{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مجلس میهمانی بود.

مجلس میهمانی بود.

پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.اماوقتی که بلند شد،عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد.

و چون دسته عصا بر زمین بود،تعادل کامل نداشت.

دیگران فکر کردند که او چون پیر شده،دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده.

به همین خاطر با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفتند:

پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟!

پیر مرد آرام و متین پاسخ داد:

زیرا انتهایش خاکی است؛می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود...
دیدگاه ها (۱)

جان اسنفورد – کتاب “یار پنهان”تفاوت آدمها و انسانها :آدم‌ها ...

اگر کسی را دوست داری،هوایش را داشته باشاما اگر برای پر کردن ...

جوانی به خواستگاری دختری رفت،پدر دخترگفت فقط به یک پرسش من پ...

عاشقان یاریم ، ما را تو می شناسی هرچند پرگناهیم ، ما را تو م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط