{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مجلس میهمانی بود دوست هاي مهربونم

مجلس میهمانی بود دوست هاي مهربونم
پیرمردی از جایش بر خواست تا به بیرون برود ؛
اما وقتی بلند شد عصای خویش را برعکس بر زمین نهاد
و چون دسته عصا بر زمین بود تعادل کامل نداشت ؛
دیگران فکر کردند که او چون پیر شده است
دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه احوال خود نیست؛
و به همین خاطر صاحب خانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت:
پس چرا عصایت را برعکس گرفتی؟!!
پیرمرد آرام و متین پاسخ داد:
زیرا انتهایش خاکی است ، می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود …
" *مواظب قضاوت هایمان باشیم "
می گویند:
انسان های خوب به بهشت میروند …
اما من میگویم دوست هاي عزيزم
انسان های خوب هر جا که باشند آنجا بهشت است …
M
دیدگاه ها (۴)

مجلس میهمانی بود…پیرمردی از جایش بر خواست تا به بیرون برود ؛...

مجلس میهمانی بود…پیرمردی از جایش بر خواست تا به بیرون برود ؛...

مجلس مهمانی بود ... پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.....

مجلس میهمانی بود. پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود...ا...

مجلس میهمانی بود.پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.اما...

مجلس میهمانی بود.پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.اما...

مجلس میهمانی بود.پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.اما...

مجلس میهمانی بود.پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.اما...

مجلس میهمانی بود.پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.اما...

مجلس میهمانی بود......پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط