پارت جدید از زندگی شیرین
سلامممممم
ببخشید امروز اصلا فعالیت نداشتم فردا نمایش داریم و داشتم یک متن بسیار بزرگ رو حفظ میکردم ولی الان میخوام پارت بدم
بریم
شروع
.
.
.
ویو رینا :
فردا تولدمه اما فکر نمیکنم کسی بدونه پس مهم نیست ولی وقتی ران و ریندو بودن برام همش جشن تولد میگرفتن و هر سال جشن تولد داشتم
نمیدون الان ران و ریندو آزاد شدن یا نه ولی اصلا برام مهم نیست الان دیگه دارم یک زندگی جدید رو شروع میکنم پس اون دو تا دیگه برام مهم نیستن اما هرزگاهی دلتنگشون میشم خب بالاخره داداش هامن
همینجوری توی افکار خودم بودم که با داد فیونا به خودم اومدم
فیونا : هوی رینااااا ایزانا برگشتههههه !
رینا : چی واقعا !
فیونا : آره زودباش بیا
رینا : اومدم
( راستی ایزانا ۲ سال از رینا بزرگتره و الان ۱۶ سالشه )
رینا : ایزانااااا
ایزانا : عه رینا تویی چقدر بزرگتر شدی !
ایزانا سر رینا رو ناز میکنه
رینا : خب معلومه جناب عالی خیلی کمتر بهمون سر میزنی هی با داداشتی
ایزانا : خب شینچیرو داداشمه دیگه باید صمیمی باشیم
رینا : شینیچیرو؟
ایزانا : آره اسم داداشم اینه....میمیشناسیش؟
رینا : چی...نه فقط اسمش آشنا بود
ایچیگو : ایزانا ما رو میبری متور سواری
ایزانا : چرا که نه
ایچیگو : مرسی
آمه و ایچیگو با ایزانا رفتن و فیونا هم با کاکوچو رفت اما من باهاشون نرفتم
رینا : خب تنها شدم چیکار کنم ؟
رینا : میرم اتاقمون رو مرتب کنم ایچیگو دوباره بهم ریخته اش
رفتم اتاق رو تمیز کردم و اومدم بیرون و رفتم توی حیاط و منتظر بچه ها شدم تا بیان
نیم ساعت دیگه صدای موتور ایزانا و کاکوچو رو شنیدم
بچه ها : سلام
رینا : سلام
رینا : میگم ایزانا
ایزانا : بله
رینا : میشه امشب پیشمون بمونی
ایزانا : برنامم همیشه
رینا : هوراااااا
معلم : سلام ایزانا خوبی
ایزانا : آره خوبم
معلم : قراره پیشمون بمونی درسته
ایزانا : اگر بزارین آره
معلم : معلومه که میشه حالا بیاین بریم داخل دیگه هوا تاریک شده
بچه ها : چشم
و بعد همه رفتیم و معلم برامون شام آورد و همه مشغول خوردن شدن
معلم : خب بچه ها دیگه برید بخوابید
همه : چشم
و رفتیم خوابیدیم
فردا صبح که بیدار شدم رفتم مسواک زدم و در اتاق ایزانا و کاکوچو رو زدم و کاکوچو در رو باز کرد
کاکوچو : سلام رینا صبح بخیر
رینا : سلام کاکوچو صبح توهم بخیر
رینا : کاکوچو ایزانا هست
کاکوچو : نه با بچه ها رفتن بیرون
رینا : او که اینطور....خب پس بیا بریم صبحونه
کاکوچو : بریم
و من و کاکوچو رفتیم صبحونه خوردیم و بعد رفتیم سر کلاس درس و ریاضی کار کردیم و رفتیم توی حیاط و یکم بازی کردیم
رینا : کاکوچو من خسته شدم بیا استراحت کنیم
کاکوچو : موافقم
و رفتیم نشستیم روی نیمکت توی حیاط
رینا : خیلی خوشحال گذشت
معلم : بچه ها بیاین ناهار
من و کاکوچو : چشم
و رفتیم ناهار خوردیم
رینا : کاکوچو من خستم میرم بخوابم
کاکوچو : برو خوب بخوابی
رینا : ممنون خداحافظ
کاکوچو: خداحافظ
و رفتم توی اتاق و روی تختم دراز کشیدم و بغضی توی گلوم نشست
دلم خیلی برای دوستام تنگ شده دلم میخواد دوباره با مایکی و بقیه بازی کنم امروز تولدمه یعنی دومین سالی که من رو از دوستام و خانوادم جدا کردن هرچند تقصیر ران و ریندو بود
فکر کنم مایکی از اینکه رفتم خیلی ناراحت شد آخه اون موقع ما تازه گنگ زده بودیم
یعنی اون گنگ هنوز پایداره ؟
توی همین فکر ها بودم که خوابم برد
وقتی بیدار شدم شب شده بود
معلم : بیدار شدی رینا بیا شام
رینا : چشم
و با معلم رفتم ودیدم همه جای سالن غذا خوری تزئین شده
رینا : اینجا چه خبره ؟
همه : تولدت مبارکککککک
ناگهان اشک های شوق از چشم های رینا سرازیر شد
رینا : ازتون ممنونم بچه ها
و رینا پرید بغل بچه ها
کادو های بچه ها :
فیونا : دستبند
آمه : دفتر نقاشی و مداد رنگی
ایچیگو : یک کیف دستی خیلی خوشگل
کاکوچو : گردنبند
و کادوی ایزانا که رینا رو از همه خوشحال تر کرد کفش اسکیت بود
رینا : بچه ها از همتون ممنونم
پچه ها : خواهش میکنیم به هر حال تولدت بود
و بعد اونشب همه باهم خوش میگذرونن
.مایل به پارت بعد ؟
.
.
پایان•
امیدوارم خوشتون بیاد ☆
تابعد جانه ♡
ببخشید امروز اصلا فعالیت نداشتم فردا نمایش داریم و داشتم یک متن بسیار بزرگ رو حفظ میکردم ولی الان میخوام پارت بدم
بریم
شروع
.
.
.
ویو رینا :
فردا تولدمه اما فکر نمیکنم کسی بدونه پس مهم نیست ولی وقتی ران و ریندو بودن برام همش جشن تولد میگرفتن و هر سال جشن تولد داشتم
نمیدون الان ران و ریندو آزاد شدن یا نه ولی اصلا برام مهم نیست الان دیگه دارم یک زندگی جدید رو شروع میکنم پس اون دو تا دیگه برام مهم نیستن اما هرزگاهی دلتنگشون میشم خب بالاخره داداش هامن
همینجوری توی افکار خودم بودم که با داد فیونا به خودم اومدم
فیونا : هوی رینااااا ایزانا برگشتههههه !
رینا : چی واقعا !
فیونا : آره زودباش بیا
رینا : اومدم
( راستی ایزانا ۲ سال از رینا بزرگتره و الان ۱۶ سالشه )
رینا : ایزانااااا
ایزانا : عه رینا تویی چقدر بزرگتر شدی !
ایزانا سر رینا رو ناز میکنه
رینا : خب معلومه جناب عالی خیلی کمتر بهمون سر میزنی هی با داداشتی
ایزانا : خب شینچیرو داداشمه دیگه باید صمیمی باشیم
رینا : شینیچیرو؟
ایزانا : آره اسم داداشم اینه....میمیشناسیش؟
رینا : چی...نه فقط اسمش آشنا بود
ایچیگو : ایزانا ما رو میبری متور سواری
ایزانا : چرا که نه
ایچیگو : مرسی
آمه و ایچیگو با ایزانا رفتن و فیونا هم با کاکوچو رفت اما من باهاشون نرفتم
رینا : خب تنها شدم چیکار کنم ؟
رینا : میرم اتاقمون رو مرتب کنم ایچیگو دوباره بهم ریخته اش
رفتم اتاق رو تمیز کردم و اومدم بیرون و رفتم توی حیاط و منتظر بچه ها شدم تا بیان
نیم ساعت دیگه صدای موتور ایزانا و کاکوچو رو شنیدم
بچه ها : سلام
رینا : سلام
رینا : میگم ایزانا
ایزانا : بله
رینا : میشه امشب پیشمون بمونی
ایزانا : برنامم همیشه
رینا : هوراااااا
معلم : سلام ایزانا خوبی
ایزانا : آره خوبم
معلم : قراره پیشمون بمونی درسته
ایزانا : اگر بزارین آره
معلم : معلومه که میشه حالا بیاین بریم داخل دیگه هوا تاریک شده
بچه ها : چشم
و بعد همه رفتیم و معلم برامون شام آورد و همه مشغول خوردن شدن
معلم : خب بچه ها دیگه برید بخوابید
همه : چشم
و رفتیم خوابیدیم
فردا صبح که بیدار شدم رفتم مسواک زدم و در اتاق ایزانا و کاکوچو رو زدم و کاکوچو در رو باز کرد
کاکوچو : سلام رینا صبح بخیر
رینا : سلام کاکوچو صبح توهم بخیر
رینا : کاکوچو ایزانا هست
کاکوچو : نه با بچه ها رفتن بیرون
رینا : او که اینطور....خب پس بیا بریم صبحونه
کاکوچو : بریم
و من و کاکوچو رفتیم صبحونه خوردیم و بعد رفتیم سر کلاس درس و ریاضی کار کردیم و رفتیم توی حیاط و یکم بازی کردیم
رینا : کاکوچو من خسته شدم بیا استراحت کنیم
کاکوچو : موافقم
و رفتیم نشستیم روی نیمکت توی حیاط
رینا : خیلی خوشحال گذشت
معلم : بچه ها بیاین ناهار
من و کاکوچو : چشم
و رفتیم ناهار خوردیم
رینا : کاکوچو من خستم میرم بخوابم
کاکوچو : برو خوب بخوابی
رینا : ممنون خداحافظ
کاکوچو: خداحافظ
و رفتم توی اتاق و روی تختم دراز کشیدم و بغضی توی گلوم نشست
دلم خیلی برای دوستام تنگ شده دلم میخواد دوباره با مایکی و بقیه بازی کنم امروز تولدمه یعنی دومین سالی که من رو از دوستام و خانوادم جدا کردن هرچند تقصیر ران و ریندو بود
فکر کنم مایکی از اینکه رفتم خیلی ناراحت شد آخه اون موقع ما تازه گنگ زده بودیم
یعنی اون گنگ هنوز پایداره ؟
توی همین فکر ها بودم که خوابم برد
وقتی بیدار شدم شب شده بود
معلم : بیدار شدی رینا بیا شام
رینا : چشم
و با معلم رفتم ودیدم همه جای سالن غذا خوری تزئین شده
رینا : اینجا چه خبره ؟
همه : تولدت مبارکککککک
ناگهان اشک های شوق از چشم های رینا سرازیر شد
رینا : ازتون ممنونم بچه ها
و رینا پرید بغل بچه ها
کادو های بچه ها :
فیونا : دستبند
آمه : دفتر نقاشی و مداد رنگی
ایچیگو : یک کیف دستی خیلی خوشگل
کاکوچو : گردنبند
و کادوی ایزانا که رینا رو از همه خوشحال تر کرد کفش اسکیت بود
رینا : بچه ها از همتون ممنونم
پچه ها : خواهش میکنیم به هر حال تولدت بود
و بعد اونشب همه باهم خوش میگذرونن
.مایل به پارت بعد ؟
.
.
پایان•
امیدوارم خوشتون بیاد ☆
تابعد جانه ♡
- ۴۲.۳k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط