{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بعدی 🎀

پارت بعدی 🎀

صبح روز بعد...

همه هنوز دور میز صبحانه نشسته بودند که گوشی ات روی میز لرزید.


+کیه دیگه صبح به این زودی؟ 😑


گوشی را برداشت و صفحه را نگاه کرد.

چند ثانیه ساکت ماند.

تینا: چی شده؟ 😐


+مامانمه.


جین: دوباره؟! 😳

کای که داشت آب می‌خورد، با شنیدن این حرف تقریباً خفه شد. 😂

ات جواب تماس را داد.

+الو؟


مامان: ات، امروز وقت داری؟

+برای چی؟


مامان: می‌خوام دوباره باهات صحبت کنم.

ات چشماش را بست.

+مامان... اگه دوباره درباره‌ی ازدواج با لی جون‌هیه...


مامان سریع گفت: فقط می‌خوام یه بار ببینیش.

+نه.


مامان:فقط یک ملاقات ساده.

+نه.


مامان:ات...

+مامان!


همه‌ی اعضا ساکت شده بودند و یواشکی به ات نگاه می‌کردند. 😂

کای زیر لب گفت: تسلیم نمی‌شه...

ات با اخم به کای نگاه کرد.

+شنیدم! 😑


کای سریع مشغول صبحانه خوردن شد.

کای :من چیزی نگفتم. 😐

مامان : فقط یک بار. اگه خوشت نیومد، دیگه اصراری نمی‌کنم.

ات چند لحظه سکوت کرد.

+قول می‌دی؟


مامان:قول.

ات نفس راحتی کشید.

+باشه... ولی فقط یک بار.


تماس قطع شد.

جین بلافاصله پرسید: خب؟!


+باید برم یه ملاقات.


&: با همون پسر؟! 😳


+آره.


تینا: وای نه... 😐

!: این داستان داره جدی می‌شه.

شوگا : حداقل این بار اسمش رو بلدید. 😂( شوگا جان مگه ات چند تا دوست داشته که این یکی حالا اسمش رو خوبه بلدین 😂)


+شوگاااا! 😑


همه زدند زیر خنده.

اما تهیونگ هنوز چیزی نگفته بود.

فقط قاشقش را آرام روی بشقاب گذاشت.

کای که متوجه حالتش شده بود، نگاه کوتاهی به او انداخت.



کای:ات، منم باهات میام.


+تو چرا؟


کای: چون برادرتم. 😌


+نه.


کای: چرا؟!

+چون می‌دونم قراره وسط ملاقات ده تا سؤال عجیب بپرسی! 😂


کای: خب... شاید هشت تا. 😂

دوباره همه خندیدند.

تهیونگ هم لبخند کوچکی زد، اما چیزی نگفت.

ات متوجه شد.

چند لحظه نگاهشان به هم افتاد.



— موفق باشی.( همین😂)

ات لبخند کوچکی زد.

+ممنون.


کای همان لحظه با لبخند مشکوکی به هر دویشان نگاه کرد.

کای:هوم... 😏

ات و تهیونگ همزمان برگشتند سمتش.

+_چی؟!


کای: هیچیییی. 😂

+کای! 😑


جین:من نمی‌دونم چرا حس می‌کنم این «ملاقات ساده» قراره اصلاً ساده نباشه... 🤣🎀


بای بای 😘😘😘
شرط ها:
لایک 10
کامنت برای نظر یادت نره
5 بازنشر
دیدگاه ها (۰)

ات و کای بعد از چند سال، بالاخره دوباره روبه‌روی مامانشان در...

راضی به زحمت نیستم، ممنونم 😘❤

پارت 47کای هنوز گوشی رو کنار گوشش نگه داشته بود.چند لحظه فقط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط