رمان هستی بان تاریکی
رمان هستی بان تاریکی
پارت ۲۴
از دست سوالا مامان بزرگ و بابا بزرگ و خانوادم خسته شدم یه پرتقال برداشتم پوستشو کندم و خوردم و نشستم تو جم شثن باهم صحبت میکردن بعد که پرتقالمو خوردم خواستم برم اتاق که ارش گفت:
هی خانم مگه نه اونجا جن داره نرو دیگه
گفتم: تو خودت یپا جنی
ارش: پس دروغ گفتی
همه که مثل تو نیستن
و بدون توجه به حرفاش رفتم تو اتاقم
نقاشیم عالی بود حتی میتونستم چهره هم بکشم دلم برلی ساحره تنگ شده راستی اسمش چیه...! هر وقت اومد ازش میپرسم
روی تختم میشینم دفتر نقاشیمو در میارم و شروع میکنم به طراحی چهره ساحره
از بث خوشگل بود دلم نمیخواست یک لحظه چهرشو فراموش کنم
شروع میکنم به کشیدن تصویرش طراحی چهرش چقد لذت میبره نمیدونم چند وقت گذشته بود که داشتم طراحی میکردم رومو اونور کردم که نگاهی به ساعت بندازم ببینم ساعت چنده
😦😨😱یه سر خاکستری و یه بدن بزرگ دیدم که بزرگیش تا سقف اتاق میرسید سرشو لا در کرده بود به من نگاه میکرد
یه جیغ زدم غیب شد
این این این.... ترسناک ترین چیزی بود که توی عمرم دیده بودم خدااااااا😱
رفتم پایین توی اشپز خونه پیش مامان یه لیوان اب خوردم
مامان بیا کمکم کن سفره رو پهن کنم😐
ای خدا باز شروع کرد حوصله ندارم ولی کمکش کردم شام ماکارونی درست کرده بود اشتهایی نداشتم ولی یکم خوردم بعدش کنارشون نشستم جرعت نداشتم تنها باشم
ادامه دارد.....
پارت ۲۴
از دست سوالا مامان بزرگ و بابا بزرگ و خانوادم خسته شدم یه پرتقال برداشتم پوستشو کندم و خوردم و نشستم تو جم شثن باهم صحبت میکردن بعد که پرتقالمو خوردم خواستم برم اتاق که ارش گفت:
هی خانم مگه نه اونجا جن داره نرو دیگه
گفتم: تو خودت یپا جنی
ارش: پس دروغ گفتی
همه که مثل تو نیستن
و بدون توجه به حرفاش رفتم تو اتاقم
نقاشیم عالی بود حتی میتونستم چهره هم بکشم دلم برلی ساحره تنگ شده راستی اسمش چیه...! هر وقت اومد ازش میپرسم
روی تختم میشینم دفتر نقاشیمو در میارم و شروع میکنم به طراحی چهره ساحره
از بث خوشگل بود دلم نمیخواست یک لحظه چهرشو فراموش کنم
شروع میکنم به کشیدن تصویرش طراحی چهرش چقد لذت میبره نمیدونم چند وقت گذشته بود که داشتم طراحی میکردم رومو اونور کردم که نگاهی به ساعت بندازم ببینم ساعت چنده
😦😨😱یه سر خاکستری و یه بدن بزرگ دیدم که بزرگیش تا سقف اتاق میرسید سرشو لا در کرده بود به من نگاه میکرد
یه جیغ زدم غیب شد
این این این.... ترسناک ترین چیزی بود که توی عمرم دیده بودم خدااااااا😱
رفتم پایین توی اشپز خونه پیش مامان یه لیوان اب خوردم
مامان بیا کمکم کن سفره رو پهن کنم😐
ای خدا باز شروع کرد حوصله ندارم ولی کمکش کردم شام ماکارونی درست کرده بود اشتهایی نداشتم ولی یکم خوردم بعدش کنارشون نشستم جرعت نداشتم تنها باشم
ادامه دارد.....
- ۳.۶k
- ۱۱ آذر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط