my vampire. last part.

پسر با شنیدن این حرف ها، نفس عمیقی کشید و دود سیگار را همراه با بازدمی عمیق، از ریه هایش به بیرون پرتاب کرد.
*احساس میکردم یکی میشیم. وقتی این کار رو میکردی دیگه این تفاوت که من ی انسانم و تو ی خونآشام حس نمیشد... برام مهم نبود که ضعیف بشم یا حتی بخاطر تو جونمو از دست بدم. وقتی این کار رو میکردیم...دیگه احساس ناکافی بودن نمیکردم... حس نمیکردم ممکنه از دستت بدم... متاسفم...
اشک های بلورینش یکی یکی می افتادند.
بالاخره نگاهش را به دختر داد. سیگارش را انداخت و زیر پایش، روی خاک باغچه له کرد. دست های دختر که در دست هایش بود را فشرد.
_دیگه هیچوقت ی همچین فکری نکن... تو برای من کافی هستی، هر جور که باشی. من متاسفم که باعث شدم ی همچین احساسی داشته باشی.
بوسه ای روی پیشانی دختر کاشت
_این عشقه ماست که ما رو یکی میکنه، نه درد. وقتی اونجوری بی جون و بی حال میبینمت، احساس میکنم دارم از دستت میدم، نه چون ی انسانی. حق با توعه. عشق یعنی از خودگذشتگی، و من حاضرم بار ها بمیرم اما تو همیشه سرحال باشی.
اشک های بیشتری از چشم دختر فرود می آمدند.
*دوستت دارم هان. قول میدم دیگه همچین خواسته ای ازت نداشته باشم.
لبخندی زد.
_من بیشتر دوستت دارم، عشقم.
با عشق، عمیق به چشم های هم نگاه میکردند. اما دختر ناگهان نگاهش را به پایین انداخت و لبش را گاز گرفت.
پسر با کنجکاوی به او نگاه کرد
*چیزی شده؟!
*خب... میشه فقط ی بار دیگه انجامش بدیم... لطفا... بعدش میتونی از خون گربه های تو خیابون بنوشی...
کمی شوکه شد. اما بعد با صدای بلندی زد زیر خنده.
_ای دختر شیطون! پس بگو ازش لذت میبردی، این بهانه ها چیه.
*نه نه! من فقط-
حرفش با لب های پسر که به لب هایش برخورد کرد نصفه ماند. و البته دندان های نیش او که در لب پایین دختر فرو رفته بود و میخواست تا میتواند برای آخرین بار از خون شیرین او بنوشد.
شاید هم... نه برای آخرین بار؟...
دیدگاه ها (۴)

هشدار وحشدناک غمگین#تک‌ـ‌پارتی﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋او را زمانی دید ...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_95اهورا شراب به دست خیره چشم...

{محکوم به لمس } part ۲ 杂交种پسر سیزده ساله کوچیک با گریه دست ...

بعضیا رو باید از چشم انداخت، نه از دست..من عوض نشدم، فقط دیگ...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

پارت سوم._*بیگناهان*_*بخش دو*_

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

زمستانی با توتک پارتی࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘...

~دختر که باشی مهربونیت دست خودت نیست با کسایی خوب میشی که چن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط