پارت 143

*از دید ونتی*
*یه روز از وقتی اومدم اینجا میگذره. راستش.. کمتر بهم امر و نهی میکنن.. داشتم میز واکس رو مرتب میکردم که به یه دسته فایل برخوردم*
ونتی: گزارش عملکرد از طرف ویلیام؟
*و مسلما سرک میکشم.. مثل اینکه ویلیام از همون اول..یه فرشته نبوده.. همینجوری که می‌خوندم هیمل که از شدت درد بیهوش شده بود بیدار میشه*
هیمل: به به..درود بر ونتی عزیزم..مثل اینکه خیلی از کارت تو اینجا راضی هستی..
ونتی: به تو هیچ ربطی نداره هیمل. حداقلش من اینجا برای خودم وجود دارم، خودمم ولی تو خونه تو، تو بهشت.. من فقط عروسک خیمه شب بازی تو، و بردت لحاظ میشم. فک میکنی متوجه اون شایعات که میگن من از بدنم واسه نزدیک شدن به تو استفاده کردم، نشدم؟ من بیشتر از تو به اون شایعات گوش دادم اونم زمانی که تو روی زمین خوش بودی *سرد*
*لبخند غمگینی میزنه و به یه جای دیگه نگاه می‌کنه*
هیمل: پس واقعا ازم کینه داری..
*شلاقی که اونجا بود رو برداشتم و شروع به شلاق زدنش کردم.. تا اینکه واکس تو اتاق ظاهر شد*
واکس: هی هی مثل اینکه دستیارم واقعا از هیمل و زخماش خوشش اومده. ها ها ها..اوه راستی اون برگه های تو دستت رو میتونی بندازی دور..دیگه به دردم نمیخوره، اون ویلیام توی مأموریتش کوتاهی کرد و بخاطرش تنبیه شد پس..به درک..
*شلاقو میندازم اونور و با یه تعظیم کوتاه از اتاق خارج میشم.. حالا بریم یکم فضولی.. ویلیام مثل اینکه یه شیطان بوده و وفادار به واکس، پس واکس و ولوت و ولینتینو اونو شبیه یه فرشته درآوردن و فرستادن بهشت..ولی مثل اینکه خارج از نقشه عاشق امی شد و مأموریتش رو به خطر انداخت..جالبه..*
ونتی: پس واکس بخاطر کمک اون تونست هم کارلوس رو بدزده هم هیمل رو گیر بندازه..
*از زبان نویسنده*
*ونتی از کنار گوشه سیاه راهرو عبور کرد و متوجه سایه گوزنی که نگاش میکردم نشد.. و در همین حال صاحب اون سایه و پادشاهش با بهشت جلسه ای داشتن و بالاخره حضور ونتی تو برج وی ها تأیید شد*
آلستور: همینطوره که چارلی گفت، ونتی واقعا اونجاست و با دشمنه
لوسی: پدر..چیکار باید کنیم
*همه ساکت بودن و منتظر پاسخ گاد..*
گاد: گالیم استراتژی که خواسته بودم امادست
گالیم: همه چی امادست..تمام سلاح ها و نیرو ها امادن و همه چی چند بار چک شده.. میتونیم هیمل رو نجات بدیم و در صورت نیاز ونتی رو مجازات کنیم و واکس رو نابود کنیم
امی: ولی اگه ونتی رو مجازات کنیم، هیمل..هیمل عمرا ساکت بشینه.. اون حتما..
*عزی به آرومی از پشت امی رو بغل می‌کنه*
عزی: در اونصورت.. ممکنه مجبور شیم هیمل هم مجازات کنیم..
امی: ولی..
لئو: امی چیزی اذیتت میکنه؟
امی: نمی‌دونم چرا..وقتی به مشکل هیمل و ونتی نگاه میکنم، یاد قضیه خودمو عزی میوفتم زمانی که بخاطر تفاوت نژادیمون و فاصله طبقاتی مون نمیتونستیم با هم باشیم... ما خیلی اذیت شدیم، نمی‌خوام همین اتفاق واسه اونا هم بیوفته
عزی: امی..
*فرشته مرگ همسر نگرانشو محکم تر بغل میگیره... سرنوشت خوب بازی هایی بلده، و همگی بازیکنانی در این بازی ها هستند..کی سربلند بیرون میاد؟ باید نشست و دید*
دیدگاه ها (۳۵)

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۶●•_راوی_ویلیام مشغول خوردن ...

the end-part 1

قسمت ۱۱

فصل اول قسمت ۴برج وی اون طرف واکس الستور رو میبره تو اتاق کن...

پارت 186

اسم: عشقی گمشده در تاریکی جنگل ... پارت ۱۷ ،(زبان راوی )در ق...

تولد سنجاب موبارککککک

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

^فرشته ای در قلمرو دشمن^part:1 ...

پارت : 20 (بخش1) **زاویه دید: زین**«نه. اصلاً حرفش رو هم نزن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط