فیک کوک
𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆⁸⁰
چرا انقدر یهویی پرسید؟
این دفعه شمرده ار تکرار کرد:
$: پرسیدم ... مینا .. بارداره ?
چیزی برای گفتن نداشتم. فقط سرتکون دادم.
چی میگفتم خب؟
خیلی خوشحال به نظر نمیومد. نگاهشو خیره به جایی برد و نفس عمیقی کشید.
بلند شد و با لبخند دستشو روی شونم گذاشت.
$: عای جئون جونگکوک! امان از تو.. ببینم مردک امروز من چهارساعت داشتم برآن قصه تعریف میکردم که مواظب مینا باشی، یهوقت بلاملایی سرش نیاری آورده بودی خبر داشتی؟
_: خب... آره خبر داشتم.
$: حقا که پسر خودمی.
واقعا؟ فک کردم الان باید یکم دادوبیداد کنه و فوش و بدوبیراه بگه بم.
رفت و دوباره سرجاش نشست.
$: اما... شما که هنوز ازدواج نکردین!
_: میکنیم.
$: کی اونوقت؟
_: به موقعش بهتون میگم.
دوست دارم زودتر بتونیم ازدواج کنیم. بعد از اینجا و این خانواده و شغل مسخره فاصله بگیریم و یه زندگی خوبو شروع کنیم. با بچههامون. با این کوچولویی که تو راهه..
باید زودتر انجامش بدم.
هرلحظه که میگذره به دنیا اومدن اون توبه نزدیک میشه.
خسته بودم. از همهچیز. دلم میخواد فقط چند روز توی بغل مینام بخوابم و تکون نخورم.
در اتاقو باز کردم. روی تخت نشسته بود و به شکمش دست میکشید.
بی حرف درو بستم و رفت کنارش دراز کشیدم و سرمو توی بغلش جا دادم.
دستشو روی سرم نوازشوار میشید و با صدای آرومش دم گوشم لب زد.
+: چیشده بابایی؟
_: داره به این توله حسودیم میشه.
آروم خندید.
+: واسه چی؟ اون که هنوز دنیا نیومده.
_: دنیا نیومده داره جای منو میگیره... کمتر نازش کن. منم آدمم.
+: عههه خجالت بکش مرد گنده!
مسخره خندیدم.
_: چیه خب.
اون آرامشو با هیچی نمیخوام عوض کنم.
+: کوک?..
_: جونم?
+: رابرت از کجا میدونست. تو بهش گفتی؟
وای به کل فراموش کرده بودم.
_: خب اون...
راستی مثله ازدواج!
ازش جدا شدم و روبهروش نشستم.
_: مینا، بیا زودتر ازدواج کنیم.
از حرف یهوییم تعجب کرده بود.
+: چی؟
_: میگم بیا زنوشوهر قانونی بشیم.
+: عشقم ما چیمون قانونیه زنوشوهر قانونی باشیم.
_: عهه شوخی نمیکنم.
+: بذار راجبش فکر کنم.
_: چرا خب!؟ ..چقدر؟
+: نمیدونم.
_: خب بانو بهتره زودتر فکراتو بکنی قبل از اینکه شکمت بزرگ بشه!
یهو به شکمش نگاه کرد. فک کنم به کل فراموشش شده بود حاملهست.
_: تو که دوست نداری توی عکس عروسیمون یه شکم بزرگ داشته باشی?
بالش کنار دستشو سمتم پرت کرد.
+: یاااااا! خیلی خب باشه. اینطور که شد همین فردا من نشستم سر سفرهی عقد!
_: وجدانا!!!؟؟
+: حالا... فرداهم که نه.. ولی..
هنگ بود نمیدونست چی بگه.
چند وقتی هست که یکم چاق شده. و صورتش گرد شده. با این لباس گشادش هم توپولتر نشون داده میشه.
با موهای شکلاتی فرش و پوست سفیدش.
اخم کرده بود. کم آورد که کلا بحثو عوض کرد.
+: اصلا بگیر بخواب دیروقته!
چرا انقدر یهویی پرسید؟
این دفعه شمرده ار تکرار کرد:
$: پرسیدم ... مینا .. بارداره ?
چیزی برای گفتن نداشتم. فقط سرتکون دادم.
چی میگفتم خب؟
خیلی خوشحال به نظر نمیومد. نگاهشو خیره به جایی برد و نفس عمیقی کشید.
بلند شد و با لبخند دستشو روی شونم گذاشت.
$: عای جئون جونگکوک! امان از تو.. ببینم مردک امروز من چهارساعت داشتم برآن قصه تعریف میکردم که مواظب مینا باشی، یهوقت بلاملایی سرش نیاری آورده بودی خبر داشتی؟
_: خب... آره خبر داشتم.
$: حقا که پسر خودمی.
واقعا؟ فک کردم الان باید یکم دادوبیداد کنه و فوش و بدوبیراه بگه بم.
رفت و دوباره سرجاش نشست.
$: اما... شما که هنوز ازدواج نکردین!
_: میکنیم.
$: کی اونوقت؟
_: به موقعش بهتون میگم.
دوست دارم زودتر بتونیم ازدواج کنیم. بعد از اینجا و این خانواده و شغل مسخره فاصله بگیریم و یه زندگی خوبو شروع کنیم. با بچههامون. با این کوچولویی که تو راهه..
باید زودتر انجامش بدم.
هرلحظه که میگذره به دنیا اومدن اون توبه نزدیک میشه.
خسته بودم. از همهچیز. دلم میخواد فقط چند روز توی بغل مینام بخوابم و تکون نخورم.
در اتاقو باز کردم. روی تخت نشسته بود و به شکمش دست میکشید.
بی حرف درو بستم و رفت کنارش دراز کشیدم و سرمو توی بغلش جا دادم.
دستشو روی سرم نوازشوار میشید و با صدای آرومش دم گوشم لب زد.
+: چیشده بابایی؟
_: داره به این توله حسودیم میشه.
آروم خندید.
+: واسه چی؟ اون که هنوز دنیا نیومده.
_: دنیا نیومده داره جای منو میگیره... کمتر نازش کن. منم آدمم.
+: عههه خجالت بکش مرد گنده!
مسخره خندیدم.
_: چیه خب.
اون آرامشو با هیچی نمیخوام عوض کنم.
+: کوک?..
_: جونم?
+: رابرت از کجا میدونست. تو بهش گفتی؟
وای به کل فراموش کرده بودم.
_: خب اون...
راستی مثله ازدواج!
ازش جدا شدم و روبهروش نشستم.
_: مینا، بیا زودتر ازدواج کنیم.
از حرف یهوییم تعجب کرده بود.
+: چی؟
_: میگم بیا زنوشوهر قانونی بشیم.
+: عشقم ما چیمون قانونیه زنوشوهر قانونی باشیم.
_: عهه شوخی نمیکنم.
+: بذار راجبش فکر کنم.
_: چرا خب!؟ ..چقدر؟
+: نمیدونم.
_: خب بانو بهتره زودتر فکراتو بکنی قبل از اینکه شکمت بزرگ بشه!
یهو به شکمش نگاه کرد. فک کنم به کل فراموشش شده بود حاملهست.
_: تو که دوست نداری توی عکس عروسیمون یه شکم بزرگ داشته باشی?
بالش کنار دستشو سمتم پرت کرد.
+: یاااااا! خیلی خب باشه. اینطور که شد همین فردا من نشستم سر سفرهی عقد!
_: وجدانا!!!؟؟
+: حالا... فرداهم که نه.. ولی..
هنگ بود نمیدونست چی بگه.
چند وقتی هست که یکم چاق شده. و صورتش گرد شده. با این لباس گشادش هم توپولتر نشون داده میشه.
با موهای شکلاتی فرش و پوست سفیدش.
اخم کرده بود. کم آورد که کلا بحثو عوض کرد.
+: اصلا بگیر بخواب دیروقته!
- ۷.۰k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط