PART : ³
PART : ³
همون پسره بود که جلوی اون مرد کت شلواریه رو گرفته بود . . .
معلم : بچه ها از این به بعد اقای جئون عضوی از کلاس ما هستن بهشون سلام کنید . . .
بچه ها به غیر از نامجون که سرشو کرده بود توی کتاب : سلام
اما اون یارو جئون جوابشونو نداد خودکارو فشار دادم نوکش اومد بیرون توی دفتر شروع به نوشتن کردم . . . که معلم گفت
معلم : بچه ها با ایشون محترمانه برخورد کنین . باشه ?!
دانشجو ها : چشم
برام عجیب بود چرا معلم انقدر با احترام باهاش برخورد میکرد که یاد پورشه مشکی رنگ افتادم کم کمش فکر کنم 70 میلیارد وون بشه پس حتما بخاطر خرپول بودن باباشه که بهش احترام میذارن . . .
معلم : هرجا دوست دارید بشینید
که پسره نگاهشو توی کلاس چرخوند که یکی از بچه ها گفت . . .
*-* : میخوایین پیش من بشینید ?! من ردیف دومم صندلی کنارمم که خالیه . . .
که جئون رفت سمتش اما برخلاف انتظار همه مسیرشو عوض کرد و اومد سمت میز اخر و کنارم نشست . . . گرچه میدونم بچه ها انقدر زنگ تفریح راجبم پیشش چرت و پرت میگن که حتما تا زنگ دوم جاشو عوض میکنه . . .
استاد : خب کتابتونو باز کنین میخوام پرسش کنم
زنگ تفریح . . .
به محض خوردن زنگ و خارج شدن استاد از کلاس بچه ها دور میز حلقه زدن که کتابمو برداشتم از کلاس زدم بیرون . . . رفتم سمت کمد درشو باز کردم کتاب های توی دستمو گذاشتم توش درشو بستم قفل کردم وقتی کلید چرخوندم متوجه همون جئون شدم کمدش دقیقا بغل کمد منه بچه ها هنوز از دور بهش نگاه میکردن و راجب چهره و استایلش حرف میزدن خواستم برم که چسبوندم به کمدش . . .
کوک : ببینم تو کیم نامجونی
نامجون : هوم
خواستم در برم که دستشو دو طرفم گذاشت
کوک : دائه جونگ میشناسی ?!
نامجون : هوم
کوک : باباته ?!
نامجون : هوم
کوک : امروز باهاش یه قراره کاری دارم توعم باهاش بیا
نامجون : چرا ؟!
کوک : چون که من میگم
نامجون : بذار برم
کوک : با حرفایی که من از بچه ها شنیدم که دوستی نداری برای چی میخوای در بری ?!
نامجون : من در نمیرم فقط میخوام برم درس بخونم
کوک : اوکی منم باهات میام
عالیه دیگه بهتر از این نمیشه ریدم تو شانست کیم نامجون . . .
نامجون : ترجیح میدم تنها باشم حالا میری عقب
که ازم فاصله گرفت و به کمد تکیه داد رفتم سمت کتابخونه کتابی که میخواستم برداشتم روی یکی از میزا نشستم مشغول خوندنش شدم بعد 20 مین با صدای زنگ کتاب بستم و گذاشتم سرجاش و رفتم سمت کلاس اما تا خواستم سر جام بشینم با چیزی که دیدم خشکم زد .....
* *** ***
ادامه دارد
*** *** *
همون پسره بود که جلوی اون مرد کت شلواریه رو گرفته بود . . .
معلم : بچه ها از این به بعد اقای جئون عضوی از کلاس ما هستن بهشون سلام کنید . . .
بچه ها به غیر از نامجون که سرشو کرده بود توی کتاب : سلام
اما اون یارو جئون جوابشونو نداد خودکارو فشار دادم نوکش اومد بیرون توی دفتر شروع به نوشتن کردم . . . که معلم گفت
معلم : بچه ها با ایشون محترمانه برخورد کنین . باشه ?!
دانشجو ها : چشم
برام عجیب بود چرا معلم انقدر با احترام باهاش برخورد میکرد که یاد پورشه مشکی رنگ افتادم کم کمش فکر کنم 70 میلیارد وون بشه پس حتما بخاطر خرپول بودن باباشه که بهش احترام میذارن . . .
معلم : هرجا دوست دارید بشینید
که پسره نگاهشو توی کلاس چرخوند که یکی از بچه ها گفت . . .
*-* : میخوایین پیش من بشینید ?! من ردیف دومم صندلی کنارمم که خالیه . . .
که جئون رفت سمتش اما برخلاف انتظار همه مسیرشو عوض کرد و اومد سمت میز اخر و کنارم نشست . . . گرچه میدونم بچه ها انقدر زنگ تفریح راجبم پیشش چرت و پرت میگن که حتما تا زنگ دوم جاشو عوض میکنه . . .
استاد : خب کتابتونو باز کنین میخوام پرسش کنم
زنگ تفریح . . .
به محض خوردن زنگ و خارج شدن استاد از کلاس بچه ها دور میز حلقه زدن که کتابمو برداشتم از کلاس زدم بیرون . . . رفتم سمت کمد درشو باز کردم کتاب های توی دستمو گذاشتم توش درشو بستم قفل کردم وقتی کلید چرخوندم متوجه همون جئون شدم کمدش دقیقا بغل کمد منه بچه ها هنوز از دور بهش نگاه میکردن و راجب چهره و استایلش حرف میزدن خواستم برم که چسبوندم به کمدش . . .
کوک : ببینم تو کیم نامجونی
نامجون : هوم
خواستم در برم که دستشو دو طرفم گذاشت
کوک : دائه جونگ میشناسی ?!
نامجون : هوم
کوک : باباته ?!
نامجون : هوم
کوک : امروز باهاش یه قراره کاری دارم توعم باهاش بیا
نامجون : چرا ؟!
کوک : چون که من میگم
نامجون : بذار برم
کوک : با حرفایی که من از بچه ها شنیدم که دوستی نداری برای چی میخوای در بری ?!
نامجون : من در نمیرم فقط میخوام برم درس بخونم
کوک : اوکی منم باهات میام
عالیه دیگه بهتر از این نمیشه ریدم تو شانست کیم نامجون . . .
نامجون : ترجیح میدم تنها باشم حالا میری عقب
که ازم فاصله گرفت و به کمد تکیه داد رفتم سمت کتابخونه کتابی که میخواستم برداشتم روی یکی از میزا نشستم مشغول خوندنش شدم بعد 20 مین با صدای زنگ کتاب بستم و گذاشتم سرجاش و رفتم سمت کلاس اما تا خواستم سر جام بشینم با چیزی که دیدم خشکم زد .....
* *** ***
ادامه دارد
*** *** *
- ۳.۸k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط