{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۱:

پارت ۳۱:

روشناییِ سرخ و آبیِ چراغ‌های پلیس، از پنجره‌های بزرگ سالن به داخل می‌تابید و روی سنگ‌های مرمر سایه‌روشن می‌انداخت. نگهبان‌های عمارت کیم بی‌حرکت ایستاده بودند و ماموران پلیس با سرعت، ته‌سوک را محاصره کردند.

دستبند فلزی با صدای تقِ سردی روی مچ‌های ته‌سوک بسته شد. ته‌سوک حتی موقع دستگیر شدن هم دست از نگاهِ زهرآگینش برنداشت. چشم‌های سرخش روی رزا قفل شده بود؛ نگاهی که توش وعده‌ی یک انتقامِ خونین موج می‌زد.

ته‌سوک موقعی که مامورها داشتند به سمت بیرون هدایتش می‌کردند، دمِ گوش رزا با صدایی پایین و خفه غرید:

— «فکر نکن تموم شده، رزا… هیچ دیواری توی این شهر نمی‌تونه تو رو از من محافظت کنه.»

رزا ناخودآگاه لرزید و خودش رو بیشتر پشت شونه‌های پهن تهیونگ پنهان کرد. تهیونگ دستش رو به نشانه حمایت جلوی رزا حائل کرد و با نگاهی پر از خشم و انزجار، دور شدن ته‌سوک رو تماشا کرد تا زمانی که درهای بزرگ عمارت بسته شد.

با رفتن ته‌سوک، انگار تمام انرژیِ باقی‌مونده توی بدن رزا تخلیه شد. زانوهاش لرزید و سنگینیِ بدنش افتاد روی زمین. قبل از اینکه روی مرمرهای سرد بیفته، تهیونگ سریع خم شد و با احتیاط رزایِ نیمه‌جان رو توی آغوشش گرفت. حواسش بود که به زخم‌ها و کبودی‌های روی کمرش فشار نیاره.

خانم کیم با قدم‌های سریع خودش رو به اونا رسوند. لحن سردش حالا جایش رو به نگران دادنِ مادری سپرد. رو کرد به خدمه و با فریاد گفت:

— «سریع پزشک مخصوص رو خبر کنید! همین الان بیاد طبقه بالا!»

بعد رو کرد به تهیونگ:

— «ببرش توی اتاق مهمانِ شرقی. نباید بذاریم این دختر با این وضعیت شوکه بمونه. تهیونگ… امشب چیزهایی دیدم که تا عمر دارم فراموش نمی‌کنم. ته‌سوک یه هیولاست.»

تهیونگ سرش رو بالا آورد. چشم‌هاش سرخ و پر از اشک بود:

— «مامان… اگه یکم دیرتر رسیده بودم، معلوم نبود چه بلایی سرش می‌آورد. خودم درمانش می‌کنم. نمی‌ذارم دیگه هیچ‌کس دستش بهش برسه.»

تهیونگ، رزا رو که سبک‌تر از همیشه به نظر می‌رسید به سمت طبقه بالا برد. وقتی وارد اتاق شد و با نهایتاً آرامش رزا رو روی تخت نرم خوابوند، رزا آروم چشماشو باز کرد. دستِ لرزونش رو بالا آورد و آستین کت تهیونگ رو گرفت.

— «تهیونگ…» رزا با صدای خش‌دار و بی‌رمق نجوا کرد: «اون… اون برمی‌گرده… جسیکا… آدماش…»

تهیونگ خم شد، دست لرزون رزا رو بین دو تا دست گرمش گرفت و روی لبانش گذاشت:

— «نترس رزا. هیچی نمی‌تونه تو رو از من بگیره. از امشب به بعد، من کابوسِ اونایی می‌شم که رویاهاتو ازت گرفتن.»

در همین لحظه، صدای زنگ گوشی تهیونگ توی اتاق پیچید. شماره ناشناس بود. تهیونگ نگاهی به رزا کرد، از تخت فاصله گرفت و تماس رو وصل کرد. صدایی یخ‌زده از پشت تلفن پیچید:

— «فکر کردی داداشت بره زندان کار تمومه، کیم تهیونگ؟ بازی تازه شروع شده…» (صدای جسیکا بود.)
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳۲تهیونگ به گوشیِ توی دستش نگاه کرد؛ شماره ناشناس بود. ...

بچه ها توی کانال عضو شینhttps://rubika.ir/joinc/FFHDJGDF0XHD...

پارت ۳۰نگاهِ ته‌سوک مثل مارِ گزنده، بینِ تهیونگ و مادرش در گ...

پارت ۲۸صدایِ برخوردِ شلاق با پوست، توی فضایِ ساکتِ اتاق مثل ...

پارت ۲۶صدایِ چرخشِ کلید توی قفلِ درِ ورودی، مثل آژیرِ خطر تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط