معتقدم گریه کردن، باعث از بین رفتن احساسات میشه...
معتقدم گریه کردن، باعث از بین رفتن احساسات میشه...
هر قطره اشکی که میریزم، انگار یه جرعه از احساسم توش قاطیه، داغ و جوشان... میغلطه و حین پایین اومدن، گونهمو میسوزونه و بعدش یخ میزنه... عین لیوان داغی که توش آب یخ بریزن، گونم هم میخواد ترک بخوره...
بخاطر همینه که وقتی گریه میکنم، بعدش آروم میشم، چون احساسمم باهاش خالی کردم و دیگه اون حجم دلتنگی یا علاقه شدید، تو قلبم وجود نداره که بخواد اشکمو در بیاره...
برعکس، وقتایی که دوس دارم گریه کنم و جلوی خودمو میگیرم، انگار لحظه به لحظه لبریز تر میشم، مدام دوست دارم به جایی گیر بیارم که بتونم های های گریه کنم!
وقتی دلتنگی بهم فشار میاره، گریه میکنم و میگم چرا الان نمیتونم باهاش حرف بزنم؟ چرا نمیتونم ببینمش؟ چرا خودش پیام نمیده؟ چرا براش مهم نیست که پیام نمیدم؟... و هزاران سوال دیگه که هرکدومش کافیه تا اشکمو دربیاره و در میاره...
اون لحظه ای که بیتابم از اشک، فکر میکنم گریه هام تمومی نداره بس که دلتنگم؛ ولی وقتی گریه هامو میکنم، میبینم نه تنها آروم شدم، بلکه دیگه اونقدرا هم دلتنگ نیستم! حتی شاید از خودم بپرسم این من بودم که داشتم از دلتنگی اشک میریختم؟! میخوام بگم گریه کردن منو در این حد بی حس میکنه...
گاهی وسط گریه هام، دوست ندارم دیگه بیشتر از اون گریه کنم، چون نمیخوام بی حس شم، نمیخوام خالی از دلتنگی شم، نمیخوام بی دغدغه شم؛ هرچند که این بی دغدغگی چند روزی بیشتر دوام نداره...
هر قطره اشکی که میریزم، انگار یه جرعه از احساسم توش قاطیه، داغ و جوشان... میغلطه و حین پایین اومدن، گونهمو میسوزونه و بعدش یخ میزنه... عین لیوان داغی که توش آب یخ بریزن، گونم هم میخواد ترک بخوره...
بخاطر همینه که وقتی گریه میکنم، بعدش آروم میشم، چون احساسمم باهاش خالی کردم و دیگه اون حجم دلتنگی یا علاقه شدید، تو قلبم وجود نداره که بخواد اشکمو در بیاره...
برعکس، وقتایی که دوس دارم گریه کنم و جلوی خودمو میگیرم، انگار لحظه به لحظه لبریز تر میشم، مدام دوست دارم به جایی گیر بیارم که بتونم های های گریه کنم!
وقتی دلتنگی بهم فشار میاره، گریه میکنم و میگم چرا الان نمیتونم باهاش حرف بزنم؟ چرا نمیتونم ببینمش؟ چرا خودش پیام نمیده؟ چرا براش مهم نیست که پیام نمیدم؟... و هزاران سوال دیگه که هرکدومش کافیه تا اشکمو دربیاره و در میاره...
اون لحظه ای که بیتابم از اشک، فکر میکنم گریه هام تمومی نداره بس که دلتنگم؛ ولی وقتی گریه هامو میکنم، میبینم نه تنها آروم شدم، بلکه دیگه اونقدرا هم دلتنگ نیستم! حتی شاید از خودم بپرسم این من بودم که داشتم از دلتنگی اشک میریختم؟! میخوام بگم گریه کردن منو در این حد بی حس میکنه...
گاهی وسط گریه هام، دوست ندارم دیگه بیشتر از اون گریه کنم، چون نمیخوام بی حس شم، نمیخوام خالی از دلتنگی شم، نمیخوام بی دغدغه شم؛ هرچند که این بی دغدغگی چند روزی بیشتر دوام نداره...
- ۱۲.۲k
- ۲۶ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط