* بسم الله *
* بسم الله *
دلآرامم سلام…
امشب خیلی دلتنگ شدم و غمگین، رفتم داخل اینترنت که برات یه متن قشنگ پیدا کنم اما راستش دوس نداشتم از احساسات دیگری استفاده کنم دلم خواست احساسات خودمو برات بنویسم…
هرچند عاجز بودم از نوشتن برای کسی که کاغذ و قلمش، دفترو خودکار دلشه، اما مصمم شدم که بنویسم ...
پس لطف کن از این خواهر کوچکتر بپذیر هرچند ناقابل…
نشسته بودم تو اتاقم و گذشته رو با خودم مرور میکردم
همه اتفاقاتی که تو این مدت افتادو ماها رو یجورایی به هم وصل کرد یجورایی تمام اتفاقا خاص بود و معجزه من بهش پی بردم تمام تنم میلرزه وقتی به این مدتی که با هم بودیم فکر میکنم
تمام لحظاتمون با همو یادته ؟!
میدونی چیه؟
از یادآوری بعضیاش شرمنده میشم …
شرمنده میشم وقتی یادم میاد انقدر غرق درخودم شدم، انقدر غرق مشکلات خودم شدم که یادم رفت قراره سنگ صبورت شم ، هر چند خودمو لایق نمیدونم …
درسته نبودم، اما یادت بودم :'(
اتفاقات اخیر باعث شد خودمو گم کنم
حتی خودمم نبودم، شده بودم یکی دیگه، یکی که از خودش جدا شده و شده یه آدم مصنوعی…
رفتارام، حرفام، همه و همه مال من نبودن…
هرچی میگذشت دو دلی عجیبی همه وجودمو میگرفت…
اینکه چرا خودم نیستم؟؟!!
چی شدم؟؟!
خوب شدم؟! یا بد؟!
هرچی که بودم اصلا از خودم رضایت نداشتم…
تا اینکه باز دست لطف خدا ، بیاری من اومد…
دستمو گرفت و بروی زانوهای سستم وایسوند …
یک آن به خودم اومدم!!!
گفتم : خدایا من کجام ؟!
کجای این روزگار؟!
تو همین افکار بودم
که یهو به خودم اومدم
جالبه خدا با تو منو به خودم آورد …
شب اول خیلی حالم خراب بود، ساعتها همش خودمو سرزنش کردم…
با خدا و مامان جونت حرف زدم، قرآن خوندم یه آرامشی گرفتم
اما بعد بخودم اومدم گفتم سرزنش چرا؟!
هیچ وقت برا جبران دیر نیس!
و تکیه بر کرم خدا زدم…
بیاری خدا تصمیم گرفتم شروع کنم از همین نقطه ای که ایستادم …
منو بابت تمام اون لحظات ببخش و جز شرمندگی چیزی ندارم برات :'(
دلآرام من باشناختی که از تو دستم اومده، تورو چون کوه استوار دیدم هرچند شانه هایت نحیف و قدمهایت ظریف اما استواریت چون کوه…
وقتی تورو تو طلاطم های زندگی محکم و استوار دیدم پی بردم که خدا هنوزم بنده هایی داره که عاشقند، عاشق به معنای کامل کلمه…
آبجی مهربونم یادت باشه خدا چند برابر عاشقته اینو با تمام وجودم حس کردم،
عشقش به خودمو درست وقتی که زیر بارسنگین اعمالم داشتم له میشدم دیدم،
عشقش منو نجات داد.
خدا عاشق همه بنده هاشه مخصوصا بنده خوبی مثل تو، نگذار قدمهات به سستی بره، نگذار امتحانات خدات دلتو بلرزونه…
آبجی کوچیکه تو هر ضمینه شکر رو فراموش نکن شاکر خدا باش، انقدر از قلب آسمونی و مهربونت آگاهم که میدونم که خدای مهربونم توش خونه کرده با تمام قلبت عجین شده…
هرگزم هیچیزی نمیتونه تورو خدا دور کنه و از مسیرت منحرف کنه، ان شاالله…
بانو:
… محکم باش…
تو این دنیا که مردم خزان زده و همرنگ جماعتن، تو جزء تنها کسایی بودی که دلت و زبانت یکی بود بدون هیچ ترسی از اعتقاداتت گفتی، وچه زیبا و عاشقانه گفتی :
سرم نظر ارباب بی کفن
(یاحسین علیه السلام)
پس با غافله دل عمه زینب همراه شو…
یادته حرف عمه رو ؟!
دراوج تنهایی گفت جز زیبایی نمیبینم
چون حضور خدا تو قلبش جاودانه بود…و با چشم دل میدید…
شک ندارم تو هم از اون نسلی فرزند فاطمه ای وعفت فاطمه وار داری و دل شیر عمه زینب …
…پس محکم تر قدم بردار…
با نام نامی مردان علی ع بگو یا علی ع…
1393/10/11
*سحر روز امامت آقا صاحب الزمان عج *
دلآرامم سلام…
امشب خیلی دلتنگ شدم و غمگین، رفتم داخل اینترنت که برات یه متن قشنگ پیدا کنم اما راستش دوس نداشتم از احساسات دیگری استفاده کنم دلم خواست احساسات خودمو برات بنویسم…
هرچند عاجز بودم از نوشتن برای کسی که کاغذ و قلمش، دفترو خودکار دلشه، اما مصمم شدم که بنویسم ...
پس لطف کن از این خواهر کوچکتر بپذیر هرچند ناقابل…
نشسته بودم تو اتاقم و گذشته رو با خودم مرور میکردم
همه اتفاقاتی که تو این مدت افتادو ماها رو یجورایی به هم وصل کرد یجورایی تمام اتفاقا خاص بود و معجزه من بهش پی بردم تمام تنم میلرزه وقتی به این مدتی که با هم بودیم فکر میکنم
تمام لحظاتمون با همو یادته ؟!
میدونی چیه؟
از یادآوری بعضیاش شرمنده میشم …
شرمنده میشم وقتی یادم میاد انقدر غرق درخودم شدم، انقدر غرق مشکلات خودم شدم که یادم رفت قراره سنگ صبورت شم ، هر چند خودمو لایق نمیدونم …
درسته نبودم، اما یادت بودم :'(
اتفاقات اخیر باعث شد خودمو گم کنم
حتی خودمم نبودم، شده بودم یکی دیگه، یکی که از خودش جدا شده و شده یه آدم مصنوعی…
رفتارام، حرفام، همه و همه مال من نبودن…
هرچی میگذشت دو دلی عجیبی همه وجودمو میگرفت…
اینکه چرا خودم نیستم؟؟!!
چی شدم؟؟!
خوب شدم؟! یا بد؟!
هرچی که بودم اصلا از خودم رضایت نداشتم…
تا اینکه باز دست لطف خدا ، بیاری من اومد…
دستمو گرفت و بروی زانوهای سستم وایسوند …
یک آن به خودم اومدم!!!
گفتم : خدایا من کجام ؟!
کجای این روزگار؟!
تو همین افکار بودم
که یهو به خودم اومدم
جالبه خدا با تو منو به خودم آورد …
شب اول خیلی حالم خراب بود، ساعتها همش خودمو سرزنش کردم…
با خدا و مامان جونت حرف زدم، قرآن خوندم یه آرامشی گرفتم
اما بعد بخودم اومدم گفتم سرزنش چرا؟!
هیچ وقت برا جبران دیر نیس!
و تکیه بر کرم خدا زدم…
بیاری خدا تصمیم گرفتم شروع کنم از همین نقطه ای که ایستادم …
منو بابت تمام اون لحظات ببخش و جز شرمندگی چیزی ندارم برات :'(
دلآرام من باشناختی که از تو دستم اومده، تورو چون کوه استوار دیدم هرچند شانه هایت نحیف و قدمهایت ظریف اما استواریت چون کوه…
وقتی تورو تو طلاطم های زندگی محکم و استوار دیدم پی بردم که خدا هنوزم بنده هایی داره که عاشقند، عاشق به معنای کامل کلمه…
آبجی مهربونم یادت باشه خدا چند برابر عاشقته اینو با تمام وجودم حس کردم،
عشقش به خودمو درست وقتی که زیر بارسنگین اعمالم داشتم له میشدم دیدم،
عشقش منو نجات داد.
خدا عاشق همه بنده هاشه مخصوصا بنده خوبی مثل تو، نگذار قدمهات به سستی بره، نگذار امتحانات خدات دلتو بلرزونه…
آبجی کوچیکه تو هر ضمینه شکر رو فراموش نکن شاکر خدا باش، انقدر از قلب آسمونی و مهربونت آگاهم که میدونم که خدای مهربونم توش خونه کرده با تمام قلبت عجین شده…
هرگزم هیچیزی نمیتونه تورو خدا دور کنه و از مسیرت منحرف کنه، ان شاالله…
بانو:
… محکم باش…
تو این دنیا که مردم خزان زده و همرنگ جماعتن، تو جزء تنها کسایی بودی که دلت و زبانت یکی بود بدون هیچ ترسی از اعتقاداتت گفتی، وچه زیبا و عاشقانه گفتی :
سرم نظر ارباب بی کفن
(یاحسین علیه السلام)
پس با غافله دل عمه زینب همراه شو…
یادته حرف عمه رو ؟!
دراوج تنهایی گفت جز زیبایی نمیبینم
چون حضور خدا تو قلبش جاودانه بود…و با چشم دل میدید…
شک ندارم تو هم از اون نسلی فرزند فاطمه ای وعفت فاطمه وار داری و دل شیر عمه زینب …
…پس محکم تر قدم بردار…
با نام نامی مردان علی ع بگو یا علی ع…
1393/10/11
*سحر روز امامت آقا صاحب الزمان عج *
- ۱۳.۰k
- ۱۱ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط