{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱

الا : صبح از خواب بیدار شدم بعد رفتم سمت اتاق آنا بهش گفتم آنا پاشو پاشو ساعت ۶ونیمه دیر میشه!

انا:فقط ۵ دقیقه ترو خدااااا

الا:پاشو که کلی کار داریم
بعد رفتم از پله ها پایین صبحونه آماده کردم لباسامو پوسیدن و رفتم سما آنا پاشدی

آنا:آره

الا : بعد که صبحونه خوردیم ماشینو روشن کردم راه افتادن سمت مدرسه آنا رو رسوندم بعد رفت سمت مدرسه اون روز روز خیلی شلوغی بود و کلی درس داشتم و اولین زنگ ریاضی داشتیم و من از ریاضی متنفرم استاد هم خیلی سختگیر بود بالاخره خودمو راضی کردم و پیاده شدم

اول رفتم سمت سارانگ بش گفتم سلام خوبی ؟

سارانگ : خوبم مرسی تمرینات رو نوشتی

الا :چه تمرینی ؟!

سارانگ:ننوشتی ؟

جونگ کوک آروم اومد جلو گفت من نوشتم میخوای بنویسی قبل شروع کلاس


الا : آره!اگه میشه ممنون میشم بعد که نوشتم استاد اومد و کلاس شروع شد این دفعه خیلی عجیب بود آخه همیشه توی کلاس جدی و خشک بود و زیاد با کسی حرف نمیزد

بعد که کلاسا تموم شد داشتم میرفتم سمت ماشین که یهو چند تا پسر مزاحمم شدن

به به چه خانم زیبایی میشه اسمشونو بپرسم

نه! لطفا مزاحمم نشو

صبر کن کجا میری هنوز کاری نکردم

خفه شو ! برو کنار کار دارم

یهو دستمو گرفت ببینم الان چی گفتی

دستمو ول کن اشغال

یهو جونگ کوک اومد وسط و دستشو گرفت و گفت ببینم کس دیگه ای نیست باهاش کل کل کنی

به به! آقا جئون

انگار که جونگ کوک رو میشناختن

جونگ کوک : با بقیه کاری نداشته باش یا الان می‌ری یا کل شهرو خبر میکنم

باش ! باش ! کاری نکردیم

ولی با تو کارم تموم

جونگ کوک پرید وسط حرفش گفتم باهاش کاری نداشته باش و سیلی محکمی زد به صورتش

چشم رئیس ! معذرت میخوام

حالا گم شو

الا : و خیلی زود فرار کردن یکم ترسیده بودم ولی برآم سوال بود جونگ کوک رو از کجا میشناسه و چرا گفت رئیس ؟


بعد از جونگ کوک تشکر کردم


جونگ کوک: خواهش میکنم ولی مواظب باش


الا : باش ولی چرا...

جونگ کوک : فردا میگم فعلا بای

خیلی مغزم رو درگیر نکردم و رفتم دنبال آنا

با آنا برگشتیم خونه

و اون روز به سادگی تموم شد

ساعت ۹ بود که خالم زنگ زد و گفت سلام الا می‌خواستیم چند روزی پیشتون بمونیم خیلی برام عجیب بود خاله ای که هیچ وقت زنگ نمیزد حال نمیپرسید با اون همه درآمد چرا هتل نگرفت ولی زیاد فکر نکردم گفتم باشه خوش اومدین

و نمیدونستم فردا چه روزی در انتظاره با کمک آنا خونه رو تمیز کردیم و رفتیم که بخوابیم

‌‌................................................................................
و کسی نمی‌دونست فردا قراره چه روز تلخی باش
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۷

From hate to lovePart::3?خب جونگ کوک چی بهت گفت که از سر جاش...

پارت ۵ ویو جونگ کوک:وقتی کارام رو تموم کردم رفتم قصر وقتی رس...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐بعد از رفتن مهمون‌ها سوار...

فیک کوک فصل ²پارت ⁸ویو ا.ت همینطوریشم جونگ کوک عصبی بود ، ول...

From hate to lovePart::1علامت ارتمیس _علامت جونگ کوک +«ویو ا...

پارت ۲۴

مهمونی خطرناکپارت=20ویو ات:بعد از اینکه براش توضیح دادم جلو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط