P.2
P.2
جونگ کوک :
ا.ت هر چی دوست داری بهم بگو حرصت و سرم خالی کن ولی کاری که فکرشم سخته رو انجام نده ...
ا.ت :
-اگه بهت حرفای قلبم و بگم قول میدی توام مثل مامانم نری به همه عالم و آدم بگی؟
جونگ کوک :
-دیوونه مت کی گفتم این بار دومم باشه
ا.ت :
-خب من وقتی بچه بودم مامانم سر تمیز کردن اتاق میخواست بندازتم از خونه بیرون به بابام زنگ زد گفت من این بچه رو نمیخوام میزارم جلوی در ببینم مامان بابای خوب تر گیرش میاد تا کی میخواد آنقدر بی ادب باشه باور کن هیچی نگفتم فقط گریه میکردم یه بچه ۵ ساله بودم حالا این و ولش کن وقتی ۷ سالم بود انگشتم لای در ماشین بسته شد یادمه خیلی درد داشتم رفتم دکتر یهم گفت چیزی نیست همون شبش مهمونی داشتیم مامان و بابام دعوای شدیدی کردند من رفته بودم تو اتاقم در و بسته بودم رو تخت نشسته بودم با تبلت بازی میکرم گوشام و گرفته بودم بچه ی تو اون سن با اون همه درد بازم باید تحمل میکرد
یا هر وقت میرفتیم سفر همیشه باید دعوا میکردن یا چجوری بگم من همیشه تنها بودم تنها برای تفریح تنها برای خوردن غذا برای همچی حای یادمه همه تکالیف مدرسمون و با کمک مادر پدرشون حب میکردن ولی ا.ت چی ؟ تنها معلومه
وقتی تو سفر به مامانم اسرار میکردم که بریم سرسر آبی سوار شیم میگفت میترسم بابامم میگفت خودت برو من حوصله ندارم همیشه به بچه هایی که با پدر مادرشون روی سرسره سواری میکنن یا میخندن حسودیم میشد چون من ... *خواست ادامه بده که بغض تو گلوش مانعه شد*
جونگ کوک :
-بیا بغلم ... بیا
جونگ کوک آروم سر ا.ت و نوازش میکرد و گفت :
-هیچ وقت به خودکشی فکر نکن تو من و داری ... این و فکر کن که من بدون تو میشم یه مرده ی متحرک
ا.ت:
-ولی .. ولی اگه توام ...
جونگ کوک :
-ششش من .. من هیچ وقت اون کار و نمیکنم
جونگ کوک :
ا.ت هر چی دوست داری بهم بگو حرصت و سرم خالی کن ولی کاری که فکرشم سخته رو انجام نده ...
ا.ت :
-اگه بهت حرفای قلبم و بگم قول میدی توام مثل مامانم نری به همه عالم و آدم بگی؟
جونگ کوک :
-دیوونه مت کی گفتم این بار دومم باشه
ا.ت :
-خب من وقتی بچه بودم مامانم سر تمیز کردن اتاق میخواست بندازتم از خونه بیرون به بابام زنگ زد گفت من این بچه رو نمیخوام میزارم جلوی در ببینم مامان بابای خوب تر گیرش میاد تا کی میخواد آنقدر بی ادب باشه باور کن هیچی نگفتم فقط گریه میکردم یه بچه ۵ ساله بودم حالا این و ولش کن وقتی ۷ سالم بود انگشتم لای در ماشین بسته شد یادمه خیلی درد داشتم رفتم دکتر یهم گفت چیزی نیست همون شبش مهمونی داشتیم مامان و بابام دعوای شدیدی کردند من رفته بودم تو اتاقم در و بسته بودم رو تخت نشسته بودم با تبلت بازی میکرم گوشام و گرفته بودم بچه ی تو اون سن با اون همه درد بازم باید تحمل میکرد
یا هر وقت میرفتیم سفر همیشه باید دعوا میکردن یا چجوری بگم من همیشه تنها بودم تنها برای تفریح تنها برای خوردن غذا برای همچی حای یادمه همه تکالیف مدرسمون و با کمک مادر پدرشون حب میکردن ولی ا.ت چی ؟ تنها معلومه
وقتی تو سفر به مامانم اسرار میکردم که بریم سرسر آبی سوار شیم میگفت میترسم بابامم میگفت خودت برو من حوصله ندارم همیشه به بچه هایی که با پدر مادرشون روی سرسره سواری میکنن یا میخندن حسودیم میشد چون من ... *خواست ادامه بده که بغض تو گلوش مانعه شد*
جونگ کوک :
-بیا بغلم ... بیا
جونگ کوک آروم سر ا.ت و نوازش میکرد و گفت :
-هیچ وقت به خودکشی فکر نکن تو من و داری ... این و فکر کن که من بدون تو میشم یه مرده ی متحرک
ا.ت:
-ولی .. ولی اگه توام ...
جونگ کوک :
-ششش من .. من هیچ وقت اون کار و نمیکنم
- ۸۲.۶k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط