قسمت نه
روزها گذشتند و رابطهی جونهو و مینجی آرامآرام تغییر کرد.
آنها هنوز جلوی بقیه چیزی نمیگفتند، اما بیشتر وقتها کنار هم بودند؛ با هم درس میخواندند، بعد از مدرسه صحبت میکردند و گاهی فقط بدون حرف زدن کنار هم مینشستند.
یک عصر، شش نفر در کتابخانه مدرسه مشغول درس خواندن بودند.
تههیون بعد از چند دقیقه سرش را روی میز گذاشت.
«من دیگه نمیکشم.»
دویون بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«تو از اول هم قرار نبود بکشی. قرار بود درس بخونی.»
سوآ خندید.
«ولش کن. مغزش خاموش شده.»
تههیون سرش را بلند کرد.
«مغز من خیلی هم خوب کار میکنه.»
سئولآ گفت:
«پس این سؤال رو حل کن.»
برگه را جلویش گذاشت.
تههیون چند ثانیه به سؤال نگاه کرد.
«این... سؤال بود؟»
همه خندیدند.
مینجی هم خندید و جونهو ناخودآگاه نگاهش کرد.
لبخند روی صورت مینجی برایش عجیب دوستداشتنی شده بود.
همان شب، وقتی به خانه برگشت، مدت زیادی به سقف اتاقش خیره ماند.
بالاخره آرام زیر لب گفت:
«من... واقعاً دوستش دارم.»
برای اولین بار، خودش این حقیقت را پذیرفت.
و تقریباً همان زمان، در خانهای دیگر، جونهو هم به همان نتیجه رسیده بود.
ادامه دارد...
آنها هنوز جلوی بقیه چیزی نمیگفتند، اما بیشتر وقتها کنار هم بودند؛ با هم درس میخواندند، بعد از مدرسه صحبت میکردند و گاهی فقط بدون حرف زدن کنار هم مینشستند.
یک عصر، شش نفر در کتابخانه مدرسه مشغول درس خواندن بودند.
تههیون بعد از چند دقیقه سرش را روی میز گذاشت.
«من دیگه نمیکشم.»
دویون بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«تو از اول هم قرار نبود بکشی. قرار بود درس بخونی.»
سوآ خندید.
«ولش کن. مغزش خاموش شده.»
تههیون سرش را بلند کرد.
«مغز من خیلی هم خوب کار میکنه.»
سئولآ گفت:
«پس این سؤال رو حل کن.»
برگه را جلویش گذاشت.
تههیون چند ثانیه به سؤال نگاه کرد.
«این... سؤال بود؟»
همه خندیدند.
مینجی هم خندید و جونهو ناخودآگاه نگاهش کرد.
لبخند روی صورت مینجی برایش عجیب دوستداشتنی شده بود.
همان شب، وقتی به خانه برگشت، مدت زیادی به سقف اتاقش خیره ماند.
بالاخره آرام زیر لب گفت:
«من... واقعاً دوستش دارم.»
برای اولین بار، خودش این حقیقت را پذیرفت.
و تقریباً همان زمان، در خانهای دیگر، جونهو هم به همان نتیجه رسیده بود.
ادامه دارد...
- ۵.۱k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط