراره ۱۸ سالم بشه ها!
_هنوز که نشده.. چند ماه مونده فندقم
+دیگه دیر گفتی! همون موقع که منو باهاش فرستادی خرید بهش گفتم جونگ کوک و اونم مشکلی نداره
_جسیکا.. دارم جدی باهات حرف میزنم
+منم جدی جواب میدم
به اطراف نگاه کرد و از سر میز بلند شد.
_هنوز حرفام باهات تموم نشده کجا میری؟
+تا وقتی که این رفتارت که باهام مثل بچه کوچولو ها رفتار میکنی رو درست نکنی باهات حرف نمیزنم
و رفت. اخمای تهیونگ توهم رفت، به رفتنش خیره شد. از لجبازی های جسیکا متنفر بود و این موضوع واقعا عصابشو بدجوری خورد میکرد. البته خودش هم ادم لجبازیه اما اینکه دیگران باهاش لجبازی کنن خوشش نمیاد. بلند شد و سمت اتاقش رفت، بدون در زدن وارد شد و درو بست. جسیکا روی تخت نشسته بود و پشتش به تهیونگ بود و از طریق هدفونش، اهنگ گوش میداد. از پشت نزدیکش شد و هدفونو از گوشش برداشت و گذاشت کنار. دخترک سریع طرفش برگشت و قبل از اینکه حرفی بزنه و ریکشن کاملی بهش نشون بده از خنده جیغ زد! چون تهیونگ داخل گردنش فوت کرد و همین یکی از حرکاتی بود که جسیکا روش بدجوری حساس بود. چون دختر بشدت قلقلکی ای بود و متاسفانه نصف نقطه ضعف هاشو هم به تهیونگ رو کرده بود. رو تخت عقب عقب رفت و با دستاش گردنشو گرفت، تهیونگ روی تخت چهار دست و پا نزدیکش شد و محکم یکی از دستاشو گرفت و کنار زد و از مچ نگه داشت. صورتشو داخل گردن او فرو برد و پشت سر هم فوت میکرد. جسیکا جیغ میزد و بلند بلند میخندید، پاهاشو روی تخت تکون میداد و با دست ازادش لباس تهیونگو گرفت و میکشید.
+نکننننن توروخدا نکن ععععععع
_تا وقتی به حرفم گوش ندی ولت نمیکنم دخترم
و به کارش ادامه داد. جسیکا دیگه اشکش در اومده بود و زورش به تهیونگ نمیرسید و کل بدنش مور مور شده بود، کم کم صدای خنده های تهیونگ هم به گوش رسید.
بالاخره یکم عقب کشید و به چشمای دخترک زل زد و لبخند شیطنت امیزی روی لبانش بود.
_خب؟ هنوزم میخوای لجبازی کنی؟
دخترک با خنده به چشماش خیره شد و سینه اش تند تند بالا پایین میشد، بشدت نفس نفس میزد. با خجالت اروم گفت:
+بخدا اگه بیشتر ادامه بدی همینجا جیش میکنم!
پسرک چشماش از تعجب گرد شد و خندید.
_که اینطور! بعد به من میگی بچه نیستم، تا جایی که میدونم بچه کوچولو ها خرابکاری میکنن سرجاشون!
+ولم کننننن بسه دیگههه
_به حرفم گوش میدی یا نه؟
+نهههه!
_باشه
دوباره خم شد و نفسای داغشو روی گردن حساسش خالی کرد. جسیکا بلندتر جیغ زد. به قدری لباسشو با تموم توانش کشید که ناگهان صدای پاره شدن لباسش به گوش رسید... هردو ساکت شدن، تهیونگ عقب کشید و به لباسش نگاه کرد؛ لباسش دور دستای کوچک دخترک بود و سمت کمرش کاملا یه پارگی بزرگ ایجاد شده بود. نصف سیکس پک های خوش فرم و جذابش کاملا در معرض دید جسیکا بود. او فقط با چشمای گرد و دهن باز به اون تیکه خیره شد.
+ب...ببخشید
پسرک پوزخند زد و مچ دستشو گرفت و بیشتر کشید که کاملا اون تیکه پاره شد.
_اگه میخواستی ببینیشون زودتر بهم میگفتی فندقم
جسیکا کاملا سرخ شد، مثل اینکه اصلاااا انتظارشو نداشت.
+چ...چییی؟!
_نیازی نیست بهونه بیاری، البته همین موقعیت یه چیز خوبی برات شد نه؟
دخترک محکم تکون خورد و خواست از زیرش فرار کنه اما تهیونگ محکم تر گرفتش و حتی با پاهاش هم پاهای او را کنترل کرد.
+هی هییی! من اصلا منظور حرفاتو نمیفهمم و این از عمد نبودددد! فقط میخواستم ولم کنیییی
اما او با پوزخند و شیطنت ادامه داد.
_اگ اینطوریه الان چرا سعی داری از بابایی فرار کنی؟
مچ دست دخترک رو اروم نزدیک خودش کرد و گذاشت روی سیکس پک هاش.
+د.. داری چیکار میکنی؟
_خوشت میاد؟ هوم؟
وقتی دستش به او میخورد بیشتر سرخ میشد و لب پایینشو گاز میگرفت.
_اوووه.. مثل اینکه دیگه خیلی خوشت اومده دخترم
+باباییییی!
_جوووونم؟
دخترک دیگه خندش گرفته بود.
+باورم نمیشه که انقدر منحرفی!
جذابانه خندید و سمت گوشش خم شد.
_شاید گاهی اوقات لازم باشه... حالا هنوزم میخوای لجبازی کنی؟ هوم؟

شرط؟
۵ بازنشر🙂
۳۵ لایک❤
۲۵ کامنت (نفری دوتا مجازه، بیشتر از اون بزاری پاک میکنم)
دیدگاه ها (۳۷)

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۱ نسیم خنک صبحگاهی به پنجره اتاق ...

معاملهp27پارت اسماتتهیونگ کوک رو براید استایل بلند کرد توی د...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : هفتم » پیشونی پسر رو بوسید . کوک سرش...

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

«رایحه پنهان»] - اَ... اَه...سریع دستش رو جلوی دهنش گرفت.- و...

پارت ۱۸

پارت 4۱:روشناییِ سرخ و آبیِ چراغ‌های پلیس، از پنجره‌های بزرگ...

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۶۳ویو راوی تهیونگ ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط