برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند

یوسف لبخندی زد

یهودا پرسید: چرا خندیدی ؟

این جا که جای خنده نیست

یوسف گفت : روزی در فکر بودم چگونه کسی می‌تواند به من اظهار دشمنی کند

با این که برادران نیرومندی دارم ؟

اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد

تا بدانم که غیر از خدا تکیه گاهی نیست
دیدگاه ها (۵)

هنگامی که برادران یوسف می خواستند او را به چاه بیفکنند، وی خ...

پارت ۱۴: فرار به سویِ روشناییا.ت با نگاه به کدهایی که روی ما...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۲ | «یک خاطره‌ی ...

بسم الله الرحمن الرحیم اخلاق :برخی می‌گویند: اخلاق برای حفظ ...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۳

𝖕𝖆𝖗𝖙4اتاق مارال رو به باغ شرقی قصر بود. صبح‌ها، نور از میان ...

وقتی برادر ناتنیت بود...(پایانی)با سرعت زیادی رانندگی میکردد...

سخن دوست نکوست ...

البته که قبلا حضرت اقا فرمودن مراقب گوشهایتان در مقابل

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط