وقتی دوست پسرت بود💛
وقتی دوست پسرت بود💛
پارت ۲
تا اینکه صدای ترمز ماشین جلو خونه اومد....
و صدای پاهایی محکم به زمین کوبیده میشدن نزدیک و نزدیک تر میشد...
زنگ در به صدا اومد...و بعدش محکم به در ضربه زده میشد
رفتم درو باز کردم
کوک عصبانی پشت در بود..
سریعا منو کشید تو بغلش...
"دخترم بیا اینجا...هیش هیچی نیست..تموم شد...دیگه کسی نمیتونه اذیتت کنه.
×کوکی..(بغض)
سرمو عقب کشید که صورتمو ببینه
با انگشت شستش اشک های روی گونه ام رو پاک کرد
"جونم پرنسسم؟
با دستم به چه وون و اونچه اشاره کردم
خیلی اروم در حدی که فقط خودم و خودش بشنویم لب زدم.
×اونها بهم گفتن چاق شدم...گفتن لباس ها مثل قبل قشنگ نمیشینن تو تنم..
اون دوباره بغلم کرد و موهامو ناز میکرد و بوس های ریزریز میکاشت رو موهام
"اونا غلط کردن به پرنسس جونگکوک گفتن چاق...تو ظریف ترین چیزی هستی که من تاحالا دیدم...
"برو تو ماشین..من زود برمیگردم...
×کوک تورو خدا دعوا راه ننداز...
"باشهه..برو تو ماشین خیالت راحت فقط میخوام باهاشون صحبت کنم
دقیقا از همین حرفش میترسیدم...هردفعه میگفت فقط میخوام باهاشون صحبت کنم با صورت خونی برمیگشت
ولی خواستم این دفعه بهش اعتماد کنم...میخواستم خودمو متقاعد کنم که چون میدونه الان ناراحتم و ممکنه بترسم واقعا دعوا نمیکنه
رفتم تو ماشین درو بستم و منتظر نشستم و هرازگاهی نگاهم میرفت سمت کوک که داشت با قدم های محکم و عصبانی میرفت سمت خونه چه وون...
ادامه دارد.....
حمایت کنید ملکه هام💛
پارت ۲
تا اینکه صدای ترمز ماشین جلو خونه اومد....
و صدای پاهایی محکم به زمین کوبیده میشدن نزدیک و نزدیک تر میشد...
زنگ در به صدا اومد...و بعدش محکم به در ضربه زده میشد
رفتم درو باز کردم
کوک عصبانی پشت در بود..
سریعا منو کشید تو بغلش...
"دخترم بیا اینجا...هیش هیچی نیست..تموم شد...دیگه کسی نمیتونه اذیتت کنه.
×کوکی..(بغض)
سرمو عقب کشید که صورتمو ببینه
با انگشت شستش اشک های روی گونه ام رو پاک کرد
"جونم پرنسسم؟
با دستم به چه وون و اونچه اشاره کردم
خیلی اروم در حدی که فقط خودم و خودش بشنویم لب زدم.
×اونها بهم گفتن چاق شدم...گفتن لباس ها مثل قبل قشنگ نمیشینن تو تنم..
اون دوباره بغلم کرد و موهامو ناز میکرد و بوس های ریزریز میکاشت رو موهام
"اونا غلط کردن به پرنسس جونگکوک گفتن چاق...تو ظریف ترین چیزی هستی که من تاحالا دیدم...
"برو تو ماشین..من زود برمیگردم...
×کوک تورو خدا دعوا راه ننداز...
"باشهه..برو تو ماشین خیالت راحت فقط میخوام باهاشون صحبت کنم
دقیقا از همین حرفش میترسیدم...هردفعه میگفت فقط میخوام باهاشون صحبت کنم با صورت خونی برمیگشت
ولی خواستم این دفعه بهش اعتماد کنم...میخواستم خودمو متقاعد کنم که چون میدونه الان ناراحتم و ممکنه بترسم واقعا دعوا نمیکنه
رفتم تو ماشین درو بستم و منتظر نشستم و هرازگاهی نگاهم میرفت سمت کوک که داشت با قدم های محکم و عصبانی میرفت سمت خونه چه وون...
ادامه دارد.....
حمایت کنید ملکه هام💛
- ۴۱۸
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط