«رایحه پنهان»]
«رایحه پنهان»]
- اَ... اَه...
سریع دستش رو جلوی دهنش گرفت.
- وای... این دیگه چیه...؟
یه کاnدوم استفادهشده روی زمین افتاده بود.
صورتش از چندش جمع شد.
- عوق...
با اکراه خم شد تا برداره و بندازتش دور.
...
جونگکوک بعد از تموم شدن کارهاش به عمارت برگشته بود.
همین که وارد اتاقش شد، انتظار داشت مثل همیشه همهچیز مرتب باشه؛ اما با دیدن یه خدمتکار جدید وسط اتاقش، ابرویی بالا انداخت.
به چهارچوب در تکیه داد و با پوزخند گفت:
- فکر نکنم خدمتکارها اجازه داشته باشن به چیزایی که از روی زمین برمیدارن بگن «عوق».
تهیونگ با شنیدن صدا سریع سرش رو بلند کرد.
چند لحظه فقط به مرد روبهروش نگاه کرد.
قد بلند...
چهرهی جذابی که کپی ارباب جونگهیون بود...
و صدایی که عجیب شبیه جونگهیون بود.
تهیونگ بدون اینکه خوب دقت کنه، سریع تا کمر خم شد.
- ببخشید... ارباب جونگهیون...
مرد چند ثانیه ساکت موند.
بعد یکی از ابروهاش رو بالا انداخت.
- جونگهیون...؟
جونگکوک با شنیدن اسم برادرش، اخم خیلی کمرنگی کرد.
- تازه اومدی؟
تهیونگ آروم سر تکون داد.
جونگکوک با همون لحن خونسرد ادامه داد:
- من اون نیستم.
تهیونگ با تعجب سرش رو بالا آورد و دوباره با دقت به صورت مرد نگاه کرد.
چند ثانیه طول کشید تا متوجه بشه.
- پس... شما اون یکی ارباب هستین؟
جونگکوک سرش رو تکون داد.
- آره. من جونگکوکم.
چند قدم داخل اتاق برداشت.
- تو همون خدمتکار جدیدی؟
چشمهای تهیونگ کمی گرد شد.
«پس واقعاً دوقلوئن...»
زیر لب زمزمه کرد و بعد دوباره برای احترام خم شد.
- بله، ارباب. اسمم کیم تهیونگه. از آشناییتون خوشبختم.
یه لبخند کوچیک زد.
جونگکوک جوابی نداد.
فقط روی تخت نشست و نگاهش رو روی تهیونگ ثابت کرد.
هیکل ظریف، موهای قهوهای مرتب و صورت آرومی که با اون لبخند معصوم، بیشتر به چشم میاومد.
«از بقیه فرق داره...»
تهیونگ اما از نگاهش معذب شده بود.
بیاختیار یاد جونگهیون افتاد.
اون ارباب، با اینکه جدی بود، موقع حرف زدن احترام طرف مقابل رو نگه میداشت.
این یکی...
از همون چند دقیقهی اول حس خوبی بهش نداده بود.
آه آرومی کشید و دوباره مشغول مرتب کردن اتاق شد.
با دو انگشت کا.ندوم استفاده شده ی روی زمین رو برداشت و سریع داخل سطل زباله انداخت.
- عیی...
بعد دستهاش رو به دستمال کشید و رفت سمت تخت.
همین که خواست ملحفه رو صاف کنه، نگاهش به جونگکوک افتاد که هنوز روی تخت نشسته بود.
با تردید گفت:
- ارباب... میشه لطفاً چند دقیقه بلند شین تا تختتون رو مرتب کنم؟
جونگکوک بدون اینکه حتی تکون بخوره، جواب داد:
- نه.
تهیونگ چند لحظه منتظر موند.
- هر وقت خودم بلند شدم، جمعش کن.
بعد بیتفاوت ادامه داد:
- فعلاً میخوام استراحت کنم.
تهیونگ آهی توی دلش کشید.
هنوز گردگیری کل عمارت مونده بود و هر دقیقهای که اینجا معطل میشد، کارش بیشتر عقب میافتاد.
با احتیاط گفت:
- پس... اگه اجازه بدین برم بقیهی کارامو انجام بدم. بعداً برمیگردم.
جونگکوک این بار نگاهش رو مستقیم به چشمهای تهیونگ دوخت.
- من همچین اجازهای دادم؟
چند ثانیه سکوت کرد.
- همونجا وایسا.
تهیونگ همونجایی که کنار در ایستاده بود، بیحرکت موند.
حق مخالفت نداشت.
پس فقط به دیوار تکیه داد و منتظر موند.
- اَ... اَه...
سریع دستش رو جلوی دهنش گرفت.
- وای... این دیگه چیه...؟
یه کاnدوم استفادهشده روی زمین افتاده بود.
صورتش از چندش جمع شد.
- عوق...
با اکراه خم شد تا برداره و بندازتش دور.
...
جونگکوک بعد از تموم شدن کارهاش به عمارت برگشته بود.
همین که وارد اتاقش شد، انتظار داشت مثل همیشه همهچیز مرتب باشه؛ اما با دیدن یه خدمتکار جدید وسط اتاقش، ابرویی بالا انداخت.
به چهارچوب در تکیه داد و با پوزخند گفت:
- فکر نکنم خدمتکارها اجازه داشته باشن به چیزایی که از روی زمین برمیدارن بگن «عوق».
تهیونگ با شنیدن صدا سریع سرش رو بلند کرد.
چند لحظه فقط به مرد روبهروش نگاه کرد.
قد بلند...
چهرهی جذابی که کپی ارباب جونگهیون بود...
و صدایی که عجیب شبیه جونگهیون بود.
تهیونگ بدون اینکه خوب دقت کنه، سریع تا کمر خم شد.
- ببخشید... ارباب جونگهیون...
مرد چند ثانیه ساکت موند.
بعد یکی از ابروهاش رو بالا انداخت.
- جونگهیون...؟
جونگکوک با شنیدن اسم برادرش، اخم خیلی کمرنگی کرد.
- تازه اومدی؟
تهیونگ آروم سر تکون داد.
جونگکوک با همون لحن خونسرد ادامه داد:
- من اون نیستم.
تهیونگ با تعجب سرش رو بالا آورد و دوباره با دقت به صورت مرد نگاه کرد.
چند ثانیه طول کشید تا متوجه بشه.
- پس... شما اون یکی ارباب هستین؟
جونگکوک سرش رو تکون داد.
- آره. من جونگکوکم.
چند قدم داخل اتاق برداشت.
- تو همون خدمتکار جدیدی؟
چشمهای تهیونگ کمی گرد شد.
«پس واقعاً دوقلوئن...»
زیر لب زمزمه کرد و بعد دوباره برای احترام خم شد.
- بله، ارباب. اسمم کیم تهیونگه. از آشناییتون خوشبختم.
یه لبخند کوچیک زد.
جونگکوک جوابی نداد.
فقط روی تخت نشست و نگاهش رو روی تهیونگ ثابت کرد.
هیکل ظریف، موهای قهوهای مرتب و صورت آرومی که با اون لبخند معصوم، بیشتر به چشم میاومد.
«از بقیه فرق داره...»
تهیونگ اما از نگاهش معذب شده بود.
بیاختیار یاد جونگهیون افتاد.
اون ارباب، با اینکه جدی بود، موقع حرف زدن احترام طرف مقابل رو نگه میداشت.
این یکی...
از همون چند دقیقهی اول حس خوبی بهش نداده بود.
آه آرومی کشید و دوباره مشغول مرتب کردن اتاق شد.
با دو انگشت کا.ندوم استفاده شده ی روی زمین رو برداشت و سریع داخل سطل زباله انداخت.
- عیی...
بعد دستهاش رو به دستمال کشید و رفت سمت تخت.
همین که خواست ملحفه رو صاف کنه، نگاهش به جونگکوک افتاد که هنوز روی تخت نشسته بود.
با تردید گفت:
- ارباب... میشه لطفاً چند دقیقه بلند شین تا تختتون رو مرتب کنم؟
جونگکوک بدون اینکه حتی تکون بخوره، جواب داد:
- نه.
تهیونگ چند لحظه منتظر موند.
- هر وقت خودم بلند شدم، جمعش کن.
بعد بیتفاوت ادامه داد:
- فعلاً میخوام استراحت کنم.
تهیونگ آهی توی دلش کشید.
هنوز گردگیری کل عمارت مونده بود و هر دقیقهای که اینجا معطل میشد، کارش بیشتر عقب میافتاد.
با احتیاط گفت:
- پس... اگه اجازه بدین برم بقیهی کارامو انجام بدم. بعداً برمیگردم.
جونگکوک این بار نگاهش رو مستقیم به چشمهای تهیونگ دوخت.
- من همچین اجازهای دادم؟
چند ثانیه سکوت کرد.
- همونجا وایسا.
تهیونگ همونجایی که کنار در ایستاده بود، بیحرکت موند.
حق مخالفت نداشت.
پس فقط به دیوار تکیه داد و منتظر موند.
- ۱۷۶
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط