A Shadow Named You
A Shadow Named You
سایهای به نام تو
P.35
(روایت از زبان جونگکوک)
صدای افتادن چیزی از طبقهی پایین بلند شد.
با اخم از اتاقم بیرون اومدم.
وقتی به سالن رسیدم، ا.ت پوشه رو روی زمین انداخته بود.
- این دیگه چه نمایشی بود؟
+ من این ازدواج رو قبول ندارم!
- لازم نیست قبولش داشته باشی.
+ مادرت چطور تونسته بدون اجازهی من همچین کاری کنه؟!
نگاهم سردتر شد.
- مادرم با اجازهی خودش مراحل قانونی رو انجام داده. از نظر قانونی، من و تو زن و شوهر هستیم.
+ تو واقعاً مریضی! یه روانیِ دو قطبیِ اخلالیِ بدبختِ اوسکولِ پلشت!
چند قدم به سمتم اومد و انگشتش رو به طرفم گرفت. انگشت وسطش رو.
+ همین الان این ازدواج رو باطل میکنی!
خندیدم؛ کوتاه و بدون ذرهای خوشحالی. با دستم انگشتشو گرفتم. انگشتش توی دستم بود و گفتم
- داری بهم دستور میدی؟
+ آره! چون دیگه نمیخوام حتی یک دقیقه اینجا بمونم!
گوشیم زنگ خورد.
اسم مادرم روی صفحه ظاهر شد.
تماس رو جواب دادم.
- چی شده؟
\ جونگکوک، دختره فهمیده؟
نگاهی به ا.ت انداختم.
- آره. و ظاهراً قراره امشب خونه رو روی سرش بذاره.
صدای مادرم جدی شد.
\ فقط یه چیز هست که باید قبل از هر تصمیمی بدونی...
اخمم عمیقتر شد.
- چی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
- پدر ا.ت امروز با من تماس گرفت. اون دربارهی بدهیهاش حقیقت رو نگفته...
تماس رو محکمتر توی دستم گرفتم.
- منظورت چیه؟.......
ادامه دارد...........
فعلا نمیخوام توی خماری بمونین
یاح یاح
سایهای به نام تو
P.35
(روایت از زبان جونگکوک)
صدای افتادن چیزی از طبقهی پایین بلند شد.
با اخم از اتاقم بیرون اومدم.
وقتی به سالن رسیدم، ا.ت پوشه رو روی زمین انداخته بود.
- این دیگه چه نمایشی بود؟
+ من این ازدواج رو قبول ندارم!
- لازم نیست قبولش داشته باشی.
+ مادرت چطور تونسته بدون اجازهی من همچین کاری کنه؟!
نگاهم سردتر شد.
- مادرم با اجازهی خودش مراحل قانونی رو انجام داده. از نظر قانونی، من و تو زن و شوهر هستیم.
+ تو واقعاً مریضی! یه روانیِ دو قطبیِ اخلالیِ بدبختِ اوسکولِ پلشت!
چند قدم به سمتم اومد و انگشتش رو به طرفم گرفت. انگشت وسطش رو.
+ همین الان این ازدواج رو باطل میکنی!
خندیدم؛ کوتاه و بدون ذرهای خوشحالی. با دستم انگشتشو گرفتم. انگشتش توی دستم بود و گفتم
- داری بهم دستور میدی؟
+ آره! چون دیگه نمیخوام حتی یک دقیقه اینجا بمونم!
گوشیم زنگ خورد.
اسم مادرم روی صفحه ظاهر شد.
تماس رو جواب دادم.
- چی شده؟
\ جونگکوک، دختره فهمیده؟
نگاهی به ا.ت انداختم.
- آره. و ظاهراً قراره امشب خونه رو روی سرش بذاره.
صدای مادرم جدی شد.
\ فقط یه چیز هست که باید قبل از هر تصمیمی بدونی...
اخمم عمیقتر شد.
- چی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
- پدر ا.ت امروز با من تماس گرفت. اون دربارهی بدهیهاش حقیقت رو نگفته...
تماس رو محکمتر توی دستم گرفتم.
- منظورت چیه؟.......
ادامه دارد...........
فعلا نمیخوام توی خماری بمونین
یاح یاح
- ۳۵۱
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط