《🌟برادر ناتنیه من🌟》
《🌟برادر ناتنیه من🌟》
پارت²
_________________
ویو ا/ت:
جوابشو دادم:
+الو؟
M:سلامم خانوم خوشگلههه
+بناللل
M:ایشششش کجاییی؟
+روتختم دراز کشیدم
M:تولدممممم
چی وایییی نههه
+خدافظظظظظ
تلفنو قطع کردم.
به سمت کمدم رفتم و لباسی،تا زیر زانوم انتخاب کردم.
میکاپ کردم و موهامو کردی کردم.
به سمت پله ها پاتند کردم و رفتم پیش ویلیام و مامانم.
&کجا با این عجله؟
+تولد میشل
&اها باش خدافظ
بدون گفتن چیزی از عمارت خارج شدم.
***
به باری که میشل داخلش تولد گرفته بود رسیدم.
وقتی وارد شدم؛بوی دود الکل باعث شد صورتم توهم بره.
دور و اطراف ر. نگاه کردم و دنبال میشل گشتم...
یهو کسی به پشتم زد.
برگشتم...
میشل بودددد.
پریدم بغلش و سفت بغلش کردم.
M:از پشت تلفن میخوای آدمو جرآت بدی بعد اینجوری بغلم میکنی
از بغلش اومدم بیرون...
+ اولن سلامت کو دومن پرو نشووو
M: باشه.باشه ... سلام
بعد از سلام کردنش دوباره بغلش کردم...
بعد از چند دقیقه دیگه از بغلش اومدم بیرون.
.
.
با میشل به سمت بقیه رفتیم.
از قبل بعضیا رو میشناختم ولی بعضیا رو نمیشناختم...
دو تا پسر اومدن به سمت من و میشل ... خیلی جذاب بودن....
یکیشون به میشل گفت:
تهیونگ: هی میشل خانوم نو که اومد به بازار کهنه میشه دل اذار؟
M: تهیونگگگگگگگ
همون پسره که انگار اسمش تهیونگ بود از میشل پرسید
(تهیونگ=V)
V: خانوم کی باشن؟
M: ا/ته همون دوستم که بهت گفتم
V:اوووو...سلام تهیونگ هستم پارتنر میشل خوشبختم
+ ...سلام...منم ا/ت هستم...همچنین
بعد تهیونگ ادامه داد...
V:اینم رفیقمه جونگکوک
جونگکوگ...
چه اسم آشنایی انکار یجا شنیدن ولی یادم نمیومد کجا...
+ او...اها
بعد تهیونگ رو کرد به میشل و گفت:
V:منو جونگکوک میریم
M:اوکی
بعد از رفتن تهیونگ و جونگکوک اگه اشتباه نکنم رو کردم به میشل و گفتم:
+از کی تاحالا شما پارتنر داری و من خبر ندارممممم؟
M:ببخشید که سئول نبودیییی
+ چه ربطی داشت من هر روز بهت زنگ میزنم اگرم نمیزدم تو بهم زنگ میزدییییییی
M:باشه حالا ولش بیا بریم پیش بقیه
با میشل به سمت بقیه رفتیم.
اونجا تمامی دوستای قبلیم بودم...
چند مین بعد:
داشتم با یکی از دوستای قبلیم راجب پاریس حرف میزدیم که یادم اومد ساعت از دستم در رفته...
گوشی رو برداشتم...
ساعت 03:25 PM بود ..
واییی نههههههه
الان چه جوری میرفتم خونهههه؟
رفتم تو تلفن و نگاهم افتاد به شمارهی مامانم...
MY MOM🛐🤍
دو دل بودم که بهش زنگ بزنم یا نه...
بعد از چند دقیقه کلنجار رفتم با خودم شمارشو گرفتم...
شروع کرد به بوق خوردن...
بوق
بوق
بوق
و جواب داد
& بله
چییییی بیدار بودددددد
+ عامممم مامان بیداری《تعجب》
& اره چطور؟
+ عاممم مامان من زمان از دستم رفت...
& خب..؟
+الان چجوری برگردم خونهه؟
& هوففففف وایسا به ویلیام میگم
+ مرسی
& خدافظ《پوکر》
قبل از اینکه چیزی بگم تلفن رو قطع کرد...
ویو مامان ا/ت:
از وقتی که ا/ت رفته بود خیلی وقت گذشته بود.
من و ویلیامم داشتیم فیلم میدیدیم...
یهو موبایلم زنگ خورد
٪ کیه این وقت شب؟
& عاممم... ا/ته
گوشی رو جواب دادم.
اول تعجب کرد که بیدارم.
بعد گفت که چجوری برگرده خونه منم گفتم به ویلیام میگم.
گوشی رو قطع کردم.
& ویلیام؟
٪ جانم؟
& به یکی بگو بره دنبال ا/ت...
٪ عامممم میدونی ... وایسا..
گوشیشون رو لز روی میز برداشت و شماره ای رو گرفت...
بعد چند دقیقه شروع کرد به حرف زدن.
مکالمه ی ویلیام با طرف مقابل:
٪ هی جونگکوک...
_ سلام چیزی شده.؟《خسته》
٪ ببین ا/ت رفته تولد دوستش میشه بری دنبالش...
_ ا/ت؟؟؟
٪ واییی خواهر ناتنیت دیگه...
_ اها...خب به من چه؟《سرد》
٪ به بادیگارد اعتماد ندارم...《خشک》
ویلیام ادامه داد...
٪ و درضمن از کی تاحالا رو حرف من حرف میزنی؟
_ پوفففف خب کجاست؟
٪ آدرس باری که رفته تولد دوستش رو برات میفرستم...
ادامه دارد...
ببخشید که دیر شد
پارت²
_________________
ویو ا/ت:
جوابشو دادم:
+الو؟
M:سلامم خانوم خوشگلههه
+بناللل
M:ایشششش کجاییی؟
+روتختم دراز کشیدم
M:تولدممممم
چی وایییی نههه
+خدافظظظظظ
تلفنو قطع کردم.
به سمت کمدم رفتم و لباسی،تا زیر زانوم انتخاب کردم.
میکاپ کردم و موهامو کردی کردم.
به سمت پله ها پاتند کردم و رفتم پیش ویلیام و مامانم.
&کجا با این عجله؟
+تولد میشل
&اها باش خدافظ
بدون گفتن چیزی از عمارت خارج شدم.
***
به باری که میشل داخلش تولد گرفته بود رسیدم.
وقتی وارد شدم؛بوی دود الکل باعث شد صورتم توهم بره.
دور و اطراف ر. نگاه کردم و دنبال میشل گشتم...
یهو کسی به پشتم زد.
برگشتم...
میشل بودددد.
پریدم بغلش و سفت بغلش کردم.
M:از پشت تلفن میخوای آدمو جرآت بدی بعد اینجوری بغلم میکنی
از بغلش اومدم بیرون...
+ اولن سلامت کو دومن پرو نشووو
M: باشه.باشه ... سلام
بعد از سلام کردنش دوباره بغلش کردم...
بعد از چند دقیقه دیگه از بغلش اومدم بیرون.
.
.
با میشل به سمت بقیه رفتیم.
از قبل بعضیا رو میشناختم ولی بعضیا رو نمیشناختم...
دو تا پسر اومدن به سمت من و میشل ... خیلی جذاب بودن....
یکیشون به میشل گفت:
تهیونگ: هی میشل خانوم نو که اومد به بازار کهنه میشه دل اذار؟
M: تهیونگگگگگگگ
همون پسره که انگار اسمش تهیونگ بود از میشل پرسید
(تهیونگ=V)
V: خانوم کی باشن؟
M: ا/ته همون دوستم که بهت گفتم
V:اوووو...سلام تهیونگ هستم پارتنر میشل خوشبختم
+ ...سلام...منم ا/ت هستم...همچنین
بعد تهیونگ ادامه داد...
V:اینم رفیقمه جونگکوک
جونگکوگ...
چه اسم آشنایی انکار یجا شنیدن ولی یادم نمیومد کجا...
+ او...اها
بعد تهیونگ رو کرد به میشل و گفت:
V:منو جونگکوک میریم
M:اوکی
بعد از رفتن تهیونگ و جونگکوک اگه اشتباه نکنم رو کردم به میشل و گفتم:
+از کی تاحالا شما پارتنر داری و من خبر ندارممممم؟
M:ببخشید که سئول نبودیییی
+ چه ربطی داشت من هر روز بهت زنگ میزنم اگرم نمیزدم تو بهم زنگ میزدییییییی
M:باشه حالا ولش بیا بریم پیش بقیه
با میشل به سمت بقیه رفتیم.
اونجا تمامی دوستای قبلیم بودم...
چند مین بعد:
داشتم با یکی از دوستای قبلیم راجب پاریس حرف میزدیم که یادم اومد ساعت از دستم در رفته...
گوشی رو برداشتم...
ساعت 03:25 PM بود ..
واییی نههههههه
الان چه جوری میرفتم خونهههه؟
رفتم تو تلفن و نگاهم افتاد به شمارهی مامانم...
MY MOM🛐🤍
دو دل بودم که بهش زنگ بزنم یا نه...
بعد از چند دقیقه کلنجار رفتم با خودم شمارشو گرفتم...
شروع کرد به بوق خوردن...
بوق
بوق
بوق
و جواب داد
& بله
چییییی بیدار بودددددد
+ عامممم مامان بیداری《تعجب》
& اره چطور؟
+ عاممم مامان من زمان از دستم رفت...
& خب..؟
+الان چجوری برگردم خونهه؟
& هوففففف وایسا به ویلیام میگم
+ مرسی
& خدافظ《پوکر》
قبل از اینکه چیزی بگم تلفن رو قطع کرد...
ویو مامان ا/ت:
از وقتی که ا/ت رفته بود خیلی وقت گذشته بود.
من و ویلیامم داشتیم فیلم میدیدیم...
یهو موبایلم زنگ خورد
٪ کیه این وقت شب؟
& عاممم... ا/ته
گوشی رو جواب دادم.
اول تعجب کرد که بیدارم.
بعد گفت که چجوری برگرده خونه منم گفتم به ویلیام میگم.
گوشی رو قطع کردم.
& ویلیام؟
٪ جانم؟
& به یکی بگو بره دنبال ا/ت...
٪ عامممم میدونی ... وایسا..
گوشیشون رو لز روی میز برداشت و شماره ای رو گرفت...
بعد چند دقیقه شروع کرد به حرف زدن.
مکالمه ی ویلیام با طرف مقابل:
٪ هی جونگکوک...
_ سلام چیزی شده.؟《خسته》
٪ ببین ا/ت رفته تولد دوستش میشه بری دنبالش...
_ ا/ت؟؟؟
٪ واییی خواهر ناتنیت دیگه...
_ اها...خب به من چه؟《سرد》
٪ به بادیگارد اعتماد ندارم...《خشک》
ویلیام ادامه داد...
٪ و درضمن از کی تاحالا رو حرف من حرف میزنی؟
_ پوفففف خب کجاست؟
٪ آدرس باری که رفته تولد دوستش رو برات میفرستم...
ادامه دارد...
ببخشید که دیر شد
- ۲۲۰
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط