عاشقم باش part 20
اتاق خیلی بزرگی داشت! یجوریه که انگار اصلا اتاق نیست!
وقتی رسید به تخت آروم منو روش خوابوند و روی صورتم خم شد:
_ نترس عزیزم،من هیچوقت بیبیم رو نمیندازم زمین! حالا هم استراحت کن به خدمتکارا میگم برات لباس بیارن که راحت باشی!
+ولی من اینجا لباسی ندارم، باید برم خونه نمیشه اینجا باشم!
_ فکرکردی من انقدر بی فکرم که تورو همینجوری بدون هیچی بیارم خونم؟! فکر همجاش رو کردم ک درضمن شما اینجا میمونی چون از این به بعد اینجا خونته! چهار ماهه میخوام بیارمت اینجا،الان دیگه نمیزارم بری بیبی!
واسه ی گفتن این حرفا زیادی جدی بود و کاملا بهم فهموند که حق انتخاب دیگه ای ندارم! فقط بهش نگاه کردم که خندید و بهم خیره شد و کنارم روی تخت نشست و دستشو کشید روی موهام و فرستادشون پشت گوشم:
_ ببین خوشگم،... الان توی یه شرایطی هستی که برات عجیبه و درکش هم سخته،من اینو خیلی خوب درک میکنم ولی نمیخوای یکم باهام راحت باشی؟! نا سلامتی من عاشقتم،میدونم سخته که اینو قبول کنی ولی رئیس تو....
سرشو انداخت پایین و خندید و دستم رو بین دستای بزرگ و مردونش گرفت که رگ های دستش برجسته شد و خود نمایی کرد:
_ رئیس تو تنها کسیه که چهارماه تمام توی خماریت مونده و هر دقیقه از روز هاش رو توی فکر این بوده که بالاخره کی میتونه تورو بدست بیاره!
پس بهم اطمینان میدم هیچ کلک و حقه ای در کار نیست و به هیچ عنوان هم اجازه ی رفتن از پیشم رو نداری،به اندازه ی کافی دوری کشیدم!
بهم نگاه کرد که چند تار از موهاش آروم افتاد جلوی چشماش
ناخوداگاه دستم رو بردم جلو و موهاش رو براش درست کردم و بهش خیره شدم؛ انقدر با ملایمت حرف میزنه که دل آدم رو نرم میکنه!
کی فکرشو میکرد رئیس جئون، کسی که همه به خشنی و ثروتمند ترین بودن میشناسن بخاطر یکی انقدر احساسی و ملایم بشه؟!
فک کنم یجورایی فقط برای من اینجوریه! البته اینم هست که شاید بخواد یجورایی مخم رو بزنه و بعد کم کم باهام سرد بشه و مثل قبل رفتار کنه ولی.... فکر نمیکنم چنین اتفاقی بیوفته!
حالا که خوب بهش فکر میکنم میبینم توی این مدت کم یا البته خیلی کمی که باهاش بودم، بهش وابسته شدم و هرموقع اینجوری باهام حرف میزنه پروانه توی دلم شروع میکنه به وول خوردن!......
وقتی رسید به تخت آروم منو روش خوابوند و روی صورتم خم شد:
_ نترس عزیزم،من هیچوقت بیبیم رو نمیندازم زمین! حالا هم استراحت کن به خدمتکارا میگم برات لباس بیارن که راحت باشی!
+ولی من اینجا لباسی ندارم، باید برم خونه نمیشه اینجا باشم!
_ فکرکردی من انقدر بی فکرم که تورو همینجوری بدون هیچی بیارم خونم؟! فکر همجاش رو کردم ک درضمن شما اینجا میمونی چون از این به بعد اینجا خونته! چهار ماهه میخوام بیارمت اینجا،الان دیگه نمیزارم بری بیبی!
واسه ی گفتن این حرفا زیادی جدی بود و کاملا بهم فهموند که حق انتخاب دیگه ای ندارم! فقط بهش نگاه کردم که خندید و بهم خیره شد و کنارم روی تخت نشست و دستشو کشید روی موهام و فرستادشون پشت گوشم:
_ ببین خوشگم،... الان توی یه شرایطی هستی که برات عجیبه و درکش هم سخته،من اینو خیلی خوب درک میکنم ولی نمیخوای یکم باهام راحت باشی؟! نا سلامتی من عاشقتم،میدونم سخته که اینو قبول کنی ولی رئیس تو....
سرشو انداخت پایین و خندید و دستم رو بین دستای بزرگ و مردونش گرفت که رگ های دستش برجسته شد و خود نمایی کرد:
_ رئیس تو تنها کسیه که چهارماه تمام توی خماریت مونده و هر دقیقه از روز هاش رو توی فکر این بوده که بالاخره کی میتونه تورو بدست بیاره!
پس بهم اطمینان میدم هیچ کلک و حقه ای در کار نیست و به هیچ عنوان هم اجازه ی رفتن از پیشم رو نداری،به اندازه ی کافی دوری کشیدم!
بهم نگاه کرد که چند تار از موهاش آروم افتاد جلوی چشماش
ناخوداگاه دستم رو بردم جلو و موهاش رو براش درست کردم و بهش خیره شدم؛ انقدر با ملایمت حرف میزنه که دل آدم رو نرم میکنه!
کی فکرشو میکرد رئیس جئون، کسی که همه به خشنی و ثروتمند ترین بودن میشناسن بخاطر یکی انقدر احساسی و ملایم بشه؟!
فک کنم یجورایی فقط برای من اینجوریه! البته اینم هست که شاید بخواد یجورایی مخم رو بزنه و بعد کم کم باهام سرد بشه و مثل قبل رفتار کنه ولی.... فکر نمیکنم چنین اتفاقی بیوفته!
حالا که خوب بهش فکر میکنم میبینم توی این مدت کم یا البته خیلی کمی که باهاش بودم، بهش وابسته شدم و هرموقع اینجوری باهام حرف میزنه پروانه توی دلم شروع میکنه به وول خوردن!......
- ۱۱.۸k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط