پارت هدیه

#disguise
#دیسگایز

#Part_8

#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina



صدای قدم‌های جونگکوک که از پله‌ها بالا می‌اومد،
مثل صدای برداشتن ایمنی یه نارنجک بود؛
سنگین، محکم، و خطرناک.

در اتاق هنوز کامل بسته نشده بود که با یه ضرب باز شد.
الکس خشک‌ شد.
بورا نفسش رو توی سینه‌ حبس کرد.

جونگکوک وارد شد…
نه مثل کسی که عصبانیه.
نه حتی مثل کسی که می‌خواد توضیح بده.

وایستا…
نه.
جونگکوک وارد شد مثل کسی که تصمیمش رو گرفته.

---

الکس اولین کسی بود که صداش لرزید:

«جونگکوک، قبل از اینکه—»

جونگکوک پرید وسط حرفش،
با همون لحنی که حتی دیوار اتاق رو لرزوند:

«خفه شو. من هنوز باهات تموم نکردم.»

بورا اومد جلو، ولی الکس دستشو بالا برد که جلوشو بگیره:

«نه بورا، بذار خودش—»

جونگکوک قهقهه‌ی کوتاهی زد.
خنده‌ای که بوی خطر می‌داد.

«تو هنوز فکر می‌کنی حرف زدن می‌تونه منو آروم کنه؟»

اسلحه از پشت کمربندش بیرون اومد.
بدون هیچ مکثی.
بدون هیچ هشدار دوباره‌ای.

بورا یک لحظه به سمت جونگکوک پرید—
اما این بار جونگکوک **دستش رو از نیمه گرفت**.

مچ بورا توی هوا گیر کرد.
جونگکوک آروم، اما محکم، عقبش زد.

چشم بورا گرد شد.
این‌بار…
این‌بار جونگکوک حتی اجازه‌ی دخالت هم نداد.

الکس یک قدم عقب رفت.
اما عقب رفتن از جونگکوک فقط یعنی کوتاه‌تر کردن فاصله با مرگ.

---

الکس:
«تو نمی‌فهمی—»

جونگکوک:
«نه. تو نمی‌فهمی.»

جونگکوک اسلحه رو مستقیم گذاشت وسط پیشونی الکس.

بورا جیغ زد:
«عم—»

اما قبل از اینکه جمله‌ش کامل بشه…

صدای انفجار کوتاه و خشکِ شلیک،
اتاق رو ترکوند.

***

بدن الکس یه لحظه خشک شد…
چشماش باز،
دهانش نیمه‌باز،
نفسی که هیچ‌وقت کامل بیرون نیومد.

بعد،
مثل عروسکی که نخ‌هاشو ببرن،
از زانوها خم شد و
روی زمین افتاد.

خون گرم و تیره از پشت سرش پاشید روی دیوار.
بورا خشکش زده بود.
نه گریه،
نه فریاد،
نه حمله.

فقط نگاه.

---

جونگکوک نفس عمیقی کشید.
آهسته اسلحه رو پایین آورد.
چشماش هنوز از خشم می‌سوخت…
اما توی اون آتش، یه چیز دیگه هم بود:

ترس از بورا

بورا تکون نخورد.
حتی یه پلک نزد.

جونگکوک یه قدم جلو رفت.
بعد یه قدم دیگه.

تا رسید درست روبه‌رویش.
اسلحه رو گذاشت زمین.
به نشانه‌ی اینکه جنگ تموم شده.

ولی برای بورا…
تازه شروع شده بود.

جونگکوک بدون یه کلمه…
بورا رو توی آغوش کشید.

محکم.
اون‌قدر محکم که انگار می‌ترسید اگه ولش کنه، دوباره همه‌چیز از هم بپاشه.

سرش رو برد توی گودی گردن بورا.
نفسش لرزید.
عمیق کشید.
انگار بوی بورا تنها چیزی بود که می‌تونست نگهش داره روی زمین.

جونگکوک:
«تموم شد… تمومش کردم. دیگه نمی‌ذاری اذیتت کنه…»

صدای نفسش داغ بود.
نگاهش می‌سوخت.
تمام وجودش
بین خشونت و ترس و وابستگی
گیر کرده بود.

اما بورا؟

بورا هیچ حرکتی نکرد.
نه بغلش کرد.
نه عقب رفت.
نه حتی دستشو بالا برد.

فقط با سردترین نگاه ممکن
به دیوار روبه‌رو خیره شد.

اون سردی
چیزی بود که جونگکوک رو بیشتر از هر اسلحه‌ای
می‌کشت.

آروم، خیلی آروم،
جونگکوک بازوشو محکم‌تر دورش حلقه کرد.
انگار می‌ترسید همین سکوت، این دختر رو ازش بگیره.

جونگکوک با صدای خفه:
«نترس… من اینجام.»

بورا خیلی آرام گفت:

«تو فقط ثابت کردی که از همه‌شون خطرناک‌تری.»

جونگکوک یخ زد.
اون جمله
حتی از شلیک ثانیه‌هایی قبل
کشنده‌تر بود.
دیدگاه ها (۴۱)

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

رقص مرگ و عشقp¹³وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p87شاخه‌های سرو در باد آروم تکون می‌خورد...

ادامه

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۴دودِ...

پارت ۴۵

پارت: 18 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هوای اتاقِ سمعی‌بصری یهو ا...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط