میروم تا درو کنم خود را
میروم تا درو کنم خود را
از زنانی که خیسِ پاییزند
از زنانی که وقتِ بوسیدن
غرقِ آغوشت اشک میریزند
میروم طرح غصهای باشم
مثل اندوه خالکوبیهاش
میروم تا که دست بردارم
از جهانِ مخوفِ خوبیهاش!
مثل تنهایی ِخودم ساکت
مثل تنهاییِ خودم سرسخت
مثل تنهاییِ خودم وحشی
مثل تنهایی ِخودم بدبخت!
هر دوتا کشته مردهام مُردن
هر دوتا مثلِ مرد آزرده
هر دوتا مثلِ زن پراز گفتن
هر دوتا پایِ پشتِپا خورده
ما جهانی شبیه هم بودیم
آسمانُ و زمینمان باهم
فرقمان هم فقط دراینجا بود
او خودش بود و من خودم بودم
در نگاهش نگاه میکردم
در نگاهش دو گرگ پنهان بود
نیش تیزِ کنارِ ابروهاش
او هم از تولههای آدم بود!
با توام قابِ عکسِ نارنجی
با توام زَرقبایِ پاییزی
درنگاهت حضورِ مولاناست
پارکابِ دو شمسِتبریزی!
توی چشمت دوباره ماهیها
توی چشمت عمیقِ اقیانوس
توی چشمت همیشه دعوا بود
بین هر هشت دست اختاپوس
توی چشمت چقدر آدمها
داسها را به باغ من زدهاند
سیب بِکری برای خوردن نیست
تا تهباغ را دهن زدهاند
درسرت دزدهای دریایی
نقشهام را دوباره دزدیدند
اجتماعی که سارقت بودند
از تو غیر از بدن نمیدیدند
از تو غیر از بدن نمیخواهند
کرمهایی که موریانه شدند
عدهای هم که مثل من بودند
ساکنانِ مریضخانه شدند
ساکنان مریضخانه شدیم
حال ما را اگر نمیدانی
عقربی را دچار آتش کن
اینچنین است مرد ایرانی!
ماده جغدِ سفید من برگرد!
بوف کورم، چقدر گمراهی؟
من هدایت شدم.. خدا شاهد!
بارِکج هم به منزلش گاهی…
بارِکج هم به منزلش برسد
آهِ من هم نمیرسد به تنت
قاصدکهای نامه برگفتند
شایعه است احتمالِ آمدنت
عشقِ من درجنون خلاصه شده
دستِ من نیست،دست من، عشقم!
دستِ من ناگهان به حلقومت!
مرگِ من ،دست و پا نزن عشقم!
من مریضم که صورتم سرخ است
شاعری که چقدر تب دارم
اندکی دوست رو به رو با من
یک جهان دشته از عقب دارم
درسرم دردهای مرموزیست
مغزم از شعرِمُرده پرشده است
خط وخوطِ نوارِمغزی گفت
شاعرِ اینشعر هم،تومُور شده است
من سه تا نطفه درسرم دارم
وجانِ من را سه شعر میگیرد؟
خط وخوطِ نوارِمغزی گفت:
فیل هم با سه غده میمیرد!
بیتهایی که آفریدمشان
در پیِ روزِ قتلِ عامِ منند
مرگِ مغزی است طعمِ ابیاتم
مزهی گُنگُ و مِیخوشی دارم
باورم کن که بعد مردن هم
حسِ خوبی به خودکشی دارم!
کار اهدای عضوهایم را
به همین دوستانِ اندکم بدهید
چشم و گوشم برای هرکس خواست مغزِمن را بهکودکم بدهید
درسرم رنجهای فرهاد است
یک نفر بعدِ من جنون باید!
تیشهام را به دست او بدهید
بعدِ من کاخِ بیستون باید ..
وای از این مرد زردِ پاییزی
وای از این فصلِخشکِ پاخوردن
وای از این قرصهای اعصابی
وقتِ هروعده بیستتا خوردن
مرد ایرانیام بفهم ای احمق!
لحظهای ناگهان که من باشم
هرچه ضد و نقیض در یک آن
کوچکِ بیکران که من باشم
مرد ایرانیام که قنداقی
وسط سردیه کفن بودم
بعد سیسال تازه فهمیدم
جسدی لایِ پیرهن بودم!
جسدِ شاعری که افتاده
از نفس از دوپا از هرچیز
سال تحویلتان بهار اما
سالِ من از اواسطِ پاییز
زردیام از نژادِ فصلم بود
سرخیام از تبارِ برگی که
روزِمیلادم از درخت افتاد
زیرِ رگباری از تگرگی که
از تبارِجنونِ پاییزی
کاشفِ لحظههای ویرانی
عقربی در قمر تمرگیدیم
وای از این اجتماع ویرانی
من توام من خودِ توام شاید
شعر دنبال هردومان باشد
نیمهای از غمم برای تو
تا خودکشی مالِ هردومان باشد!
از زنانی که خیسِ پاییزند
از زنانی که وقتِ بوسیدن
غرقِ آغوشت اشک میریزند
میروم طرح غصهای باشم
مثل اندوه خالکوبیهاش
میروم تا که دست بردارم
از جهانِ مخوفِ خوبیهاش!
مثل تنهایی ِخودم ساکت
مثل تنهاییِ خودم سرسخت
مثل تنهاییِ خودم وحشی
مثل تنهایی ِخودم بدبخت!
هر دوتا کشته مردهام مُردن
هر دوتا مثلِ مرد آزرده
هر دوتا مثلِ زن پراز گفتن
هر دوتا پایِ پشتِپا خورده
ما جهانی شبیه هم بودیم
آسمانُ و زمینمان باهم
فرقمان هم فقط دراینجا بود
او خودش بود و من خودم بودم
در نگاهش نگاه میکردم
در نگاهش دو گرگ پنهان بود
نیش تیزِ کنارِ ابروهاش
او هم از تولههای آدم بود!
با توام قابِ عکسِ نارنجی
با توام زَرقبایِ پاییزی
درنگاهت حضورِ مولاناست
پارکابِ دو شمسِتبریزی!
توی چشمت دوباره ماهیها
توی چشمت عمیقِ اقیانوس
توی چشمت همیشه دعوا بود
بین هر هشت دست اختاپوس
توی چشمت چقدر آدمها
داسها را به باغ من زدهاند
سیب بِکری برای خوردن نیست
تا تهباغ را دهن زدهاند
درسرت دزدهای دریایی
نقشهام را دوباره دزدیدند
اجتماعی که سارقت بودند
از تو غیر از بدن نمیدیدند
از تو غیر از بدن نمیخواهند
کرمهایی که موریانه شدند
عدهای هم که مثل من بودند
ساکنانِ مریضخانه شدند
ساکنان مریضخانه شدیم
حال ما را اگر نمیدانی
عقربی را دچار آتش کن
اینچنین است مرد ایرانی!
ماده جغدِ سفید من برگرد!
بوف کورم، چقدر گمراهی؟
من هدایت شدم.. خدا شاهد!
بارِکج هم به منزلش گاهی…
بارِکج هم به منزلش برسد
آهِ من هم نمیرسد به تنت
قاصدکهای نامه برگفتند
شایعه است احتمالِ آمدنت
عشقِ من درجنون خلاصه شده
دستِ من نیست،دست من، عشقم!
دستِ من ناگهان به حلقومت!
مرگِ من ،دست و پا نزن عشقم!
من مریضم که صورتم سرخ است
شاعری که چقدر تب دارم
اندکی دوست رو به رو با من
یک جهان دشته از عقب دارم
درسرم دردهای مرموزیست
مغزم از شعرِمُرده پرشده است
خط وخوطِ نوارِمغزی گفت
شاعرِ اینشعر هم،تومُور شده است
من سه تا نطفه درسرم دارم
وجانِ من را سه شعر میگیرد؟
خط وخوطِ نوارِمغزی گفت:
فیل هم با سه غده میمیرد!
بیتهایی که آفریدمشان
در پیِ روزِ قتلِ عامِ منند
مرگِ مغزی است طعمِ ابیاتم
مزهی گُنگُ و مِیخوشی دارم
باورم کن که بعد مردن هم
حسِ خوبی به خودکشی دارم!
کار اهدای عضوهایم را
به همین دوستانِ اندکم بدهید
چشم و گوشم برای هرکس خواست مغزِمن را بهکودکم بدهید
درسرم رنجهای فرهاد است
یک نفر بعدِ من جنون باید!
تیشهام را به دست او بدهید
بعدِ من کاخِ بیستون باید ..
وای از این مرد زردِ پاییزی
وای از این فصلِخشکِ پاخوردن
وای از این قرصهای اعصابی
وقتِ هروعده بیستتا خوردن
مرد ایرانیام بفهم ای احمق!
لحظهای ناگهان که من باشم
هرچه ضد و نقیض در یک آن
کوچکِ بیکران که من باشم
مرد ایرانیام که قنداقی
وسط سردیه کفن بودم
بعد سیسال تازه فهمیدم
جسدی لایِ پیرهن بودم!
جسدِ شاعری که افتاده
از نفس از دوپا از هرچیز
سال تحویلتان بهار اما
سالِ من از اواسطِ پاییز
زردیام از نژادِ فصلم بود
سرخیام از تبارِ برگی که
روزِمیلادم از درخت افتاد
زیرِ رگباری از تگرگی که
از تبارِجنونِ پاییزی
کاشفِ لحظههای ویرانی
عقربی در قمر تمرگیدیم
وای از این اجتماع ویرانی
من توام من خودِ توام شاید
شعر دنبال هردومان باشد
نیمهای از غمم برای تو
تا خودکشی مالِ هردومان باشد!
- ۱.۸k
- ۰۸ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط