{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نشسته بودند دور هم خرما مي ‌خوردند .

نشسته بودند دور هم خرما مي ‌خوردند .
هسته خرمايش را يواشكي مي ‌گذاشت جلوي علي (ع) .
بعد از مدتي گفت : « پرخور كسي است كه است كه هسته خرماي بيشتري جلويش باشد . » همه نگاه كردند . جلوي علي (ع) از همه بيشتر بود .
علي (ع) گفت : « ولي من فكر مي ‌كنم پرخور كسي است كه خرمايش رابا هسته خورده . »
همه نگاه كردند . جلوي پيامبر (ص) هسته خرمايي نبود . « همه » خنديدند .
دیدگاه ها (۷)

شب اول قبر به فریادت برسه بنویس یاحسین(به یاد آور) روزی را ک...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 217♡⁠。⁠)⁩اونم خ...

قسمت بیست و چهار

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۹: بزرگ‌ترین خطرشب عمیق‌تر شده بود.صدای م...

پارت بعدی 🎀صبح روز بعد...همه هنوز دور میز صبحانه نشسته بودند...

سایه ای به نام توa shadow named after you...**مقدمه**شب آروم...

پارت پایانی.......

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو)پارت𝟏𝟎...شوتو دستش را از ر...

صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، مایکی کنار پنجره ایستاده بود.پی...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط