رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_41

فصل هجدهم | شش سال انتظار

فلیکس هنوز به عکس خیره شده بود.
چهره‌ی هیونجین محو شده بود؛ نه مثل عکسی قدیمی که با گذشت زمان رنگش را از دست داده باشد، بلکه انگار از همان ابتدا هیچ‌وقت صورتی در آنجا وجود نداشته است.
فلیکس عکس را برگرداند.
نوشته‌ی پشت آن تغییر نکرده بود.
«دفعه‌ی اول، فلیکس هم آنجا بود.»
ـ چان...
صدای فلیکس آرام و گرفته بود.
چان کنارش ایستاد.
ـ می‌بینمش.
ـ نه، منظورم این نیست.
فلیکس عکس را بالا گرفت.
ـ اگه این عکس واقعیه، پس چرا صورت هیونجین پاک شده؟
لی‌نو گفت:
ـ شاید چون داریم به چیزی نگاه می‌کنیم که نباید ببینیم.
هان به او خیره شد.
ـ می‌شه یه بار یه جواب بدی که آدم رو بیشتر نترسونه؟
ـ می‌خوای دروغ بگم؟
ـ راستش، الان بدجوری بهش احتیاج دارم.
چانگبین آهی کشید و دستش را روی شانه‌ی هان گذاشت.
ـ فعلاً سعی کن زنده بمونی. بعداً درباره‌ی دروغ‌های قشنگ حرف می‌زنیم.
سونگمین به عکس اشاره کرد.
ـ صبر کنید. شاید اصلاً مشکل عکس نباشه.
همه به او نگاه کردند.
ـ ضبط‌صوت گفت خاطره‌ی اول بازیابی شد. بعد گفت نوبت کسیه که شش سال منتظر مونده. درست بعدش هم صورت هیونجین محو شد. شاید این دو اتفاق به هم ربط داشته باشن.
آی‌ان آهسته گفت:
ـ یعنی هر بار که یه خاطره برمی‌گرده، یه چیز دیگه از بین می‌ره؟
هیچ‌کس جواب نداد.
اما فلیکس ناگهان عکس را پایین آورد.
ـ نه.
چان به او نگاه کرد.
ـ چی نه؟
ـ صورت هیونجین از بین نرفته.
فلیکس به عکس خیره شد.
ـ انگار... انگار هیچ‌وقت اجازه نداشته توی این عکس دیده بشه.
هیونجین که تا آن لحظه ساکت مانده بود، به‌آرامی سرش را بلند کرد.
ـ چرا باید اجازه نداشته باشم؟
فلیکس نگاهش کرد.
به چهره‌ی مظلوم و زیباش.
ـ نمی‌دونم.
هیونجین تلخ خندید.
ـ عالیه. پس دوباره برگشتیم سر خونه‌ی اول.
هان زیر لب گفت:
ـ من از همون اول هم از این خونه خوشم نمی‌اومد.
درست در همان لحظه، صدای خش‌خش بلندی از راهرو بلند شد.
همه برگشتند.
صدای ضبط‌صوت بود.
چان چراغ‌قوه را برداشت و به سمت در رفت.
ـ کسی از اتاق بیرون نمی‌ره. من فقط نگاه می‌کنم.
چانگبین فوراً گفت:
ـ تنها نمی‌ری.
چان به او نگاه کرد.
ـ چانگبین...
ـ نه. این دفعه دیگه بحث نمی‌کنم.
لی‌نو هم به آن‌ها ملحق شد.
ـ منم میام.
هان به سئونگمین نگاه کرد.
ـ ما هم باید بریم؟
سئونگمین بی‌حوصله جواب داد:
ـ نه، همین‌جا بمون تا موجود پشت دیوار بیاد بغلت کنه.
هان بلافاصله پشت سرشان راه افتاد.
ـ منم میام. فقط برای اینکه مطمئن بشم شما زنده برمی‌گردید!
فلیکس و هیونجین آخر از همه از اتاق خارج شدند.
اما پیش از آنکه فلیکس قدمی بردارد، متوجه چیزی شد.
روی تخت، درست جایی که هیونجین نشسته بود، یک کاغذ تاخورده قرار داشت.
فلیکس آن را برداشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«شش سال پیش، فقط یک نفر از این اتاق بیرون رفت.»
فلیکس کاغذ را به هیونجین نشان داد.
هیونجین رنگش پرید.
ـ این امکان نداره.
ـ چرا؟
هیونجین چند لحظه به نوشته خیره ماند.
ـ چون...
مکث کرد.
ـ چون من یادمه وقتی از این اتاق بیرون رفتم، کسی پشت سرم بود.
فلیکس به‌آرامی پرسید:
ـ کی؟
هیونجین جواب نداد.
چون برای اولین بار، خاطره‌ای که به ذهنش آمده بود، واضح‌تر از همیشه بود.
یک اتاق تاریک.
پنجره‌ای که از باران خیس شده بود.
صدای قدم‌هایی پشت سرش.
و دستی که درست پیش از خروج، آستینش را گرفته بود.
اما چهره‌ی آن شخص هنوز پیدا نبود.
هیونجین چشم‌هایش را بست.
صدایی در ذهنش پیچید:
«اگه بری، دوباره همه‌چیز رو فراموش می‌کنی.»
هیونجین ناگهان چشم باز کرد.
فلیکس دستش را روی بازوی او گذاشت.
ـ چی شد؟
هیونجین آهسته گفت:
ـ یه نفر بهم گفت اگه از این خونه برم، همه‌چیز رو فراموش می‌کنم.
فلیکس دستش را برنداشت.
ـ پس چرا رفتی؟
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ واقعا نمی‌دونم.
این بار فلیکس چیزی نگفت.
فقط دستش را از روی بازوی هیونجین برداشت و به سمت راهرو رفت.
هیونجین چند لحظه همان‌جا ماند.
بعد دنبالش رفت.
دیدگاه ها (۰)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۹ روز جشن پایان سال بالاخره رسید.حیاط...

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیست‌ویکم 𓆪ات چند ثانیه به پاکت خیره م...

سناریو

#my.FUCKER.mafai. part7تلفن هیونجین ناگهان زنگ خو...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀𓆩 پــارت هــشــتــم 𓆪 🖤🥀ماشین سیاه آرام‌آرام نزدیک...

رمان هفتمین سایه (ادامه)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟔(میخوای پارت 𝟐𝟔 رو بخونی؟ تو کامنتاس...

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط