MY LOVE
p28
_اروم باش.. اروم.. می.میریم بیمارستان
+هق خیلیی ح.حالم...
یهو چشماش بسته شد و رو زمین افتاد
با وحشت به سمتش رفتم
بغلش کردم و به سمت بیمارستان راه افتادم... همینطوری خونریزی میکرد.. دیگه بچه برام مهم نبود.. خودش؟ خودش چی؟ سالم میمونه؟
وارد بیمارستان شدم... ات رو به اتاق عمل بردن... خیل حالم بد بود همش گریه میکردم و راه میرفتم
یه دستی رو شونم حس کردم.. برگشتم و دکترو دیدم
_خ.خانوم دکتر بگین که سالمه
®اقای پارک اروم باشید.. عام بیمار خداروشکر سالمه ولی جنین به دلیل فشاری که به بیمار وارد شده سقط شده.. متاسفم.. و بخاطر وضعیت بدنیشون تا سه سال نباید رابطه بدون کاند.وم داشته باشن و نمیتونن تا سه سال باردار بشن... وگرنه کلی مریضی میگیرن
_ب.بله خیلی ممنون.. میتونم ببینمش؟
+بفرمایید
_ممنون
با سرعت وارد اتاق شدم و ات رو که بیجون رو تخت دراز کشیده بود دیدم
_ا.اتی
+جیمین.. ب.بچمون *بغص*
در اتاقو بستم و کنارش نشستم
_هی اشکال نداره ما میتونیم دوباره بچه دار بشیم... مهم نیست.. مهم اینه که تو سالمی
+خ.خب تا سه سال نمیتونم بچه دار بشیم *گریه*
_هی هی گریه نکن قربونت بشم.. من طاقت اشکاتو ندارم نفسم.. لطفا گریه نکن.. اصلا ما خودمون بچه ایم داریم بچه دار میشیم *خنده* ما ۲۵ سالمونه.. سه سال دیگه ۲۸ سالمونه و بالغ تریم... احتمالا سرنوشت اینو میخواسته که دوتا بچه.. بچه دار نشن *لبخند*
+هق.. بچم.. هق مرد هق
_یااا.. اون فسقلی دو سه روزش بود.. زنده نبود که.. گریه نکن..
بغلش کردم.. نوازشش میکردم و رو موهای نرمش بوسه میذاشتم
_سرومت که تموم شد میتونیم بریم
+اوهوم
_اروم باش.. اروم.. می.میریم بیمارستان
+هق خیلیی ح.حالم...
یهو چشماش بسته شد و رو زمین افتاد
با وحشت به سمتش رفتم
بغلش کردم و به سمت بیمارستان راه افتادم... همینطوری خونریزی میکرد.. دیگه بچه برام مهم نبود.. خودش؟ خودش چی؟ سالم میمونه؟
وارد بیمارستان شدم... ات رو به اتاق عمل بردن... خیل حالم بد بود همش گریه میکردم و راه میرفتم
یه دستی رو شونم حس کردم.. برگشتم و دکترو دیدم
_خ.خانوم دکتر بگین که سالمه
®اقای پارک اروم باشید.. عام بیمار خداروشکر سالمه ولی جنین به دلیل فشاری که به بیمار وارد شده سقط شده.. متاسفم.. و بخاطر وضعیت بدنیشون تا سه سال نباید رابطه بدون کاند.وم داشته باشن و نمیتونن تا سه سال باردار بشن... وگرنه کلی مریضی میگیرن
_ب.بله خیلی ممنون.. میتونم ببینمش؟
+بفرمایید
_ممنون
با سرعت وارد اتاق شدم و ات رو که بیجون رو تخت دراز کشیده بود دیدم
_ا.اتی
+جیمین.. ب.بچمون *بغص*
در اتاقو بستم و کنارش نشستم
_هی اشکال نداره ما میتونیم دوباره بچه دار بشیم... مهم نیست.. مهم اینه که تو سالمی
+خ.خب تا سه سال نمیتونم بچه دار بشیم *گریه*
_هی هی گریه نکن قربونت بشم.. من طاقت اشکاتو ندارم نفسم.. لطفا گریه نکن.. اصلا ما خودمون بچه ایم داریم بچه دار میشیم *خنده* ما ۲۵ سالمونه.. سه سال دیگه ۲۸ سالمونه و بالغ تریم... احتمالا سرنوشت اینو میخواسته که دوتا بچه.. بچه دار نشن *لبخند*
+هق.. بچم.. هق مرد هق
_یااا.. اون فسقلی دو سه روزش بود.. زنده نبود که.. گریه نکن..
بغلش کردم.. نوازشش میکردم و رو موهای نرمش بوسه میذاشتم
_سرومت که تموم شد میتونیم بریم
+اوهوم
- ۱۳.۱k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط