{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{محکوم به لمس }

{محکوم به لمس }
part ۲ 杂交种

پسر سیزده ساله کوچیک با گریه دست پدرش که در بستر مریضی بود گرفت و به گونه اش چسپاند با آن تیله های طوسی رنگش به پدر مریض حالش نگاه کرد : لطفاً ..پدر از پیشم نرو خواهش میکنم ..
اشک های پسر کوچک روی گونه هایش سرایز بودند
پدر مریض سرفه ای کرد و به سختی دست روی موهای زرد پسرش کشید و از میان لب های ترک خورده اش گفت : پسرم..من باید از پیشت برم اما مادرت و عموت پیشت هستن
پسر سیزده ساله با گریه سر تکان به نه تکان داد و سر روی دست پدرش گذاشت : نه نمی‌خوام اونا پیشم باشند ..می‌خوام شما پیشم باشی
پدرش حال خوبی نداشت سرطان خون او را به شدت ضعیف کرده بود و چند روزی دیگه وقت نداشت مرد پیری هم نبود اما آن مریضی را داشت با مریض حالی موهای زرد پسرش را نوازش کرد : پسرم وقتی رفتم همه چیز رو باید به عهده بگیری نزار بقیه جایگاهم رو بگیرند این جایگاه فقط متعلق به توعه
پسر اشک ریخت و با گریه و عصبانیت کوچکی نجوا کرد : نمی‌خوام از پیشم برید ..
مرد بی‌حال پلک زد و برای آخرین بار اشک های پسر کوچکش را پاک کرد در چشم هایش رنگ خداحافظی بود : جیمین پسرم بهم یه قولی بده
پسر با چشم های اشکی نگاهش کرد مگه سنی داشت که تحمل آن همه چیز را داشته باشه اما با این حال بازم گوش به حرف های پدرش ماند ..: خاندان کامیجو صاحب سه دختر شدند کامیجو تسوکی دختره اون... بهم قول بده که با دخترش ازدواج کنی هرچی هم که شد هرکسی هر چیزی گفت بهشون گوش نده و باهاش ازدواج کن اون دختر دست تو امانت
جیمین پسر کوچیک درک از این حرفا نداشت اما برای اینکه پدرش را بسیار دوست داشت با اشک و چانه لرزاند لب زد : باشه پدر اگه این کارو بکنم از پیشم نمیری؟!.
بچه فکر میکرد با قبول کردن این کار پدرش در کنارش می‌مانه اما این فقط تصوراتش بود
ناگهان درب سنگین و سلطنتی اتاق با شتاب باز شد و مادر جیمین همراه عموی جیمین وارده اتاق شدند زن سریعی به سمت پسرش آمد و از پیش شوهرش دورش کرد : تو چطوری اومدی اینجا مگه بهت نگفتم حق نداری بیایی
پسر با گریه خواست سمت پدرش که دیگه چشم هایش بسته شدند برود اما مادرش‌ محکم گرفتش : ولم کنید می‌خوام برم پیش پدرم ..
اما پدرش دیگه نفس هایش آخرش را کشید و صورتش را عمویش پوشاند پسر لحظه ای مکث کرد و با اشک نگاه کرد
مادرش سریعی جلویش ایستاد و موهایش را کنارش زد با بغض اما محکم به پسرش نگاه کرد : جیمین تو پسر اون مرد با نفوذ و قدرتمنی که الان از دنیا رفت از این به بعد تو میشی اون جای اونو باید بگیری
پسر با گریه به مادرش نگاه میکرد مگه الان نباید اعضا داری می‌کردند پس چرا همه دنبال قدرت و جایگاه بودند
دیدگاه ها (۶)

# قولی_که_شکست ### پارت ۲ مادرش آهسته پرسید:= مگه تهیونگ شوا...

#ترد شده من پـــــــارتــــــ...

𓆩 پارت ۵۰ 🖤🥀 𓆪جیمین با ناباوری گوشی رو پایین آورد.ات: چی شده...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪 🖤🥀اسما با دیدن تصویر مادرش خشکش زد...

معرفی فکت درام، عاشقانه، فانتزی،تناسخی،پادشاهی،اسماتجونگ کوک...

Last leaves/رمان جیمین

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۹✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

رقیب کوچولوی جیمین... عصر همان روز...جیمین نقشه‌ای کشیده بود...

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

پشت نقاب عشق 💗پارت دوم از هفت پارتاو نمی‌دانست همین رفتن ساد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط