### پارت هفتم: پناهگاه پشت بام
### پارت هفتم: پناهگاه پشت بام
با دو تیرِ هشداردهندهی دیگر از سوی آرم و فرز بودن آرتمیس، مردها گیج شده بودند و مجال تمرکز نداشتند. آرم مچ دست آرتمیس را گرفت و به سمت راهپلهی زنگزدهی انتهای انبار کشید:
— «از اینجا میریم بالا! بدو!»
از پلههای فلزی بالا دویدند تا به پشتبام مسطح انبار رسیدند. بارانِ تند و سرد مستقیماً به صورتشان میخورد. شهر زیر پایشان، با چراغهای روشن و مهآلود، مثل یک دریای تاریک و بیرحم به نظر میرسید.
آرم درِ خروجیِ پشتبام را با یک لگد بست و سنگینی انداخت پشتش. نفسزنان به دیوار تکیه داد.
آرتمیس چاقو را بست و توی جیبش گذاشت. سینهاش از شدت دویدن و هیجان بالا و پایین میرفت. نگاهش به دستهی چاقو و بعد به بازوی آرم افتاد؛ قطرات خون از روی بازوی آرم، لابهلای قطرات باران میچکید. تیغ یکی از مردها موقع درگیری خراشش داده بود.
آرتمیس ابروهایش را در هم کشید، جلو رفت و با لحنی که سعی میکرد سرد باشد اما لرزش کوچکی داشت گفت:
— «زخمی شدی.»
آرم نگاهی به بازویش انداخت، انگار تازه متوجه دردش شده بود. سرش را بلند کرد و به چشمهای سیاه و نافذ آرتمیس خیره شد:
— «این زخمها برای من غریبه نیستن... مهم اینه که الان تو سالمی.»
سکوت عمیقی بینشان برقرار شد؛ سکوتی که این بار با صدای باران و رعد و برق دوردست پر میشد. آرم برای اولین بار فاصلهی بینشان را برداشت و دستش را آرام روی گونهی سرد آرتمیس کشید؛ لمسی ملایم اما پر از حرفهای نگفته...
با دو تیرِ هشداردهندهی دیگر از سوی آرم و فرز بودن آرتمیس، مردها گیج شده بودند و مجال تمرکز نداشتند. آرم مچ دست آرتمیس را گرفت و به سمت راهپلهی زنگزدهی انتهای انبار کشید:
— «از اینجا میریم بالا! بدو!»
از پلههای فلزی بالا دویدند تا به پشتبام مسطح انبار رسیدند. بارانِ تند و سرد مستقیماً به صورتشان میخورد. شهر زیر پایشان، با چراغهای روشن و مهآلود، مثل یک دریای تاریک و بیرحم به نظر میرسید.
آرم درِ خروجیِ پشتبام را با یک لگد بست و سنگینی انداخت پشتش. نفسزنان به دیوار تکیه داد.
آرتمیس چاقو را بست و توی جیبش گذاشت. سینهاش از شدت دویدن و هیجان بالا و پایین میرفت. نگاهش به دستهی چاقو و بعد به بازوی آرم افتاد؛ قطرات خون از روی بازوی آرم، لابهلای قطرات باران میچکید. تیغ یکی از مردها موقع درگیری خراشش داده بود.
آرتمیس ابروهایش را در هم کشید، جلو رفت و با لحنی که سعی میکرد سرد باشد اما لرزش کوچکی داشت گفت:
— «زخمی شدی.»
آرم نگاهی به بازویش انداخت، انگار تازه متوجه دردش شده بود. سرش را بلند کرد و به چشمهای سیاه و نافذ آرتمیس خیره شد:
— «این زخمها برای من غریبه نیستن... مهم اینه که الان تو سالمی.»
سکوت عمیقی بینشان برقرار شد؛ سکوتی که این بار با صدای باران و رعد و برق دوردست پر میشد. آرم برای اولین بار فاصلهی بینشان را برداشت و دستش را آرام روی گونهی سرد آرتمیس کشید؛ لمسی ملایم اما پر از حرفهای نگفته...
- ۱۰۲
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط