Escape love part.8
تماام بدنش کبود بود رده های خون مرده و زخمایی هنوز خشک نشده بود
نگاهمو از بدنش به صورتش دادم داشت ناله می کرد و اسم یکی رو صدا میزد و التماسش می کرد
-سایون ولم کن خواهش می کنم
سابون کی بود؟ چرا اینو میگه؟
در باز شد یونگی با موهای بهم ریخت امد دخالو تب تهیونگ رو گرفت
نامجون: چی شد؟
یونگی: نگران نباش خوبه زود فهمیدم چون تبش میرفت بالا باز تشنج می کرد
+مگه چند بار تشنج کرده؟
یونگی و نامجون سکوت کرده و هیچی نمی گفتن
بعد چند دقیقه نامجون از اتاق رفت بیرون
کنار یونگی وایستادم و همون جور که نگاهم به تهیونگ بود باهاش حرف میزدم
+سایون کیه یونگیا؟
یونگی: (اخم ریزی کرد) چرا میپرسی؟
+ تهیونگ می گفت
یونگی: همون پسرس
پس همونی بود که تهیونگ رو به این روز انداخته
« فلش بک»
یونگی: داستان از اونجایی شروع میشه که تهیونگ عاشق میشه عاشق یک پسره مغرور عوضی
پسره هم بهش حس داشت ولی بنظرم برای شهرت تهیونگ می خواستش
چون تهیونگ توی مسابقه های موتور سواری حرفه ای خیلی ماهر بود
بعد کلی برنده شدن و پول جمع کردن یک شب مثل بقیه شبا ولی خیلی اتفاق های بد افتاد
با تهیونگ بحثم شد چون فهمیدم پسره بخاطر پول و شهرت ته می خوادتش
با هم بحث کردیمو از خونه زد بیرون تا دو ماه ازش خبری نبود همه بیمارستان و هر جایی که فکرشو بکن رو گشتیم
اب شده بود رفته توی زمین
تا این که یکی با گوشیش به همون زنگ یک ادم قریبه بود که م گفت تهیونگ و کنار خیابون پیدا کرده بدنش خونیه و میبره به نزدیک بیمارستان
از خونه زدم بیرون و رفتم سمت اورژانس با بدن بی جون تهیونگ که روی تخت بود و خیلی دم دستگاه بهش وصل بود نگاه می کردم
لاغر شده بود و رنگ از صورتش پریده بود
تمام صورتش رد کبودی و خون مرده بود
دو هفته تو بیمارستان بیهوش بود موقعی که بیدار شد فقط گریه می کرد و هیچی نمی گفت
نمی دونستم چی کار کنیم یک روانشناس رو اوردیم پیشش شاید بتونه کمک کنه ولی نشد
بالاخره از بیمارستان مرخص شد و اومدیمش خونه
هر روز گریه هلش بیشتر میشد و همه وسایل توی خونه رو میشکست و داد میزد
همه ما از این که این جوریه عصبی و ناراحت بودیم
تا این که یک روز همه چیزو برای نامجون توضیح داد که چه اتفاقی براش افتاده بود
داد میزد و گریه می کرد و می گفت کسی عاشق بود ازش سو استفاده کرده و بهش تجاوز کرده بودن و شکنجه میدادنش
بعد این حرف تمام بدش میلرزید و داد میکشد و دستاشو روی گوشش میزاشت و میگفت ولم کنید
براش چند تا روانپزشک رو اوردن ولی اوضاعش روز به روز بد تر میشد
«فلش بک»
(یکم چند تا چیز بهتون بگم که درک کنید موضوع رو چند خیلی بد تو خمارید😂😂نگاه کنید بعضی اوقات افرادی که این اتفاق براشون میفته از تمام این چیزا متنفر میشن و کم براشون اتفاق میفته که به کسی اعتماد کنن بعضی اوقات به خوانده هاشون اعتماد ندارن و ممکنه به افراد غریبه بهتر رابطه بر قرار کنن و از لمس شدن و هرچیز دیگه ای بدشون میاد و اگر به بدنشون یا دست یا هرچی دیگه اگه پوشیده نباشه دست بزنید واکنش های بدی نشون میدن اره دیگه همین😅)
ادامه پست بعدی 😁
نگاهمو از بدنش به صورتش دادم داشت ناله می کرد و اسم یکی رو صدا میزد و التماسش می کرد
-سایون ولم کن خواهش می کنم
سابون کی بود؟ چرا اینو میگه؟
در باز شد یونگی با موهای بهم ریخت امد دخالو تب تهیونگ رو گرفت
نامجون: چی شد؟
یونگی: نگران نباش خوبه زود فهمیدم چون تبش میرفت بالا باز تشنج می کرد
+مگه چند بار تشنج کرده؟
یونگی و نامجون سکوت کرده و هیچی نمی گفتن
بعد چند دقیقه نامجون از اتاق رفت بیرون
کنار یونگی وایستادم و همون جور که نگاهم به تهیونگ بود باهاش حرف میزدم
+سایون کیه یونگیا؟
یونگی: (اخم ریزی کرد) چرا میپرسی؟
+ تهیونگ می گفت
یونگی: همون پسرس
پس همونی بود که تهیونگ رو به این روز انداخته
« فلش بک»
یونگی: داستان از اونجایی شروع میشه که تهیونگ عاشق میشه عاشق یک پسره مغرور عوضی
پسره هم بهش حس داشت ولی بنظرم برای شهرت تهیونگ می خواستش
چون تهیونگ توی مسابقه های موتور سواری حرفه ای خیلی ماهر بود
بعد کلی برنده شدن و پول جمع کردن یک شب مثل بقیه شبا ولی خیلی اتفاق های بد افتاد
با تهیونگ بحثم شد چون فهمیدم پسره بخاطر پول و شهرت ته می خوادتش
با هم بحث کردیمو از خونه زد بیرون تا دو ماه ازش خبری نبود همه بیمارستان و هر جایی که فکرشو بکن رو گشتیم
اب شده بود رفته توی زمین
تا این که یکی با گوشیش به همون زنگ یک ادم قریبه بود که م گفت تهیونگ و کنار خیابون پیدا کرده بدنش خونیه و میبره به نزدیک بیمارستان
از خونه زدم بیرون و رفتم سمت اورژانس با بدن بی جون تهیونگ که روی تخت بود و خیلی دم دستگاه بهش وصل بود نگاه می کردم
لاغر شده بود و رنگ از صورتش پریده بود
تمام صورتش رد کبودی و خون مرده بود
دو هفته تو بیمارستان بیهوش بود موقعی که بیدار شد فقط گریه می کرد و هیچی نمی گفت
نمی دونستم چی کار کنیم یک روانشناس رو اوردیم پیشش شاید بتونه کمک کنه ولی نشد
بالاخره از بیمارستان مرخص شد و اومدیمش خونه
هر روز گریه هلش بیشتر میشد و همه وسایل توی خونه رو میشکست و داد میزد
همه ما از این که این جوریه عصبی و ناراحت بودیم
تا این که یک روز همه چیزو برای نامجون توضیح داد که چه اتفاقی براش افتاده بود
داد میزد و گریه می کرد و می گفت کسی عاشق بود ازش سو استفاده کرده و بهش تجاوز کرده بودن و شکنجه میدادنش
بعد این حرف تمام بدش میلرزید و داد میکشد و دستاشو روی گوشش میزاشت و میگفت ولم کنید
براش چند تا روانپزشک رو اوردن ولی اوضاعش روز به روز بد تر میشد
«فلش بک»
(یکم چند تا چیز بهتون بگم که درک کنید موضوع رو چند خیلی بد تو خمارید😂😂نگاه کنید بعضی اوقات افرادی که این اتفاق براشون میفته از تمام این چیزا متنفر میشن و کم براشون اتفاق میفته که به کسی اعتماد کنن بعضی اوقات به خوانده هاشون اعتماد ندارن و ممکنه به افراد غریبه بهتر رابطه بر قرار کنن و از لمس شدن و هرچیز دیگه ای بدشون میاد و اگر به بدنشون یا دست یا هرچی دیگه اگه پوشیده نباشه دست بزنید واکنش های بدی نشون میدن اره دیگه همین😅)
ادامه پست بعدی 😁
- ۱۸.۷k
- ۲۹ آبان ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط