#ازدواج_اجباری
#ازدواج_اجباری
P17
فردا صبح ساعت ۹:۱۰ دقیقه
م.ت: مطمئنی خوبی دیگه
ته: آرهمامان
م.ت: ولی رنگت پریده
ته: مامان گفتم خوبم
م.ت: هنوزم نمیخوای با ات حرف بزنی؟
ته: مامان م.....من از همون اول گفتم اون رو به عنوان زنم نمیپذیرم
م.ت: پس تکلیف بچه چی میشه؟برو بهش یه سر بزن ببین خوابه یا بیداره
ته: مامان فقط بلدی ادمو مجبور کنیا
ویو ته
رفتم بالا اول در زدم ولی جواب نداد بار دوم سوم دیگه خسته شدم درو باز کردم که دیدم زیر دو متر پتوعه رفتم جلو پتو رو کنار زدم و با صورت سرخ و پر از عرقش مواجه شدم
ته: هی تو ...تو چیکار کردی با خودت
ات: و..ولم..ولم ...کن.....سردمه.....
ته: دستم سوختتتتتتتتت تب کردی که ...الان میام
ویو ته
سریع رفتم پایین چند تا قرص ...آب...و دمنوش و در آخر پارچه خیس رو گذاشتم تو سینی و بردم بالا بزور بلندش کردم و به خوردش دادم
ات: ت..تهیونگ.....س...ر..د...مه*لرز
ته: خوب تب کردی دیگه ببین باید برم یجایی به مامان میگم حواسش بهت باشه
ات: ت..ت..تهیونگ...یه..یه
ته: ات الان وقت ندارم خوب باید برم
پایین عمارت
ته: مامان...ات تب کرده ...حواست بهش...باشه
م.ت: خیلی خوب ..برو مراقب خودت باش
ویو ات
از صبح وقتی بلند شدم برم دستشویی از سرما به خودم میلرزیدم وقتی به سمت تخت رفتم یهو زیر دلم خالی شد خیلی ترسیدم و حتی میترسید نگاه کنم که یه وقت خون باشه وقتی تهیونگ اومد گفتم شاید بتونم بهش بگم ولی رفت خیلی درد داشتم با همون درد سریع دستمو به سمت گوشی بردم با چشمایی که پر از اشک بود شماره جونگکوک رو گرفتم و بعد از سه تا بوق جواب داد:
کوک: الووو چطوری آبجی کوچولو
ات:جونگکوک....بچه...تورو..خدا سریع هق..بیا ..
کوک: 5دقیقع دیگه اونجام
*4دقیقه*
کوک: ات کجاست*عربده
م.ت: چیشده پسرم
کوک: بالاعه اره..برین اونور
ویو راوی:
کوک با سرعت به سمت بالا رفت وقتی ات رو توی این وضعیت دید تاسفی کرد و سریع بلندش کرد :
ویو ات:
بعد از چند دقیقه جونگکوک اومد و بلندم کرد توی اون چند لحظه تنها چیزی که میتونستم به زبون بیارم این بود:
ات: تورو خدا باهام بمون ...نروووو*داد
( توی اون لحظه از پاهای برهنه ات خون جاری بود و وقتی مامان ته دید چهرش به حالت شوک و نگران تبدیل شد)
م.ت: خاک تو سرممم چی شده
کوک: زن عمو به اون احمق بگو نیاد بیمارستان و گرنه همونجا قبرشو میکنم
پرش به بیمارستان
ویو کوک
الان 1ساعته که ات رو بردن ولی هنوز خبری نیست هانی.لونها.عمهکیم.تهیون.جونگهی.جیمین. اعضا.تهیونگ.و یه دختره که نمیدونم کیه.مامان بابامون همشون وایستاده بودن حالا خوبه خودشون باعث عذاب کشیدنش شدن.
دک: همراه بیمار
ته:م..
کوک: ببند دهنتو
کوک:چیشده دکتر
دک: چرا انقدر استرس ...برای یک بانوی باردار استرس بشدت خطر داره ناراحتی یا حتی کوچک ترین شک خدارشکر کنید جلوشو گرفتیم و گرنه هر دو رو از دست میدادیم
ویو کوک
داشتم با دکتر صحبت میکردم که یهو مامان و جونگهی زدن زیر گریه تهیونگ هم نشست رو زمین و سرشو تکیه داد به دیوار پسره ابله فک کره من بابامم رفتم جلو و یدونه خوابوندم تو گوشش
کوک: اینها همش تقصیر توعه خب اگه حواست بهش بود همچین اتفاقی نمیوفتاد اگه زره ای غیرت تو وحودت بود به این دختر نمیگفتی هرزه دست روش بلند نمیکردی ...... چرا نمیفهمی بچه مال خودته میخوای چیزایی که ات برام تعریف کردم رو جلوی همه بگم
ته:کوک ... بس کن
کوک:باشه ... ولی حق نداری خواهرمو ببینی با همتونم فهمیدید زندگیشو سیاه کردید *داد
م.ت: پسرم آروم باش بشین
لارا: اممم من میرم کافه بیمارستان یه چیزی بگیرم
م.ت: شما کی؟
لارا: من ... من لارام دوست ات ...من برم دیگه
ادامه دارد...
P17
فردا صبح ساعت ۹:۱۰ دقیقه
م.ت: مطمئنی خوبی دیگه
ته: آرهمامان
م.ت: ولی رنگت پریده
ته: مامان گفتم خوبم
م.ت: هنوزم نمیخوای با ات حرف بزنی؟
ته: مامان م.....من از همون اول گفتم اون رو به عنوان زنم نمیپذیرم
م.ت: پس تکلیف بچه چی میشه؟برو بهش یه سر بزن ببین خوابه یا بیداره
ته: مامان فقط بلدی ادمو مجبور کنیا
ویو ته
رفتم بالا اول در زدم ولی جواب نداد بار دوم سوم دیگه خسته شدم درو باز کردم که دیدم زیر دو متر پتوعه رفتم جلو پتو رو کنار زدم و با صورت سرخ و پر از عرقش مواجه شدم
ته: هی تو ...تو چیکار کردی با خودت
ات: و..ولم..ولم ...کن.....سردمه.....
ته: دستم سوختتتتتتتتت تب کردی که ...الان میام
ویو ته
سریع رفتم پایین چند تا قرص ...آب...و دمنوش و در آخر پارچه خیس رو گذاشتم تو سینی و بردم بالا بزور بلندش کردم و به خوردش دادم
ات: ت..تهیونگ.....س...ر..د...مه*لرز
ته: خوب تب کردی دیگه ببین باید برم یجایی به مامان میگم حواسش بهت باشه
ات: ت..ت..تهیونگ...یه..یه
ته: ات الان وقت ندارم خوب باید برم
پایین عمارت
ته: مامان...ات تب کرده ...حواست بهش...باشه
م.ت: خیلی خوب ..برو مراقب خودت باش
ویو ات
از صبح وقتی بلند شدم برم دستشویی از سرما به خودم میلرزیدم وقتی به سمت تخت رفتم یهو زیر دلم خالی شد خیلی ترسیدم و حتی میترسید نگاه کنم که یه وقت خون باشه وقتی تهیونگ اومد گفتم شاید بتونم بهش بگم ولی رفت خیلی درد داشتم با همون درد سریع دستمو به سمت گوشی بردم با چشمایی که پر از اشک بود شماره جونگکوک رو گرفتم و بعد از سه تا بوق جواب داد:
کوک: الووو چطوری آبجی کوچولو
ات:جونگکوک....بچه...تورو..خدا سریع هق..بیا ..
کوک: 5دقیقع دیگه اونجام
*4دقیقه*
کوک: ات کجاست*عربده
م.ت: چیشده پسرم
کوک: بالاعه اره..برین اونور
ویو راوی:
کوک با سرعت به سمت بالا رفت وقتی ات رو توی این وضعیت دید تاسفی کرد و سریع بلندش کرد :
ویو ات:
بعد از چند دقیقه جونگکوک اومد و بلندم کرد توی اون چند لحظه تنها چیزی که میتونستم به زبون بیارم این بود:
ات: تورو خدا باهام بمون ...نروووو*داد
( توی اون لحظه از پاهای برهنه ات خون جاری بود و وقتی مامان ته دید چهرش به حالت شوک و نگران تبدیل شد)
م.ت: خاک تو سرممم چی شده
کوک: زن عمو به اون احمق بگو نیاد بیمارستان و گرنه همونجا قبرشو میکنم
پرش به بیمارستان
ویو کوک
الان 1ساعته که ات رو بردن ولی هنوز خبری نیست هانی.لونها.عمهکیم.تهیون.جونگهی.جیمین. اعضا.تهیونگ.و یه دختره که نمیدونم کیه.مامان بابامون همشون وایستاده بودن حالا خوبه خودشون باعث عذاب کشیدنش شدن.
دک: همراه بیمار
ته:م..
کوک: ببند دهنتو
کوک:چیشده دکتر
دک: چرا انقدر استرس ...برای یک بانوی باردار استرس بشدت خطر داره ناراحتی یا حتی کوچک ترین شک خدارشکر کنید جلوشو گرفتیم و گرنه هر دو رو از دست میدادیم
ویو کوک
داشتم با دکتر صحبت میکردم که یهو مامان و جونگهی زدن زیر گریه تهیونگ هم نشست رو زمین و سرشو تکیه داد به دیوار پسره ابله فک کره من بابامم رفتم جلو و یدونه خوابوندم تو گوشش
کوک: اینها همش تقصیر توعه خب اگه حواست بهش بود همچین اتفاقی نمیوفتاد اگه زره ای غیرت تو وحودت بود به این دختر نمیگفتی هرزه دست روش بلند نمیکردی ...... چرا نمیفهمی بچه مال خودته میخوای چیزایی که ات برام تعریف کردم رو جلوی همه بگم
ته:کوک ... بس کن
کوک:باشه ... ولی حق نداری خواهرمو ببینی با همتونم فهمیدید زندگیشو سیاه کردید *داد
م.ت: پسرم آروم باش بشین
لارا: اممم من میرم کافه بیمارستان یه چیزی بگیرم
م.ت: شما کی؟
لارا: من ... من لارام دوست ات ...من برم دیگه
ادامه دارد...
- ۲۱۵
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط